eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 « لازم نیست اینقدر جدی باشی. اینو خریدم چون آسنا ازم خواسته بود. می دونستی یال هاش برای یه شیر واقعیه؟ » دختر با تعجب پلک زد. آسنا از کاوه خواسته بود کله ی شیر بخرد؟ چقدر عجیب! حتی فکر کردن به اینکه آن زن چنین حرفی بزند هم خنده دار به نظر می رسید. آژمان نگاهی به خورشید انداخت که وسط آسمان برای خود جولان می داد. « خودش کجاست؟ هنوز از مغازه ی اون مرد دیوونه بیرون نیومده؟» کاوه هنوز فرصت نکرده بود پاسخ بدهد. یک زن سیاه پوش از دور برایشان دست تکان می داد. مثل خودشان یک پارچه دور دهانش کشیده بود و کیف چرمی اش که قبلا خالی بود حالا پر به نظر می رسید. زمانی که نزدیک شد به رویشان لبخند زد و مختصر گفت: « تقریبا هر چی می خواستم بگیرم رو گرفتم.» نگاهش بر روی آدم هایی که اطرافش بودند چرخید و بعد بر روی دختر ثابت شد. « چیزی خریدی؟» ناویرا سرش را به طرفین تکان داد و زیر لب گفت: «نه.» اصلا به چیزی هم نیاز داشت؟ اگر هم نیاز داشت ممکن بود آژمان به او اجازه ی خرید بدهد؟ انگار چنین مسئله ای حتی برای آسنا نیز مهم نبود زیرا خیلی سریع موضوع را عوض کرد. « کاوه ، تونستی یال شیر گیر بیاری؟» مرد با رضایت سر تکان داد و به نحوی با افتخار کله ی شیر را بالا آورد که انگار چند شمش طلا را در دست گرفته. آن را درست در مقابل چشمان مبهوت آسنا گرفت و گفت: « خیلی گشتم تا تونستم یه همچین چیزی پیدا کنم. فروشنده اش که گفت یال شیرش واقعیه اما هر چقدر اصرار کردم فقط یه تیکه از یالش رو بردارم گفت نمی شه. منم آش رو با جاش برداشتم آوردم.» ناویرا و آژمان هر دو منتظر بودند تا واکنش آسنا را ببیند. انتظارشان نیز نتیجه داد. زن ابتدا چند بار به کاوه و چند بار به کله ی شیر نگریست و بعد انگار که صدایش از ته چاه در آمده باشد گفت: « کاوه من گفتم یال شیر می خوام!» مرد خیلی سریع کله ی شیر را چرخاند و مجددا نگاهش کرد. « خب اینم یال داره!» «یال شیر اسم یه نوع قارچه!» آسنا آنقدر بلند جمله اش را ادا کرد که مردم رهگذر نیز متوجه اوضاع شدند. آژمان لبخندی زد و دستش را پشت کمر ناویرا گذاشت تا او را به جلو هل بدهد. «خودمون جلوتر می ریم.» زمانی که دختر تلاش می کرد تا سرش را به عقب بچرخاند و شاهد خشم و حرص خوردن های آسنا باشد ، یک گروه از شوالیه های سفید پوش دقیقا پیش روی آنها ، نیزه های براق و بلندشان را به طرف آسمان گرفته و پای کوبان در مسیری مشخص حرکت می کردند. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
این قارچ اسمش یال شیره...🤌
وقتی می پرسید چرا افسانه ی لوکا رو پارت گذاری نمی کنی ... قدرت قلمم تو نوشتن افسانه ی لوکا:
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
من فقط ۱۳ سالم بوده که نوشتمش و اون موقع هیچ چیز از نوشتن بلد نبودم!
امشب پارت داریم منتظر باشید گل منگولیا🐥 ✨
👁 🩸 مثل همیشه لباس رزم سفید و براق شان را به تن داشتند. همان لباس هایی که دوردوزی شده های طلایی رنگش نشان دهنده ی جایگاه بزرگ و بلند مرتبه شان بود و رنگ سفید و بی لکه اش نشان دهنده ی بی گناهی و معصومیت شان. رنگ طلایی و سفید را به گونه ای در هم آمیخته بودند که درست مانند لباس های درباریان و نجیب زادگان خاص و فوق العاده جلوه کند. شمشیر های برنده و دو لبه را در غلاف های طلایی رنگ پوشانده و به کمربند نقره ای رنگ متصل کرده بودند. زمانی که با وقار و آرامش تمام گام برمی داشتند ، شمشیر در جایش تکان می خورد ؛ درست مانند شنل های بلندی که به شانه های خود آویخته بودند. ناویرا همواره از زمان بچگی تحسینشان می کرد با اینکه می دانست وجود آن نشان لعنتی بر روی ساعدش بهانه ای است برای شوالیه ها تا او را همیشه مورد بازجویی و یا سرزنش قرار دهند. برایش مهم نبود چقدر او را به خاطر نشان اش توبیخ و یا تنبیه کنند ؛ تا زمانی که دور می ایستاد و آفتابی نمی شد خطری تهدیدش نمی کرد. هنوز هم زمانی که یکی از آن موجودات درخشان و الهی را می دید مبهوتش می شد و تا وقتی که از جلوی چشمانش محو می شد ، دست از تماشا کردن برنمی داشت. هر چند این بار با ظاهری متفاوت جلوی چشمانشان سبز شده بود. حالا که آن شنل مشکی را بر تن داشت دیگر او را همچون شهروندی عادی نمی دیدند. زادگان تاریکی دقیقا ضد شوالیه های عرش به حساب می آمد. گروهی متشکل از چند شورشی و راهزن بی سر و پا که در خیال خود قصد برقراری عدالت و ایجاد جامعه ای بدون ترس برای افرادی با نشان تاریکی را دارند. حال اینکه نمی دانند با این کار های بیهوده تنها فشار خنجر شوالیه ها را بر گردن مردم بی خطر بیشتر می کنند. جایگاهش حالا با وجود چیزی که به اجبار پوشیده بود کاملا مشخص بود. دوست داشت درآن لحظه خودش را در آغوش همان هایی بیندازد که می پرستد اما اگر ذره ای با عقلش به موقعیت نگاه می کرد متوجه می شد که این کار تنها به زندانی شدن و یا حتی اعدامش ختم می شود. اما اگر نمی خواست طرف آنها باشد باید طرف زادگان تاریکی را می گرفت؟ اصلا ممکن بود آژمان بتواند به تنهایی از پس آن شش نفر بر بیاید؟ اگر طرف زادگان تاریکی می ایستاد و بعد سرآخر تنها چیزی که نصیبش می شد مجددا اعدام بود ، آن وقت چه؟ در دوراهی وحشتناکی گیر کرده بود و احساس می کرد زمان برایش متوقف شده هر چند پاهایش بدون هیچ مشکلی به راه خود ادامه می دادند و قلبش مانند باقی روز ها خون را پمپاژ می کرد. آنقدر به دوراهی پیش رویش نگاه کرد که سرآخر فرصتش تمام شد. چند قدم دیگر و بعد هر دویشان گیر می افتادند. با استرس دستش را بالا آورد و بازوی آژمان را چسبید. دوباره همان حرکت تکراری را انجام داده بود. خودش هم نمی دانست چرا بعد از اینکه به او پناه می برد ، آسوده خاطر می شد. دوست داشت نگاهش را بالا بیاورد و به چهره ی مرد زل بزند. دوست داشت بداند او در چه وضعی است. چشمانش گشاد شده اند؟ رنگ از رخساره اش پریده و یا ابرو هایش بالا پریده اند؟ نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)