eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 در این لحظه دختر نمی توانست پاسخی قانع کننده برای رفتار آن مرد ریشوی پیر بیابد. او یک پیرمرد کور بود پس قاعدتا نباید قادر باشد چیزی ببیند. چگونه اینطور اظهار نظر می کرد؟ آژمان در حرکتی سریع دست ناویرا را گرفت و آستین لباس را بالا کشید. قلب دختر چنان در سینه اش می تپید که انگار به جای خون روان دارد قیر سخت را پمپاژ می کند. اگر سریعتر از این انجامش می داد از کار می افتاد. نگاهش را با ترس به سوی ساعد دستش انداخت و در دل با خدای خود سخن گفت: اهورا مزدا! ازت خواهش می کنم. « این دختر اشتباهیه. هیچ نشانی نداره.اونی نیست که شما مد نظر داشتید.» هیچ خبری از نشان روی دست دختر نبود. خالی خالی! درست مانند باقی انسان های عادی که زندگی خود را بدون هیچ دردسری سپری می کنند. ناویرا از اینکه می دید نشان هنوز زیر آن ترکیب فریب دهنده پنهان است نفس آسوده ای کشید. قلبش ذره ای آرام گرفت اما فقط یک ذره. حالا همه چیز بستگی به پاسخ آن پیرمرد داشت. اگر سایه سالار جانش را به او می بخشید احتمالا می گذاشت تا به خانه برگردد اما احتمال کمی برای چنین چیزی وجود داشت. صدای خنده ی بلند پیرمرد هر دو را از جا پراند. می خندید و چشم های بدون مردمک اش را به دختر دوخته بود. « پس اوضاع از این قراره ؟ آسیلورایی که نشان تاریکی رو روی دستش نداره؟ باورنکردنیه!» آژمان با بهت زمزمه کرد:« اما ... سایه سالار ، چنین چیزی ممکن نیست. این نمی تونه آسیلورای گم شده باشه. همه داستان دختر شاهدخت سلسیانا رو شنیدیم. اون قطعا روی دستش نشان رو داره. به همین خاطر بود که مادرش تلاش کرد تا ...» خنده ی پیرمرد حالا قطع شده بود وصدایش قاطعیتی برنده داشت. « کافیه پسرم. تو کارت رو درست انجام دادی. همونطور که ازت خواسته بودم صاحب گردنبند گوزن رو پیدا کردی و تا اینجا آوردی. این عالیه.» لبخند می زد اما در صدایش دیگر خبری از مهربانی و یا رحم و مروت نبود. چند قدم نزدیک تر آمد و در فاصله ی اندکی از ناویرا ایستاد. خم شد تا با دختر هم قد شود. زمانی که دخترک با ترس به چشمان خالی او خیره شده بود و به لباس آژمان چنگ می انداخت ، او در کمال آرامش بررسی اش می کرد. « خیلی از آرمان های ما فاصله داری دخترم. ضعیف و نحیفی و حتی نمی دونی چطور باید از موهبتی که بهت بخشیده شده استفاده کنی.» بوی خوبی می داد! ناویرا نمی توانست این را انکار کند. با اینکه نمی دانست این رایحه ی دوست داشتنی دقیقا عصاره ی کدام گل است ، مطمئن بود برایش آشناست. دوست داشت بر روی عطر تمرکز کند تا به حرف های سایه سالار. انگار او را زیر ذره بین گذاشته باشند ،می ترسید از اینکه راز هایش به راحتی و در همان لحظه فاش شوند. « برای بودن در این جایگاه به دنیا اومدی با این حال خودت باید برای خودت تصمیم بگیری. خودت تصمیم می گیری از چه زمانی تو رو آسیلورا صدا بزنیم. تا اون روز تو رو به دست یکی از مطمئن ترین و قدرتمند ترین جنگجو های ارتشم می سپارم.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
این دقیقا همون وایبیه که بنده از شخصیت آژمان می گیرم.
