#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۰۳
« مثبت بهش نگاه کنید اعلیحضرت! شما یه خواهر دلسوز دارید که همیشه هواتون رو داره.»
کاریان درحالی که دستمال را به گردنش میکشید و سعی میکرد قطرات عرق را سریع خشک کند ، با تعجب به جای خالی ندیمه آذر زل زد.
« ندیمه ات رو با خودت نیاوری سلسیانا. اتفاقی افتاده؟»
زن چرخشی به مچ دستش داد و آن را جوری بالا گرفت که انگار میخواهد بگوید اصلا برایش اهمیت ندارد.
« آذر زن خوش شانسیه که توجه شما رو به خودش جلب کرده.»
مرد خیلی سریع متوجه اوضاع شد. قبلا نمیدانست و دستش نیامده بود اما پس از مدتی دیگر یاد گرفته بود چگونه با خواهرش رفتار کند.
« نمیدونستم اسمش آذره. فقط میدونستم عادت داری یکی رو با خودت بیاری.»
زن نگاهش را از آسمان بدون ابر گرفت و آهی کشید که نشاندهنده ی خستگی من در آوردی اش بود.
« امیدوار بودم بتونم باهاتون یه ذره بازی کنم اما نمیخوام پدر تنبیه ام کنه. به هر حال شما ولیعهد...»
« حرفشم نزن!»
سلسیانا سرش را به طرفی دیگر گرفت تا پوزخندش نمایان نباشد.
هر چه نباشد تمام وقتش را با این پر میکرد که بگردد و ببیند برادرش چگونه عاداتی دارد و چه چیز هایی خوشحالش می کند.
چه چیز هایی غرورش را در هم میشکند و نقاط ضعفش دقیقا چه چیز هایی هستند.
با سالها تلاش به این نقطه رسیده بود و خواهر کوچکترش فکر می کرد میتواند آن همه اطلاعات را به همین راحتی از طریق او به دست آورد.
بادی گرم مجددا وزید و باعث شد جواهرات زن درحالی که به یکدیگر برخورد میکردند ، سر و صدا ایجاد کنند.
صدای کاریان واضح و بلند بود:
« آریمان شمشیرم رو بده.»
شوالیه ی سفید پوش به آرامی به سویش گام برداشت.
نشان طلایی رنگ روی ساعدش زیر نور خورشید میدرخشید.
نشان هر سه نفرشان میدرخشید. نشان چشم گشوده و آگاه که مختص به انسان های پاک و خاص بود.
سلسیانا صورتش را چرخاند و درحالی که از سر رضایت لبخند بر لب داشت ، زمزمه وار گفت:
« پدر رو منتظر می ذاری برادر؟»
کاریان دستی به پشت گردنش کشید.
لباس سفیدش بدون آستین بود تا راحت تر بتواند بازوانش را بچرخاند.
قطرات عرق هنوز بر روی بازو های تنومندش به چشم میآمدند.
« پدر میتونه مراسم رو بدون من برگزار کنه.»
در صدایش رگه هایی از خودخواهی و خودمحوری حس میشد.
شاهدخت نیز این را میدانست. دستش را دراز کرد و در هوا نگه داشت.
تور روی لباسش با هر وزش باد به این سو و آن سو کشیده میشد و آستین تنگ لباسش ذره ای بالا رفته بود تا نشانش را به نمایش بگذارد.
شمشیری تیز و بلند در دستش نشست.
لازم نبود همیشه اسلحه اش را همه جا با خودش حمل کند. قدرتش این امکان را به او میداد که همیشه همه چیز را بخشکاند و بعد دوباره ظاهرش کند.
آریمان حالا به محدودهی آن دو نزدیک تر شده بود.
شمشیر بزرگ و پهن ولیعهد را با احترامی خاص بالا گرفت و تا زمانی که مطمئن شد شاهزاده آن را در دست گرفته ، رهایش نکرد.
کاریان چرخشی به بازویش داد و درحالی که به چهره ی بشاش خواهر کوچکترش لبخند میزد ، گفت:
« برای شروع بهت سخت نمیگیرم سلسیا»
محوطه ی سنگی در میان باغ همیشه چشم اندازی فوق العاده داشت.
بهترین جا برای کاریان که به تمرینات روزمره ی خود برسد. زمانی که سلسیانا برای مبارزه دعوتش میکرد نیز همیشه همین جا انتخابش بود.
« اگه بهم آسون بگیری خودت پشیمون میشی ولیعهد.»
نگاهش را بالا آورد و در میان درختان سبزی که با باد جا به جا میشدند ، چشمان بلورین و متفاوت شاهدخت اول را تماشا کرد.
همیشه در آن چشم ها گم میشد.
گاهی اوقات فراموش میکرد خواهرش تنها همبازی اوست.
« هر طور راحتی.»
« حالت خوبه؟»
دوباره همان اتفاق افتاده بود. ایندفعه دیگر مطمئن مطمئن بود. خواب ندیده است.
کاوه بالای سرش ایستاده و عملا سایه ای بزرگ بر روی صورت و بدنش انداخته بود.
صدای تکان خوردن چمن های بلند در گوشش بود. احساس میکرد یک کرم خاکی بر روی زمین میخزد و کنار گوشش حرکت میکند.
موهای خرمایی رنگش بر روی زمین پخش شده و دقیقا کنار خرگوش ها فرود آمده بود.
نور خورشید آزاردهنده بود برای همین یکی از دستانش را بالا آورد تا محافظش باشد.
« صدامو داری خانم کوچولو؟»
هم صدایش را داشت و هم تصویرش را اما نمیدانست چگونه و به چه کسی باید درباره ی چیز هایی که میبیند بگوید.
باور میکردند؟
« چرا یهویی ولو شدی؟»
ولو شده بود؟
یک بار دیگر پلک زد و بعد تلاش کرد تا از جایش بلند شود.
خیلی زود به یاد آورد که برای جمع کردن خرگوش ها به این سمت آمده و خم شده بود.
نشست و با دقت به خرگوش هایی نگاه کرد که با تیر درون بدنشان کنارش افتاده بودند.
دستش را روی سرش گذاشت و دلش را به دریا زد:
« داشتم یه چیز عجیب میدیدم.»
شاید فقط در همین حد کافی باشد.
« هر چیزی که می دیدی رو فراموش کن. فعلا باید زودتر برگردیم. تا الان باید خبرهای جدید رو آوردن باشن.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)