#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۲
کاوه با چشمان خندان این جمله را بر زبان آورد.
او همیشه خوش شانس بود حتی زمانی که خودش هم نمیخواست. آسنا که کنارش ایستاده بود، به خوبی میدانست قرار نیست بلایی سرش بیاید. بیشتر برای خودش نگران بود.
آب دهانش را به سختی فرو داد و به مایع سبز رنگ درون کاسه ی سفالی نگاه کرد. موقعیت سختی بود. چشمان ناویرا با امیدواری به لب های آن دو دوخته شده و منتظر بود تا نظرشان را درباره ی اولین غذایی که در طول عمرش درست کرده بود، بشنود.
صورتش از همیشه بی جان تر و زیر چشم هایش تیره تر به نظر میرسیدند.
دل آسنا به حالش میسوخت.
حتما برای دخترک سخت است که نام آسیلورا را بر دوش بکشد و در عین حال مانند یک کلفت زندگی کند.
هر کس دیگری جای او بود احتمالا دیوانه میشد.
با احتساب امروز دو هفته ای از آمدنش به گروه میگذشت و همچنان نتوانسته بود با خیلی چیز ها کنار بیاید.
گوشه های لب آسنا به آرامی بالا رفت.
« من مطمئنم یه استعداد پنهانی توی آشپزی داری!»
میخواست به هر نحوی که شده به او امید بدهد.
به خصوص از زمانی که که سهارا تصمیم گرفته بود وقت خودش را به جای خرج کردن به پای ناویرا، به پای دیگر افراد مریض و ناخوش احوال گروه خرج کند.
کاوه اولین نفری بود که شروع کرد.
درحالی که رو به روی دخترک روی یک سنگ بزرگ نشسته بود، زیر لب زمزمه وار گفت:
« ایزدان و ایزدبانوان رو شکر به خاطر این نعمت.»
دستش بر قاشق چوبی نشست و آن را درون سوپ زد. قبل از اینکه موفق به بالا آوردن قاشق شود، شیء چوبی از وسط به دو نیم شد و قسمت گودش درون سوپ فرو رفت.
چشمان متعجبش بر انتهای باقی مانده ی قاشق قفل شد.
آنقدر از قدرت فوق العاده اش خبر داشت که بداند هیچ حادثه ای در اطرافش اتفاقی نیست.
شانس آورده که قاشق شکسته و فرصت خوردن سوپ از او گرفته شده بود.
ناویرا لب پایین خود را گاز گرفت. دستانش را درهم فرو کرد و پرسید:
« میخوای برم برات یه دونه جدیدش رو بیارم؟»
مرد نگاهش را از کاسه گرفت و به چشم های شرمگین و خسته ی دختر خیره شد.
میدانست در شرایط خوبی به سر نمیبرد.
تا امروز هم راضی نمیشد خودش را نشان بدهد.
بعد از چند روز دوباره با یکدیگر رو به رو شده و شایسته نبود او را از همینی که هست دلسرد تر کند.
سرش را محکم به طرفین تکان داد.
میدانست آسنا که کنارش سر پا ایستاده او را به خوبی درک میکند.
« این سوسول بازیا چیه؟ با کاسه سر میکشم.»
کاسه را بالا برد و به لب هایش چسباند.
قصد داشت با حبس کرد نفسش و جرعه جرعه بالا کشیدن آن مایع عجیب خودش را سریع از مخمصه خلاص کند اما چیز محکمی به کاسه برخورد کرد و در یک صدم ثانیه آن را از حصار انگشتان کاوه آزاد ساخت.
کاسه یک بار در هوا چرخید و بعد روی زمین افتاد.
صدای شکستنش در فضا طنین انداخت.
چند پسربچه ی بازیگوش با کمان های چوبی خود به سویشان دویدند.
یکی از آنها که قدی بلند تر داشت کمانش را بالا گرفت و با سرخوشی فریاد زد:
« زدمش! نشونه گیری ام عالیه!»
بقیه ی هم سن و سالانش او را تشویق کردند و دوان دوان درحالی که شکلک درمیآوردند محل را ترک کردند.
کاوه از روی تخته سنگ برخاست و دستانش را بر کمر زد. با خشمی ساختگی غرید:
« برید دعا کنید دستم بهتون نرسه که کارتون ساخته است.»
صرفا میخواست چیزی بگوید تا ناویرا احساس کند کارش ارزشمند است وگرنه هرگز دلش نمیآمد شاگردان خودش را کتک بزند. این را هم میدانست که اگر آن سوپ خراب باشد، آسمان و زمین با یکدیگر دست به یکی میکنند تا حتی جرعه ای هم از گلویش پایین نرود.
باید بیخیال میشد. هیچ راهی برای پایین دادن آن سوپ کشنده نبود. در مقابل قدرتش هیچگونه مقاومتی نمیتوانست نشان دهد.
