eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام شما: داستان خیلی عالی و خوبیه و میتونه یکی از خفن ترین داستان های موجود بشه ولی یکی از چیز هایی که منو اذیت میکنه ،اینه که به نظرم رفتار ها و تصمیمات ناویرا که شخصیت اصلی داستان،اصلا جالب و قابل انتظار نیست و به طور کلی شخصیت خیلی محبوبی نیست احساس میکنم این نظر رو چندبار داخل پیام های ناشناس دیدم در کل قلم شما خیلی قوی و خط داستانی بسیار منظمه و این میتونه شما رو به یه نویسنده مشهور تبدیل کنه داستان ها و ایده ها جدید و جالب ان و شخصیت های فرعی دوست داشتنی و قابل پذیرش و درک هستن حتی اگر رفتار متفاوت داشته باشن و یا حتی شرور باشن،باز هم قابل قبول ان ولی در مورد شخصیت های اصلی داستان های شما،احساس میکنم همگی انسان های طرد شده و با شخصیتی غیر قابل پذیرش ان این سومین داستانیه که من از قلم شما میخونم و به نظرم همه چیز فوق العاده است جز شخصیت اصلی به نظرم حیفه که با این همه نکات مثبت خواننده نتونه با شخصیت اصلی ارتباط برقرار کنه مطمئنم شما میتونی بهتر از این ها عمل کنی همونطور که تا به الان عالی پیش رفتی امیدوارم انتقاد من موجب رنجش شما نشه من صرفا به عنوان کسی که خودش هم نواقصی در نوشتن داره و خیلی جای اصلاح شدن داره این نظر رو دادم پاسخ بنده: دوست گلم واقعا لطف کردی. انتقادت موثر و مفید بود برام و حقیقتا کم پیش میاد یه نفر اینقدر دقیق درباره ی نوشته هام نظر بده. پس خیلی از اینکه روی نوشته هام دقت کردی و به نتیجه ی مطلوبی رسیدی ممنونم. ( تشکر فراوان ). سعی می کنم انتقادت رو بی جواب نذارم و تلاش می کنم تا همون‌طور که گفتی روی شخصیت اصلی کار کنم. تقریبا حق با توعه. من خودمم با تمام شخصیت ها ارتباط می گیرم جز با شخصیت اصلی 🤝😊✨
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
چرا کاوه قراره بمیره؟ ☺️ کی اینو انداخت تو ذهنتون؟! 😂
سکوت می کنم که این سکوت منطقی تر است ( درواقع شخصیت های اصلی برگرفته از شخصیت خودمه که هیچ وقت نتونستم تو جامعه و در مقابل بقیه بروزش بدم. ) فرق بین شخصیت های اصلی رمان هام و خودم تو اینه که اونا تونستن کل شخصیتشون رو بروز بدن و من نتونستم 😂
راست میگه دوستان ... شخصیت آدخت ترجیحا هیچ مشکلی نداره. ذاتا همون شکلیه و فکر کنم تا حدودی منطقیه.درباره ی ناویرا شاید نقوصی وجود داشته باشه ولی این درباره ی آدخت یکم کمتره به هر حال 😂😔
وقتی ذاتا چیزی به اسم شانس در تو وجود ندارد ... 😂 دو تا شخصیت بدرد نخور گیرم افتاد عالیه ...
