9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄
⎪ 影#زادگان_تاریکی #رمان
⎪ 雄 😊...از چالش جا نمونید
⎪ 飛 ⎪ @yaptus
┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘
Do not copy⚠️
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۶
« دقیقا. همینجاست. شما اولین بانویی هستید که ...»
مکثی طولانی کرد و بعد انگار که چیزی را به یاد آورده باشد دستش را زیر چانه زد.
« قبل از خانم کوچولو ، با آسنا اومده بودم اینجا.»
یک خرگوش کاملا سفید از زیر پای اسب به طرفی دیگر جهید.
سفیدی خاصی داشت که زیر نور خورشید در چشمان دختر منعکس میشد.
ناویرا به تندی چند بار پلک زد و بعد ناخودآگاه به طرفین سرچرخاند. بیش از آن چیزی که انتظار داشت زیبا بود.
یک دشت که توسط درختان بلند اطراف احاطه شده. حیوانات کوچکی را در خود جا داده که هر از گاهی با شیطنت هایشان به چشم میآمدند.
بادی ملایم وزید و بوی سبزه ها را به بینی آن دو رساند.
مرد کششی به بدنش داد و زمزمه کرد:« ایندفعه زودتر از همیشه رسیدم. مسیر داره کوتاه تر میشه؟»
دست راستش را دور کمر دخترک حلقه کرد و زمانی که چشمان ناویرا گرد شده بود ، با خنده گفت:
« ممکنه به خاطر حضور خانم کوچولو باشه. زمان زودتر میگذره. اینطور نیست؟»
صدای جیرجیرک ها بلند شده بود و باد برگ درختان را پر سر و صدا تکان میداد.
دختر احساس می کرد قلبش در دهانش است.
میدانست کاوه ذاتا شخصی زن دوست و حتی دختر باز است اما حتی با او که سنی ندارد هم کار خواهد داشت؟
فقط هجده سالش بود. در این صورت ممکن نیست شخصی مانند این مرد از او خوشش بیاید.
تا بخواهد در ذهنش رفتار و گفتار کاوه را تفسیر کند متوجه شد ، نشیمنگاه اش از روی بدن اسب کنده شده و عملا در هوا معلق است.
معلق بودنش که بیشتر به سقوط شبیه بود زیاد طول نکشید.
فشار دو دست بزرگ را بر روی کمرش احساس کرد و بعد بر روی دو پایش فرود آمد.
با بهت تند پلک زد و سرش را به طرف بالا چرخاند.
مرد لبخندی دندان نما بر صورت داشت.
« لاغر تر از اون چیزی بودی که فکر میکردم. اینطوری ادامه بدی که پوست و استخون میشی.»
سپس نگاهش را از او گرفت و دستش را در یال بلند و مشکی باران فرو کرد.
« دختر خوشگل ، تا زمانی که ما تمرین میکنیم تو برو برای خودت این اطراف یه دلی از عزا در بیار.»
ناویرا که هنوز از پایین آمدن ناگهانی اش متعجب بود سریع دستی به لباس هایش کشید.
پارچه ی ضمخت پیراهن بلندش او را میآزرد اما کاری نمیتوانست انجام دهد.
گرد و غبار خیالی را تکاند و دستانش را در هم فرو برد.
برای فرار از آژمان قبول کرده بود با دوستش سوار اسب شده و به این دشت دراندشت بیاید.
قطعا منطقی است.
انگار که آنها نمیتوانند در این دشت کاری را که به ضررش تمام میشود انجام دهند.
«چه تمرینی مد نظرته؟»
یادش رفت قبل از صحبت کردن گلویش را صاف کند و به همین خاطر صوتی که از حنجره ی خسته و تنبلش بیرون زد ، از صدای کلاغ نیز خراشیده تر و زشت تر شد.
کاوه پوزخندی زد و در یک حرکت سریع از روی باران پایین پرید.
افسارش را رها کرد و با تکان دادن سر به او فهماند که آزاد است برود و برای خودش گشت و گزار کند.
کمان چوبی دست ساز را با جدیت گرفت و در همان حین که به نقوش پرندگان رویش دقیق شده بود گفت:
« همونطور که میدونی ، هر فرد نشان داری ، قدرت خاص خودش رو داره.»
برای دختر فرقی نمیکرد.
شخصی که نشان تاریکی را داشته باشد اصلا نباید به دنیا بیاید.
حداقل این سبک تفکر مردم و سلطنت است.
دیگر چه اهمیتی دارد آدم هایی با نشان تاریکی ، چه قدرت خاصی میتوانند داشته باشند.
« مشتاق نبودی ببینی قدرت من چیه بنابراین منم لازم ندونستم بهت بگم.»
ناویرا صورتش را برگرداند. قلبش انگار در سینه او را میآزرد.
اصلا نمی توانست به آن چشم ها زل بزند انگار که زخم های روی صورتش خیلی خاص تر از چشمانش باشند.
«امروز این فرصت رو داری که از نزدیک حرکات من رو نظاره گر باشی بانو.»
نتوانست جلوی زبانش را بگیرد. سرفه ای کرد تا راه گلویش باز شود و بعد با رسا ترین صدایی که میتوانست داشته باشد گفت:
« از کلمات مودبانه استفاده میکنی تا کار های زشت و بی ادبانه ات رو بپوشونی؟»
صدای خنده ی کاوه گوش هایش را گویا نوازش میکرد.
درحالی که می خندید و از روی تاسف سر تکان میداد ، دستش را درون خورجین باران فرو برد و اسب زبان بسته را که داشت برای خودش با بیخیالی زمین را می جوید ، از آرامش محروم کرد.
دو سیب خوش رنگ و زرد را بیرون کشید.
با انتهای لباسش گرد و خاک رویش را گرفت و به گفته ی خودش قطعا آن را تمیز تمیز کرده بود.
مودبانه یکی از سیب ها را به طرف ناویرا گرفت و آرام گفت:
« بفرمایید بانو!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)