eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 « بله سهارا. یکی از دخترا رو می‌فرستم تا به چادر خودتون راهنمایی تون کنه.» دستش را به طرف جمعیتی کشید که با تعجب و مبهوت به آنها زل زده بودند. « یکی تون اتاق رو به خانم نشون بده.» از میان دخترانی که همگی نشان دار بودند ، تنها یک نفر جلو آمد و از بخت بد ناویرا مجددا آرتیمه بود. دختری که دیدنش هم باعث می‌شد حالت تهوع بگیرد. « من شفادهنده ی جدید رو تا چادرشون همراهی می‌کنم.» آژمان پلک زد و زمزمه کرد: « عالیه.» سهارا با ملایمت لبخند دیگری زد و بعد درحالی که شنلش را به سختی نگه داشته بود ، گفت:« بدرود.» ناویرا دستانی که هنوز در هم قفل مانده بودند را بیرون کشید و مو هایش را به عقب راند. انتظار اتفاقی جالب تر را داشت. مثلا دوست داشت سایه سالار خودش را نشان بدهد که بعد بتواند به طرفش بپرد و یقه اش را سفت بگیرد. ای کاش می‌توانست یک بار دیگر او را ببیند و آن وقت نشانش می‌داد اشتباهی او را آورده اند. زمانی که آرتیمه و سهارا جمعیت را ترک کردند ، مردم نیز به راحتی پراکنده شدند. کمی بعد صدای برخورد باد به تنه ی چادر ها و برگ ضعیف درختان به گوشش رسید. سکوت دوباره همه جا را فرا گرفته و هر از گاهی فقط صدای دستورات مکرر افراد بالا تر اوضاع آرام را برهم می‌ریخت. « خب ، قبل از اینکه دوباره توی غار تنهایی ات فرو بری بهتره قدرت واقعی ات رو مشخص کنیم.» با شنیدن صدای آژمان دوباره از جا پرید. فایده نداشت چقدر در ذهنش به خود بقبولاند که از او ترس ندارد. «قدرت واقعی؟» آرزو کرد ای کاش از کنار آسنا جم نخورده بود. در جایش چرخید تا بتواند به صورت مرد خیره شود. « دستت رو بیار جلو. حدس می‌زدم اون دو نفر کلک سوار کرده باشن. تو قبلا هیچ وقت این سنگ رو لمس نکردی. کردی؟» با دیدن تکه سنگ سفید مو های بدنش سیخ شد. همان تکه سنگی بود که قبلا در چشمه ی آب گرم قرار بود لمسش کند. می‌دانست اگر قدرتی نداشته باشد تغییر رنگ نمی‌دهد ، اگر یک نشان دار معمولی باشد به رنگ خاکستری در می‌آید و اگر از خاندان سلطنتی یا افرادی باشد که ذاتا قدرتمند به دنیا آمده اند‌ ، سنگ سیاه می‌شود و رگه های سرخ از آن سر در می‌آورند. لبش را گزید و نامطمئن گفت: « می‌دونستی لمسش نکردم؟» نگاهش را از چشمان مرد گرفت و به سنگ درون دستش دوخت. آژمان تند گفت: « بگیرش توی دست هات. این سنگ فقط یه بار برای هر فرد کار می‌کنه. بهش دست بزن تا نتیجه ی واقعی رو بفهمیم. اینکه من اشتباه تورو به اینجا آوردم یا اشتباهی نکردم و تو واقعا آسیلورا هستی که داشتی تمام مدت انکارش می‌کردی.» برای خود ناویرا هم سوال شده بود. حالا آنقدر کنجکاو شده بود که اهمیتی به اینکه قرار است بعدا چه بلایی بر سرش بیاید نمی داد. دستش را جلو گرفت و سعی کرد از درون گونه اش را بگزد. سنگ سرد کف دستش نشست. دست دیگرش را بالا آورد و آن را محکم گرفت. قلبش داشت تند می‌زد و ذهنش پریشان شده بود. این سنگ عملا سرنوشتش را مشخص می‌کرد. اینکه قرار بود به خانه برگردد و باقی زندگی اش را نزد برادر و خانواده اش بگذراند و یا اینکه برای همیشه در اینجا به عنوان یک کلفت مشغول به کار شود. دوست داشت به احتمال آخر هم فکر کند اما بعید می‌دانست چنین چیزی رخ بدهد. اگر رنگ سنگ به سیاه می گرایید مشخص می‌شد واقعا آسیلوراست چه اتفاقی می‌افتاد؟ خون در رگ هایش دوید. احساس می‌کرد از هیجان زیاد صورتش سرخ سرخ شده و نفسش بالا نمی‌آید. سنگ درون دستش بیش از اندازه سنگینی می‌کرد.حالا داشت با دو دستش سنگ را می‌فشرد و در عین حال لبش را می‌گزید.می‌توانست حس کند این موضوع حتی برای آژمان نیز جذاب و هیجان انگیز است. « کافیه. دستت رو بردار.» صدای مرد در بین ضربان قلبش که در سرش تکرار می‌شد همچون پتک بود.دوست نداشت انگشتانش را کنار بزند. نفسی عمیق کشید و سرش را بالا آورد. « اگه دستم رو بردارم چی میشه؟» آژمان طوری به او نگریست که انگار به یک کودک سرکش و ترسو می‌نگرد. « دستت رو بردار ناویرا.» انگشتانش را محکم تر دور سنگ سرد فشرد.اگر واقعا آسیلورا بود چه؟اگر شاهدخت بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ یعنی پس از زندگی خسته کننده ای که داشت بالاخره قرار بود سراشیبی زندگی سلطنتی را تجربه کند؟اصلا داستانی که پشت این قضایاست چه می‌تواند باشد؟ پس مادر و پدرش چه؟ برادرش؟ تمامی شان دروغی بیش نبودند؟ به یاد گردنبند طلایی رنگش افتاد و ناگهان گوزن در ذهنش درخشید. اگر آن گردنبند واقعا برای آسیلورا باشد ، چه نکته ای درونش است؟ احساس می‌کرد دنیا دور سرش می‌چرخد ، پاهایش سست می‌شود و وزن سنگ آزارش می‌دهد. صدای مرد از دور به گوشش می‌رسید: « دستت رو باز کن!» باید انگشتانش را کنار می‌زد و با حقیقت رو به رو می‌شد. هر چقدر هم که سخت باشد باید با آن کنار می‌آمد.به سختی گره انگشتانش را از هم باز کرد. توان بیرون دادن نفسش را نداشت. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
دیشب کیو دیدم؟ 😊
ذره ای ورزش کنیم؟ 🤝