با حالتی شرمنده خندید. بدن تنومند و چهارشانه اش زیر شنل سیاه رنگ پنهان شده بود؛ ولی از زیر باشلقی که بر سر کشیده، زخم های بزرگ روی صورتش قابل مشاهده بودند.
آسنا قدمی به جلو برداشت و سریع گفت:
« ولش کن. مردا اصلا بلد نیستن نظر بدن. خودم میخورم بهت میگم مزه اش چطوریه.»
مجبور بود جان فشانی کند تا بیش از این لو نروند. قاشق را بدون فکر در دهان گذاشت و در یک لحظه هجوم مزه های متفاوت را زیر زبانش احساس کرد. هم ترش بود و هم شیرین. انتهایش هم تلخ تلخ بود. نمیدانست چطور چنین چیزی ممکن است اما شک نداشت بعد از خوردنش حتما بالا میآورد.
زمانی که قورتش داد، صورتش ناخواسته در هم رفت.
« عالیه!»
چشمانش را باز کرد و لبخند کجی که روی لبان دختر نقش بسته بود را دید. دلش میخواست ادامه دهد.
یک قاشق دیگر را فرو داد.
« جدی میگما!»
بلافاصله عق زد. این یکی دست خودش نبود که بخواهد نگه اش دارد. کاسه از دستش رها شد و مجبور شد جلوی دهانش را بگیرد.
زمانی که کاوه با نگرانی از جایش برخاست و به طرفش حرکت کرد، با عجله گفت:
« من از قبل حالت تهوع داشتم...»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
شرمنده دیگه. به خاطر کاهش حجمش ، کیفیتش به فنا رفت! ...
گنشین کجایی که یادت بخیر
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۳
به سختی جمله اش را ادامه داد:
« اصلا فکر نکن این به دست پخت تو مربوطه.»
ولی مربوط بود و این را حتی دخترک هم میفهمید. دستان مشت شده ی ناویرا کنار بدنش بودند.
« نه اشکالی نداره. میدونستم افتضاح از آب در میاد.»
کاوه ضربه ی آرامی به کمر آسنا زد. حرکتی بیهوده اما دلگرم کننده. زن با این وجود نتوانست محتویات معده اش را بالا بیاورد. اگر شانس می آورد این اتفاق به خودی خودش می افتاد و اگر نه... مجبور میشد به خودش فشار بیاورد. تحمل شکم دردی که آخر شب گریبان گیرش میشد را نداشت.
لب هایش را روی هم فشرد و لبخند زد.
« چرا چیز دیگه ای رو امتحان نمیکنی؟ شاید بتونی سر زمین های کشاورزی به مردا کمک کنی.»
ناویرا هر از گاهی به نوشاد در کار ها کمک میکرد.
شیر گوسفندان و بز ها را میدوشید، تخم مرغ ها را با شیوه ای هوشمندانه از زیر مرغ های سمج بیرون میکشید و گاو ها را هنگام شخم زدن مزرعه هدایت میکرد؛ اما تمام این ها به سه،چهار سال پیش مربوط میشد.
دقیقا قبل از اینکه سر و کله ی آرشیدا پیدا شود. بعد از آمدن آن زن، هر کاری که خواهر و برادر را به یکدیگر نزدیک میکرد گویا برایش غدقن شده بود.
با اینکه خود آرشیدا هم از حجم کار ها مینالید و اغلب کمردرد میگرفت، باز هم ترجیح میداد ناویرا را سراغ کار های دیگر بفرستد. کار هایی که او را از خانه دور میکرد.
خرید ها را ناویرا انجام میداد. لباس ها را کنار رودخانه میشست و اگر فرصتش پیش میآمد در اتاق مینشست تا پارچه ها را به یکدیگر بدوزد. او عاشق خیاطی بود.
فراموش کرده بود چقدر این کار را دوست دارد.
سرش را پایین گرفت و چشمش را به انگشتانش دوخت. میتوانست سوزن را میان آنها ببیند. دوست داشت پارچه کوک بزند.
زمانی که سنگینی نگاه کاوه و آسنا را بر خودش حس کرد، سریع گفت:
« من قبلا یکم خیاطی میکردم.»
در این شرایط انجام دادن چنین کاری چه فایده ای داشت؟ لباس دوختن نیازمند عشق و انگیزه بود و او نمیتوانست برای افرادی که از آنها متنفر است لباس بدوزد.
آسنا با آستین لباس، باقی مانده ی سوپ روی لب هایش را پاک کرد.
یک بار روی زمین تف کرد تا مطمئن شود دیگر حتی قطره ای از آن مایع تلخ درون دهانش نمانده است.