👁 🩸 دنیا دور سرش می چرخید. با خود فکر می کرد منظور او چه می تواند باشد؟ می خواستند او را بکشند؟ یعنی چه که او را به یکی از جنگجو ها می سپرد؟ پیرمرد سرش را به سوی آژمان چرخاند و بدن خمیده اش را راست کرد. دست چپش را روی شانه ی او گذاشت و لبخند زد. « پسرم تو یکی از بهترین شاگرد هایی بودی که داشتم. می دونم که خوب تربیتت کردم و می دونم که الان خودت هم می تونی تعلیم و تربیت یه نفر دیگه رو به عهده بگیری.» چشمان پسر گشاد شد. ابرو هایش آنقدر بالا پریدند که در تار های مشکی و درهم برهم موهایش گم شدند. انتهای حرف های سایه سالار را می دانست. این بدترین تنبیهی بود که یک استاد می توانست برای شاگردش برگزیند. « می دونم که از پس انجام این یکی هم بر میای. آسیلورا رو آموزش بده و تا زمانی که نتونسته روی پای خودش بایسته ، مراقبش باش. هیچ وقت فراموش نکن جایگاهت در مقابل شاهدخت چیه. » خنده ی بلندی کرد و دوباره بر روی عصایش خم شد. به طرف یکی از آتشدان ها رفت و کنارش ایستاد به گونه ای که نور شعله ها بر روی اجزای صورتش برقصند. دختر بیشتر از این نمی توانست سر پا بماند. دنیا دور سرش می چرخید و صدا ها در گوشش طنین انداخته بودند. با اینکه هنوز چنگالش را از دور بازوی مرد باز نکرده بود ، احساس می کرد از او بسیار دور ایستاده است. سعی داشت به سایه سالار نگاه کند. اینگونه می خواست فرار کند؟ با این بدن و با این وضعیت جسمانی؟ نمی توانست. چشمان سفید پیرمرد به او خیره بودند. « بانو آسیلورا ، فراموش نکنید که من همیشه همه چیز رو می بینم.» صدای معترضانه ی آژمان بلند شد:« استاد! صبر کنید. چرا باید یه همچین آدمی رو به من بسپرید ... من ...» فایده نداشت چقدر داد بزند. حرف هایش دیگر هرگز به گوش آن پیرمرد نمی رسید. حالا دوباره خودش و ناویرا در آن چادر بزرگ ، تنها شده بودند. صدای ترق تروق سوختن هیزم ها گوشش را پر کرد و بعد صدای نازکی که از جانب ناویرا بلند شده بود: « نمی تونم سر پا...بمونم...» قبل از اینکه پخش زمین شود با یک دست پهلویش را گرفت و او را در جایش ثابت نگه داشت هر چند سری که خم شده بود را نمی توانست راست کند. ناویرا دوباره از حال رفته بود و این بار داغ تر از همیشه بود. قطرات عرق از روی صورت رنگ پریده اش پایین می چکیدند. آژمان با تمام این علائم آشنا بود. در بچگی آنقدر از مار نیش خورده بود که اگر روزی می گذشت و نیشش نمی زدند تعجب می کرد. درحالی که سعی می کرد او را بالا بکشد و وزنش را بر روی دو دستش بیندازد ، زیر لب غر زد: « انتظار داره کار محال رو ممکن کنم. کی می تونه کاری کنه درخت کاج ، میوه ی سیب بده؟ این بچه حتی نشان هم نداره آخه!» حالا که دختر را بر روی دو دستش نگه داشته بود ، بیشتر احساس کلافگی می کرد. کم بدبختی نداشت که حالا مسئولیتی جدید بر گردنش انداخته بودند. صدای خنده ی پیرمرد را می شنید. احساس می کرد او را مسخره کرده و قصد داشته اعصاب ضعیفش را بسنجد. زیر لب گفت: « خودم رو درگیر موضوع بدی کردم.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
مگه چقدر سخته یه جمله سر هم کنی ... همون لحظه من:😭😔
مثلا این مدلی بری خونه ی دوستت قشنگ مزاحم شون بشی 😔👥
چرا با دیدن این یاد جناب ماشل افتادم؟ 🤷‍♀