👁 🩸 « دقیقا. اگه بخوای درباره ی میزان احتمالات هم صحبت بکنی تا زمانی که واقعا دلم نخواد تیر بخوری ، حتی اگه تیر رو تو فاصله ی چند قدمی پرتاب کنم ، بهت نمی خوره.» ناویرا ابرو بالا انداخت و با تعجب سر تکان داد. باورش واقعا سخت بود. تا آن زمان تنها کلمه ی شانس را یک طلسم مخصوص به جادوگران به حساب می آورد و حالا باید جوری دیگر به این قضیه نگاه می کرد. مردی که جادوگر نیست اما ذاتا شانس منبع قدرتش است. این شانس تا کجا ها قرار است او را همراهی کند؟ « حالا که درباره اش بهم توضیح دادی نمی تونم چند تا سوال بپرسم؟» کاوه طوری سر تکان داد که انگار از همان اول منتظر شنیدن چنین جمله ای بوده است. دختر گاز دیگری به سیب زد و با دهان پر پرسید:« اگه واقعا منبع قدرتت توی شانسته پس چرا خواستی من رو هدف بگیری؟ می خواستی با یه تیر دو هدف رو بزنی؟ فقط به این خاطر که ممکنه قدرتم فعال بشه؟ این شانس ذاتا برای خودته پس می تونستی تیر رو به من بدی تا بزنمت و زمانی که زنده موندی بگی شانس باهات یار بوده.» مرد نگاهش را بالا آورد و بعد از اینکه جنبش یک موجود کوچک را از گوشه ی چشم دید ، سریع تیرش را در زه انداخت و آن را کشید. بعد از رها شدن بدون اینکه به نتیجه ی پرتابش نگاه کند سر چرخاند و پوزخند زد. « راستش رو بخوای خیلی خوبه که خودخواهانه نظرات عجیبت رو بیان می کنی اما همونطور که خودت هم از همون اول متوجه شدی می خواستم با این کار یه جورایی تحریکت کنم تا شاید به خودت تکونی بدی.» دو انگشتش را بالا آورد و گوشه ی لب هایش نهاد. سوتی بلند کشید که باعث شد پرنده های اطراف به بالا پرواز کنند و اسب سرتاسر مشکی بلافاصله به سویشان بدود. نیم نگاهی به دختر انداخت که هنوز شلخته و آشفته به نظر می رسید و گفت:« آسنا گفت سه تا خرگوش. بی زحمت از روی زمین برشون دار و بیارشون. نمی تونم با خانم زیبایی مثل شما تمرین کنم. موجب حواس پرتیه. برت می گردونم به اقامتگاه.» ناویرا درحالی که هنوز سیب را در دهانش می چرخاند و قورت می داد نگاهش را به کاوه دوخت که خیلی سریع تیردانش را بر روی شانه ی پهنش جا به جا کرد و با یک پرش بر روی باران پرید. اسب تکان ریزی خورد و زمانی که صاحبش افسار را به دست گرفت آرام گرفت. دختر مدتی به دو زخم زرشکی صورت مرد خیره ماند و بعد به راه افتاد تا همانطور که او خواسته بود خرگوش ها را برایش جمع کند. قبلا هم با نوشاد به شکار رفته بود و می دانست چگونه باید انجامش دهد. هر چند که قائده ی خاصی نداشت. باید تلاش می کرد حیوان نیمه جان را خلاص کند اما همانطور که کاوه برمی آمد تمامی خرگوش ها از دم با همان تیر مرده بودند. ناویرا خم شد و تیر را از بدن خرگوش سفید بیرون شید. به پیکان نقره ای رنگ و تیز خیره شد و بعد فکرش به جاهای ناجور کشیده شد. اگر این فلز سرد به بدنش برخورد می کرد بدون شک گوشت و حتی استخوان را از هم می شکافت. یادش می آمد که قبلا این مرد کمان گیر را دور آتش به هنگام درست کردن تیر هایش دیده بود. تیر هایش به نحوی خاص بودند. تیز تر ، برنده تر و محکم تر. انگار که هیچ وقت در پرتاب تیر شک نکرده باشد. همانطور که با زانو هایی جمع شده درون شکمش کنار خرگوش های مرده نشسته بود زمزمه کرد:« یه آدم خوشبخت و خوش شانس؟» باد تندی که ناگهان در صورتش زد باعث شد چشمانش را سریع ببنند اما سر آخر متوجه شد ذرات گرد و خاک راه خودشان را پیدا کرده اند. چشمانش را به تندی مالید تا از شر خارش عجیبش خلاص شود. « خواهر! اینجا چکار می کنی؟» نوشاد؟ گوش هایش تیز شدند و بعد احساس کرد تمام وجودش از خوشی سرشار می شود. سریع بر روی دو پایش ایستاد و در جایش چرخید. دنباله ی لباس سفیدش در هوا تکان خورد و بعد به آرامی روی زمین افتاد. قدمی به جلو برداشت و صدای برخورد کف کفشش بر روی زمین سنگی گوشش را قلقلک داد. صدای نوشاد را شنیده بود؟ چطور ممکن است؟ لحن و حالت صدایش را می توانست تشخیص دهد و مطمئن بود این صدا نمی تواند مال برادرش باشد اما از طرفی دیگر چیزی در وجودش می خواست قبول کند که برادرش جلویش ایستاده. چند بار پلک زد و بعد نگاهش را به کاریان دوخت. لبخندی از آن لبخند های بی نظیرش زد و به نشانه ی احترام ذره ای سرش را پایین آورد. « جناب ولیعهد ...» آری! نمی توانست کاریان را برادر خطاب کند. از این پس فقط می بایست او را عالیجناب و یا ولیعهد صدا بزند. احترام پایه ی همه چیز است. حتی روابط خواهر و برادر ها را نیز تنها با همین مولفه می توان محکم نگه داشت. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)