« تو بلدی لباس بدوزی؟»
کاوه که تا آن لحظه سکوت کرده بود، ناگهان گفت:
« امروز که رفتیم بازار، براش یکم پارچه میخرم.»
ناویرا قرار نبود چیزی بدوزد.
نه برای شورشی هایی که مردم اشتباها دوست داشته و جنایت هایشان را به معنایی مثبت تفسیر میکردند.
برای لحظاتی سکوت کرد و سرآخر با صدای محکمی گفت:
« برای شورشی ها همچین کاری نمیکنم.»
رفتار شوالیه های عرش را با مردم دیده و متقابلاً آن روز شجاعتی که این گروه شورشی از خود نشان داده بود را نیز مشاهده کرده بود.
میخواست به آنها اعتماد کند. باور کند که کارشان درست است؛اما او آسیلورا نبود. حتی اگر به خودش میقبولاند که در مکان و زمان درست حضور دارد، نقشی جز یک کلفت نمیتوانست داشته باشد.
صدای آرتیمه مکالمه ی نه چندان جالب شان را از ذهنش دور کرد.
« چکار داری میکنی؟ میدونی از کی بهت گفتم این سینی های غذا رو ببری پخش کنی؟»
سرش را چرخاند تا با دختر رو به رو شود.
مثل دفعات پیش ابرو هایش در هم و صورتش از شدت خشم، سرخ شده بود.
آرتیمه در این چند روز به اندازه ی کافی بر روی اعصابش بود.
دوستان آرتیمه هم دست کمی از او نداشتند.
« باید برم. ممنون از اینکه بهم سر زدید.»
زمانی که ناویرا از آنها روی برگرداند و به طرف مطبخ برگشت، مو های بافته شده اش از دو طرف به آرامی تکان میخوردند.
کاوه دستی زیر چانه زد و بی هوا گفت:
« خودش حتما باید باشه تو انتخاب پارچه؟ چون گفتم میرم میخرم ناراحت شد؟»
آسنا سرش را به معنای نه، تکان داد و در پاسخ گفت:
« مشکلش فراتر از پارچه است. درحال حاضر اون کسی نیست که ما باید از ناامید بودنش بترسیم. یه نفر دیگه نباید ناامید بشه.»
« ولی به هر حال من امروز براش پارچه میخرم!»
« تو از این کار های زنونه چی سرت میشه؟»
آسنا دستی دور گردنش کشید و سرش را کج کرد.صدایش حالا با رگه هایی از تمسخر همراه بود.
« خیلی هنرمندی برو برای من عقیق یا سنگ فیروزه بخر. یکم با احساس رفتار کن با خانم ها.»
« خودت داری میگی با خانم ها! تو که ...»
مرد دردی خفیفی را در پهلویش حس کرد و نفسش گرفت. جمله ی ناتمامش در گلویش گیر کرد. خوشحال بود از این بابت که آسنا صرفا شوخی کرده و جدی ضربه نزده.
از چند سال پیش تا اکنون بعد از اتفاقی که در کنیزکخانه افتاده بود، حرکاتش را جدی میگرفت.
پوزخندی که گوشه ی لب های دختر بود، حالتی دیگر به خودش گرفت.
« کی میخوای بری؟»
« چرا میپرسی؟ میخوای همراهم بیای؟ تا این حد جذابم که نمیتونی ازم دور بمونی؟»
آرنج زن بالا آمد تا ضربه ی دوم را بزند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۴
در هوا متوقف شد. آسنا واقعا نمیخواست به مردی که حداقل یک سر و گردن از او بلندتر و صد البته عضلانی تر بود، آسیب برساند.
« درباره ی بازار حرف نمیزنم. کی فرستاده میشی؟»
کاوه به آرامی نگاهش را از دست زن گرفت.
« معلوم نیست. یه دو، سه روز دیگه.»
« منم میام.»
« میدونی که مجبور نیستی.»
« به تو مربوط نیست.»
نگاهشان در هم قفل شد.
هر دو به خوبی میدانستند که اکنون زمان مناسبی نیست.
مرد شانه بالا انداخت تا بیخیالی اش را مثل همیشه اعلام کند.
« حق با توعه.»
« ولی نگرانشم! اینکه اون دو تا رو با هم تنها بذاریم کار درستیه؟ سهارا هم که جدیدا سرش تو کار خودشه. اون اصلا به اندازه ای که من به ناویرا اهمیت میدم، اهمیت نمیده! نمیتونم همه چیزو بسپرم بهش.»
« پس همینجا بمون. لازم نیست همراه من بیای.»
« خودت میدونی که تو هیچ شرایطی تنهات نمیذارم.»
« میدونی چقدر بده که آدم اینقدر یه دنده و لجباز باشه؟»
چشمانشان را از روی یکدیگر برنمیداشتند.
