eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 می‌خواست خودش را کنار بکشد اما دامن لباسش زیر پای یک نفر دیگر بود. قبل از اینکه متوجه شود دورش را آدم های مختلف گرفته بودند. پایش یک بار دیگر لگد شد و این بار نتوانست جلوی خودش را برای جیغ زدن بگیرد. به دامن سرخش چنگی زد و تلاش کرد تا آن را بالا نگه دارد. داشت بر روی سنگ های ریز و درشت کنار رودخانه سکندری می‌خورد. چندبار با وضعی نامتعادل تلو تلو خورد و سرآخر زمانی به خودش آمد که وسط رودخانه ایستاده و آب تا نزدیک زانو هایش می رسد. خورشید بعد از ظهر بر روی سرشان می تابید و بوی رطوبت گیاهان و ماهی های کوچکی که در رودخانه با سرعت شنا می کردند ، بینی شان را پر کرده بود. بچه ها با هرچیزی که دستشان می آمد روی یکدیگر آب می ریختند. این شامل پاشیدن آب به کمک پا نیز می شد. در طول مدت زمانی که دختر در میان رودخانه هاج و واج ایستاده بود ، چند بار دیگر مورد هجوم قرار گرفت. نفسی عمیق کشید و چشمانش را که می سوختند به سختی باز نگه داشت. دوست داشت فریاد بزند اما بچه ها آنقدر جیغ می کشیدند که صدای فریادش احتمالا به هیچ کجا نمی رسید. لباس سنگینش حالا به لطف بقیه ، سنگین تر نیز شده بود. سرتا پا آب بود و پارچه ی سرخ رنگ به تنش می چسبید. خم شد تا دامن را از جلوی پاهایش کنار بزند که نگاهش به آژمان افتاد. در دور ترین فاصله ایستاده و درحالی که به تنه ی یکی از درخت ها تکیه زده بود با خونسردی صحنه ی آشفته ی پیش رویش را می نگریست. با توجه به ویژگی های او تعجبی نداشت اما دیدن آرتیمه کنارش که داشت با عشوه گری مو های بلند مشکی اش را با دست از آب می چکاند ، کمی عجیب بود. نکند چیزی بین آن دو وجود داشته باشد؟ در همین افکار غوطه ور بود که دوباره موجی از آب سرش را هدف گرفت و نفسش را بند آورد. پارچه ای که روی سرش گذاشته بود درون آب افتاد. دستش را به سرعت بر روی چشمانش کشید و سرش را آنقدر سریع بالا آورد که مو های بافته شده ی خرمایی رنگش به تندی تکان خوردند. « یه لحظه بهم فرصت بدید!» با دیدن کاوه و آسنا که تقریبا به او نزدیک بودند و می خندیدند ، ساکت ماند و ادامه ی غر هایش را خورد. زن درحالی که دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود تک خنده ای کرد و نالید: « دیگه نمی تونم.‌.‌.» نفسش بالا نمی آمد و مشخص بود چنان هیجان زده است که نمی تواند لرزش بدنش را کنترل کند. برخلاف او که آشفته ، بهم ریخته و خیس از آب بود ، کاوه با نظمی عجیب پاچه های شلوارش را بالا داده و حتی یک قطره از آب نیز بر روی مو ، صورت و شانه هایش دیده نمی شد. زخم روی صورتش هنوز هم باعث حواس پرتی ناویرا می شد. دختر با ناباوری پرسید: « این همه واقعا لازمه؟» دستانش را باز کرده بود تا منظورش را به آن دو برساند. آسنا دستش را در هوا تکان داد و درحالی که هنوز می خندید از او رو برگرداند. مرد شانه ای بالا انداخت و بی مقدمه گفت: « مردم با اینجور چیزا شاد میشن دیگه. البته یه عده مثل آسنا هم اینجور مراسم ها رو خیلی مقدس می دونن.» دختر نفسش را تند بیرون داد.دوباره خم شد تا پارچه ی سرخی که بر سر می بست را از میان جلبک های ریز بردارد. آبش را همانجا چکاند و بعد آرام گفت: « من خبر نداشتم همچین چیزی هم هست. » کاوه دستی درون مو هایش کشید و آنها را عقب راند. « ما بهش عادت داریم یه جورایی. از بچگی انجامش دادیم اما امروز انگار یه نفر نمی تونه از این آب بازی ها لذت ببره.» دختر چشم غره ای رفت و با حرص گفت: « اگه منظورت منم که ...» میان حرفش پرید: « آژمان رو دیدی؟ این دختره آرتینا زیادی بهش می چسبه نه؟ به همین خاطر اون گوشه وایستاده و نمی تونه به ما ملحق بشه.» ناویرا دهان نیمه بازش را بست و بیخیال تصحیح کردن نام واقعی دختر شد. نمی خواست سر اینکه نام او آرتیمه است یا آرتینا با شخصی مانند کاوه بحث کند. با تعجب پرسید:« واقعا؟ فکر می کردم خودش علاقه نداره خیس بشه.» تصور اینکه آن مرد بی حوصله و عصبی به خاطر یک زن دیگر مجبور به تحمل چیز هایی می شود ، بیشتر او را به تعجب وا می داشت. شاید واقعا به آرتیمه اهمیت می داد. درحالی که آسنا به مرور از آن دو دور می شد ، مرد صورتش را نزدیک تر آورد و کنار گوش دختر گفت:« اون نمی خواد کسی این راز رو بدونه اما عاشق آب بازیه. شاید اگه یکم خیسش کنیم بهش خوش بگذره.» ناویرا صورتش را عقب کشید و با چشمان نامطمئنش به او زل زد. هنوز صدای جیغ و داد بچه ها در گوشش زنگ می خورد و زیر آب می توانست حرکت ماهی های کوچک را احساس کند. سرش را به تندی به طرفین تکان داد و مختصر گفت: « به من مربوط نیست!» خواست به طرفی دیگر گام بردارد که کاوه مچ دستش را گرفت. « خیلی خب اگه نمی خوای روش آب بپاشی فقط تماشا کن ببین من چطور انجامش می‌دم.» این پیشنهاد وسوسه کننده تر بود. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از ساعت ۲ ظهر تا ۴ و نیم کلاس آنلاین داشتیم ☺️ (آتیش گرفتیم)
743.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 lهیچ چیز واقعی نیست :) ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
_ چرا پارت نمی‌دم؟ چون مامانم فردا تو اداره کنفرانس داره و باید باهم دیگه درستش کنیم 🤝☺️
هدایت شده از خانم شبگرد 🌛
این پارت: