eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
حدی برای آزادی که می تونی داشته باشی وجود داره ...
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
حقیقتا دیدن این پیام ذوق داره پس تشکر می کنم از اینکه همراهی و حمایت می کنید دوستان! ✨🫀 تا جایی که بتونم پارت گذاری می کنم اما ... برای پارت گذاری نظم خاصی ندارم. یهو ممکنه برسه به جای حساسش و من ۵ تا پارت بدم. یهو ممکنه یکنواخت بشه و ببینید یه هفته است پارت ندادم 😂
بعد از برنامه ریختن برای دانش آموز این احساس رو دارم که باید الان برای خودمم برنامه بنویسم... 🤝🐥
اما در عوض می رم سراغ این... 😔
از قدیم گفتن سحرخیز باش تا کامروا شوی
بریم برای پارتای جدید؟ 😔
👁 🩸 آه کشید و نگاهش را به چشمان مشکی زن دوخت. حالا که سرنوشت او را به اینجا کشانده بود ترجیح می داد با جان و دل بپذیرتش. آنقدر شجاع نبود که تصمیم بگیرد در خلاف آن حرکت کند و تغییرش دهد. نشان! همین امروز قبل از اینکه وارد آن بازار شوند تلاش کرده بود تا آن را زیر ترکیب مخصوصش پنهان کند. یعنی هنوز خشک نشده بود؟ سرش را بالا آورد و به آستین لباسش نگاه کرد که دستانش را تا روی مچ می پوشاند. نمی توانست جلوی چشمان آسنا وجود داشتن یا نداشتن نشانش را بررسی کند بنابراین ساکت ماند و دوباره سرش را بر زمین گذاشت. زمانی که مجددا پرده ی ضخیم کنار رفت زن غرید: « مگه بهت نگفته بودم رفتی اینقدر زود برنگرد؟» صدای آژمان باعث شد هر دو شوکه شوند:« آسنا ، سایه سالار خواسته دختره رو ببرم پیشش. همین الان.» ناویرا به آرامی سر خود را کج کرد. حالا به خوبی چهره ی مرد را می دید. خوشحال بود از اینکه این بار سر و صورتش هیچ پوششی نداشتند. مو های تیره اش پخش و پلا بودند و چشمان طوسی اش مصمم به نظر می رسیدند. دوست داشت جلوی خودش را بگیرد و دیگر خیره نگاهش نکند اما ممکن بود این فرصت دیگر گیرش نیاید. با وجود ظاهر زیبا و صورت تمیزش شبیه هیچ مرد دیگری در این اطراف نبود. چرا باید اینقدر ظرافت داشته باشد؟ لباس های مشکی اش را با یک پیراهن نقره ای فام و یک جلیقه ی بلند مشکی عوض کرده بود. آسنا با بهت از جایش بلند شد و گفت:« درباره ی وضعیتش بهش گفتی؟ این حتی نمی تونه بلند بشه.» آژمان آهی کشید و با لحنی سرد گفت:« خودت می دونی وقتی چیزی می خواد ، هیچ کس نمی تونه جلوش رو بگیره. دختره رو بده تا ببرمش. بدون شک خیلی سریع تموم می شه.» زن نامطمئن برگشت تا به صورت رنگ پریده و لب های خشکیده ی ناویرا نگاه کند. با اینکه مدت زیادی از زمان آشنایی شان نمی گذشت و عملا شناختی از هم نداشتند ، دوست نداشت او را اینگونه راهی کند. دوست نداشت هیچ کدام از بیمار هایش را به این شیوه رها کند. « پس من باهاش حرف می زنم. یکم فرصت می خرم. حداقل تا زمانی که دارو ها کاملا اثر کنن. نیش مار کبرا بوده. حتی با این وجود که سم رو همون لحظه بیرون کشیدم و از پادزهر استفاده کردم ...» حرف در دهانش ماسید زمانی که دید دخترک دستانش را تکیه گاه خود کرده و در جایش نشسته است. « من مشکلی ندارم.» دروغ می گفت. هر چه بیشتر می گذشت درد بیشتری احساس می کرد. سرش گیج می رفت و دردی سرسام آور در جای جای آن می پیچید. قلبش تیر می کشید و تصاویر جلوی چشمانش تار و واضح می شدند. هیچ وقت قبلا نیش نخورده بود که بداند این درد ها طبیعی هستند یا نه اما می دانست که دیگر تحمل ندارد. باید تکلیفش هر چه زودتر مشخص می شد. اگر قرار بود او را زنده نگه دارند و یا بکشند ترجیح می داد خیلی زودتر از این ها انجامش دهند. آن موقع بود که می توانست تصمیم بگیرد باید فرار کند یا نه. آسنا بازویش را محکم گرفت و دست دیگرش را روی سینه اش گذاشت. « دراز بکش ببینم. زحمات من رو به باد می دی!» هنوز قسامتی از بدنش بودند که کامل نمی توانست بر رویشان کنترلی داشته باشد. پای چپش را اصلا نمی توانست تکان دهد. اما همین که توانسته بود از جایش بلند شود ، خبری خوب نبود؟ حتما می توانست دوباره سر پا شود. بی توجه به اصرار آسنا خودش را محکم نگه داشت و گفت:« من خوبم.» دستش را روی دست زن گذاشت و آن را فشرد. « می خوام ببینمش.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)