eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
خیلی بهش فکر کردم اما به جواب خاصی نرسیدم. ممکنه بدمش به والدینم؟ بدم به اون دوستی که همیشه حمایتم می کرد؟ اولین کاری که انجام میدی چیه؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312
Aug 3, 7.32 PM​.m4a
حجم: 8.8M
📚🖋نکته مخصوص حرفه ای ها: شخصیت اصلی دمدمی مزاج یا دارای ثبات؟ زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 چطوری دلت براشون می سوزه؟ ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 از اینا دارید داخل رماناتون؟ ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
دوستان تازه وارد... خیلی خوش اومدید به کانال. ندا هستم! اگه سوالی داشتید توی ناشناس بپرسید پاسخگو ام. https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312 اینم گروه نویسندگی اگه خواستید عضو بشید. (نقد متن و چالش داریم داخلش) https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3
👁 🩸 « نفس عمیق بگیر.» « آبش خیلی سنگینه. چقدر قورت داده مگه؟» چند بار پلک زد. چرا بدنش اینقدر درد می کرد؟ احساس می کرد زیر بار مشت و لگد گرفته شده. چشم هایش می سوختند ، گلویش نیز همینطور! « یه بار دیگه انجامش بده.‌» چشمانش هنوز تار می دیدند. انگار شخصی بالای سرش ایستاده و تصویرش دائم جا به جا می شود. درد زیادی در سینه اش پخش شد و بعد احساس کرد می خواهد چیزی را بیرون بدهد.‌ سرفه کرد و آب از بین لبانش به بیرون جهید. حالا می توانست نفسش را با درد به داخل بفرستد.‌ سردش بود.داشت می لرزید. « تموم شد.» تصویر زن بعد از بار ها پلک زدن حالا قابل تشخیص بود. آسنا با چهره ای رنگ پریده او را تماشا می کرد. « ناویرا؟» نامش را صدا زده بودند.‌باید جواب می داد اما مگر قبل از آن سلسیانا صدایش نمی زدند؟ چیزی در کاسه ی سرش تکان خورده بود. شاید هم مغزش آسیب دیده بود. سلسیانا دیگر کیست؟ نمی توانست چیز خاصی به یاد بیاورد. سعی کرد بنشیند. دستانش را تکیه گاه بدنش کرد و انگشتانش را روی سنگ ریزه ها کشید. با وجود دردی که احساس می کرد صاف در جایش نشست و چشمانی که حالا به خاطر آب داغ ، سرخ شده بودند را به رو به رویش دوخت. کاوه و آسنا هر دو با نگرانی به او زل زده بودند. مرد پارچه ای دور کمر خود پیچیده و هنوز بالاتنه اش برهنه مانده بود. دستش را به طرف دختر برد و شانه هایش را گرفت. « راحت می تونی بشینی؟ قفسه ی سینه ات درد می کنه؟» ناویرا نمی دانست چه جوابی بدهد. یکی از انگشتانش را در سوراخ گوشش فرو برد تا آبی که احساس می کرد آنجا جمع شده است را خالی کند. در این حین داشت به درد قفسه ی سینه اش فکر می کرد. آنقدرا هم نبود. می توانست تحملش کند. چشمانش را بار دیگر باز و بسته کرد. « چی شده؟» آسنا نفسش را با آسودگی خاطر بیرون داد و بعد لبخند زد. «داشتم به این طرف حرکت می کردم که یهو دیدم پرت شدی داخل آب. کاوه اونجا بود پس خیلی سریع تورو بیرون کشید اما وقتی فهمیدیم نمی تونی نفس بکشی ...» مکثی کرد و بعد از قورت دادن آب دهانش ادامه داد: « حدس می زدم بتونیم با ضربه زدن به کمر و قفسه ی سینه ات آبی که قورت دادی رو بدیم بیرون.» جلو آمد و مرد را کنار زد. دو دست دختر را گرفت و تلاش کرد تا او را بر روی دو پایش بلند کند. « قبل از اینکه سرما بخوری بهتره بریم توی چشمه. آبش می تونه معجزه کنه. مطمئنم حالت بهتر میشه.» ناویرا با چشمانی سرخ در جایش بلند شد و چند بار دیگر سرفه کرد. دستش هنوز در دست زن بود. زمانی که شروع به صحبت کرد صدایش همچون صدای کلاغ می مانست: «من باید از اینجا برم.» صورت آسنا درهم رفت. « به سلامتی کجا می خوای بری؟» دختر نگاهی به آب فیروزه ای رنگ انداخت. حباب هایی که هر لحظه بر روی سطحش به وجود می آمدند و در زمان کوتاهی می ترکیدند او را به یاد سوپ های آرشیدا می انداخت که در دیگ قل قل می زدند. دلش خانه را می خواست. اگر نمی توانست برگردد نوشاد ناامید می شد. طوری تربیت شده بود که از افرادی با نشان تاریکی دور بماند. نباید برادرش را مایوس می کرد. « می خوام برگردم خونه.» سوالات زیادی داشت که دوست داشت از نوشاد بپرسد. دوست داشت بداند چرا هراز گاهی خودش را در بدن زنی دیگر می بیند. دوست داشت بداند چرا هر بار که خواب می بیند ، در خانواده ی سلطنتی قدم می گذارد. دوست داشت بداند. تشنه ی دانستن بود و از غافل بودن هراس داشت. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)