با اینکه کاوه از روی عادت باشلق را روی سر داشت، آسنا میتوانست همه ی حرکات صورتش را ببیند.
ابرو هایی که درهم رفته و لبخندی که بر روی لب هایش با سماجت نشسته بود.
زمانی که دست مرد به طرفش حرکت کرد، خودش را عقب کشید و بازوانش را در هم گره زد.
« با آژمان صحبت میکنی یا بکنم؟»
کاوه دستی که در هوا مانده بود را به سرعت عقب برد و کلاه شنلش را کنار زد. موهای بورش زیر نور خورشید میدرخشیدند.
نارضایتی را میشد از تمام اجزای صورتش خواند. دوست نداشت توسط هیچ کس پس زده شود و آسنا تنها کسی بود که او را در بهترین مواقع به بدترین شیوه پس میزد.
دلخوری را میشد در صدایش خواند.
« باهاش حرف میزنم.»
« ممنونم! لطف بزرگیه.»
« در عوضش ...»
آسنا ارتباط عمیقی که به وجود آمده بود را با برگرداندن سرش، قطع کرد.
خندید و درحالی که به طرف چادر خودش حرکت میکرد، گفت:
« در عوض برام فیروزه بخر. من عاشق اون سنگ خوش رنگم!»
کاوه با ناباوری ابرو هایش را بالا داد.
« من کسی ام که باید لطفش جبران بشه نه تو!»
« خیلی حرف میزنی!»
مرد نفسی عمیق کشید و سرش را تکان داد. هرگز نمیتوانست حریف این یکی باشد. فکر کردن در مورد معاشقه با چنین زنی تنها او را تا لب چشمه میبرد و تشنه برمیگرداند. سعی کرد روی چیز های دیگر تمرکز کند.
قبل از اینکه به جایی دیگر فرستاده شود باید آژمان را میدید و با او صحبت میکرد. دوست داشت درباره ی وضعیتی که درونش گیر کرده غر بزند اما مثل همیشه لبخندی پهن زد و خودش را به آن راه زد.
اجازه داد بادی که در میان موهایش میوزد خاطرات کهنه ی گذشته را با خودش ببرد.
***
«صبحونه آماده است.»
انتهای جمله اش را بیاختیار کشید. با دست پرده را کنار زد و سینی بزرگ را روی زمین گذاشت. مردانی که در چادر نشسته و با وسواس شمشیر هایشان را تیز میکردند، مودبانه برخاستند.
یکی از آنها حتی سرش را هم خم کرد.
« این افتخار بزرگیه که شاهدخت تا این اندازه به ما اهمیت میدن. اهورامزدا رو شاکریم.»
ناویرا نوچ نوچی کرد و سرش را از روی تاسف تکان داد. این چند روز آنقدر سخت بوده که برایش مثل چند سال گذشته بود.
کسانی که هنوز از اصل موضوع خبر نداشتند، او را شرمنده و گاها عصبانی میکردند.
با یک عده آدم خرافاتی طرف بود که او را مقدس و یا حتی در مقام ایزدبانوان میدانستند.
پرده را رها کرد و برگشت. هنوز همه ی سینی ها توزیع نشده بودند. تا نیم ساعت دیگر هم باید دوباره برمیگشت تا ظرف های کثیف را جمع کند.
از دیروز ظهر که با آسنا و کاوه هم کلام شده، با شخص به خصوص دیگری حرف نزده بود.
یک سینی دیگر که حاوی نان تازه و کاسه ای شیر بود را برداشت.
در جایش چرخید و خواست به طرف باقی چادر ها برود که به یک نفر برخورد کرد.
در آشپزی به اندازه ی کافی گند زده بود. میدانست در بقیه ی کار ها نیز این چنین میکند. خودش را برای یک معذرت خواهی دیگر آماده کرد.
سرش را بالا آورد و زمانی که با تیله های خالی طوسی رنگ برخورد کرد، خشکش زد.
آخرین باری که با آژمان برخورد کرده بود به همان روز نحسی مربوط میشد که فهمید هیچ قدرتی ندارد.
زبانش انگار به سقف دهانش چسبیده بود. میتوانست قطرات شیر را ببیند که از روی لباس مخصوص مرد به پایین میچکند.
خواست آب دهانش را قورت بدهد و صحبت کند اما به معنای واقعی خشکی کویر را زیر زبانش احساس میکرد.
آژمان شنل ننداخته و در یک دستش شمشیر غلاف شده اش را نگه داشته بود. انگار داشت با عجله به جایی میرفت.
« این لباس رو نیاز داشتم.»
« متاسفم.»
تاجایی که میتوانست سرش را پایین نگه داشت. در دلش احساس میکرد چیزی بالا و پایین میشود. دوست داشت بدون توجه به عواقبش، پا به فرار بگذارد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)