#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱۶
دختر از کشیدن مو های ناویرا لذت میبرد.
با یک دست موهای بافته شده اش را می کشید و دست دیگرش را آماده نگه داشته بود تا با دیدن کوچکترین حرکتی به معنای دفاع، سریعا دست به کار شود.
« ولم کن!»
« بهم یه دلیل بده تا ولت کنم.»
داشت عقده اش را خالی می کرد. جملاتش پر از کینه و دردی بودند که گویا همچون زخمی باز عفونت کرده.
ناویرا چشمانش را از درد بست.
اگر کاری نمی کرد، احتمالا کمی دیگر کچل می شد.
آرتیمه نیت کرده بود تک تک موهایش را بکند.
« چکارت کردم مگه؟»
از شدت درد سرش را به هر طرفی که دختر می کشید، حرکت می داد. دست دیگرش را هم آزاد کرد.
در آن لحظه اهمیتی به اینکه لباس آژمان زیر دست و پا بیفتد، نمی داد. خواست به دست آرتیمه چنگ بیندازد که زن زودتر مچ اش را گرفت.
« به خودت جرات دادی بری با آژمان حرف بزنی ولی توانایی تحمل کردن عواقبش رو نداری؟»
« خودش اول باهام صحبت کرد!»
« جایگاهت رو فراموش کردی؟ نکنه هنوز فکر می کنی شاهزاده خانم این سرزمینی؟»
دستش را از روی موهایش برداشت و در یک حرکت ناگهانی او را به جلو هل داد.
همین برای ناویرا کافی بود تا روی زمین ولو شود.
دستانش را قبل از سقوط تکیه گاه بدنش کرده بود؛ به همین دلیل حالا احساس می کرد کف دستش پر از سنگ ریزه است.
ناله ای کرد و غرید:
« مشکلت چیه؟»
دردی که در نقطه نقطه ی سرش سوسو می زد او را به مرز جنون می رساند.
موهایی که همین امروز صبح با دقت بافته، حالا هر کدام دسته دسته دور صورتش فرو ریخته بودند.
برای یک لحظه فراموش کرد کیست و چه می کند.
از روی زمین برخاست و ناخن هایش را برای خراشیدن پوست صاف و بی نقص صورت آرتیمه آماده کرد.
داشت به سویش هجوم می برد که صدایی آشنا او را سر جایش نشاند.
« شما دخترا دارید چکار می کنید؟»
برای حدس زدن صدای کاوه نیاز به فکر کردن نداشت.
صورتش را چرخاند و درست مانند بچه ای که در نبود مادرش کتک خورده، بغض کرد.
« کاوه!»
دستش را به سوی موهای آشفته اش برد و خواست غر زدن هایش را از سر بگیرد که آرتیمه از او پیشی گرفت.
« چیزی نشده. این اتفاقا وقتی که یکی از زیر کار شونه خالی کنه پیش میاد.»
با اینکه لحنش بد بود اما به نظر می رسید برخلاف ناویرا او تفاوت جایگاه یک نشاندار معمولی را با یک سرباز افتخاری درک می کرد.
لبخندی معنادار زد و با تن صدای همیشگی اش گفت:
« متاسفم اگه چنین چیزی باعث تلخ شدن اوقاتتون شده. من دیگه میرم.»
دستی درون مو های مشکی لخت اش کشید و وانمود کرد به چشمان سرخ ناویرا و نگاه برنده اش اهمیت نمی دهد.
کاوه درحالی که یک بقچه ی نسبتا بزرگ را میان دستانش نگه داشته بود با کنجکاوی پرسید:
« معمولا همینقدر باهاش درگیری؟»
ناویرا خم شد تا لباس آژمان را از روی زمین بردارد.
با ابروهایی در هم لگدی به سینی زیر پایش زد و تند گفت:
« خودش همیشه شروع می کنه. موهام رو کشید. من حتی بهش دست هم نزدم!»
« مشخصه.»
مرد امروز بی حوصله تر از باقی روز ها بود.
تیردانش را روی شانه اش انداخته و کمان بلندش را نیز همینطور.
شنل سیاهی که داشت در باد به آرامی تکان می خورد.
« از بازار مستقیما اومدم اینجا. چند تا بازرگان از موشاین برگشته بودن و پارچه های اعلایی داشتن. می دونم گفته بودی دیگه نمی خوای چیزی بدوزی اما با خودم گفتم شاید این نظرت رو عوض کنه.»
در مدت زمان اندکی که خودش را در خانه به خیاطی مشغول می کرد، به خوبی با انواع پارچه و ارزش هر کدام آشنا شده بود.
حتی یک بار نوشاد او را به بازار پارچه در یکی از شهر های اطراف برده و اجازه داده بود تا از فروشنده درباره ی هر کدام سوال بپرسد.
با کنجکاوی جلو رفت و زمانی که کاوه پارچه های نفیس و زربافتی که روی هم چیده شده بودند را نشانش داد، نفسش گرفت.
تمام چیزی که تا چند ثانیه ی پیش بین خودش و آرتیمه رخ داده بود از ذهنش پر کشید.
حتی دیگری دردی را کف سرش احساس نمی کرد.
« این که پارچه ی دیباست!»
انگشتانش را با دقت و ظرافت روی خطوط طرح پارچه می کشید و ذوق می کرد.
دوست داشت اشتیاقش را پنهان کند اما در این کار ناشی بود.
لبخندش کش آمده و برق درون چشمانش او را لو می داد.
« ابریشمه! اینا خیلی گرونن! چطور خریدی شون؟»
ذهنش به هر طرف کشیده می شد و ناخواسته افکارش را بر زبان می آورد.
« باید باهاش یه پیراهن درست کنم. نه! حیفه! یه تیکه اش رو می اندازم روی سرم. خیلی نرمه! اینا رو دزدیدی؟»
برای پس گرفتن حرفش خیلی دیر شده بود و اینطور به نظر می رسید که کاوه با دلخوری اخم کرده است.
«ما دزد نیستیم.»
ناویرا دستش را جلو برد تا پارچه ها را بگیرد.
مرد مقاومتی نکرد و سرآخر تمام آن پارچه های خوش رنگ ابریشمی از آن دخترک شد.
با همان صورت بشاش گفت:
« می دونم می دونم!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگه برادر بزرگتر داشته باشم:
اسم انیمه: لطفا برادرم را از من دور کنید.
روزایی که نهار درست می کنم در کل خوشحال ترم
( وی به شکمش بسیار اهمیت میدهد) 👀🍃
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
فصل اول این انیمه رو «سلول ها مشغول به کار» وقتی کلاس دهم بودم نگاه میکردم. 😭
خیلی خوب درباره ی بدن و وظایف هر یاخته توضیح میده.
الان فهمیدم یه ۸ قسمت دیگه هم ازش اومده. با ذوق رفتم نگاه بکنم.
دیدنش رو پیشنهاد میکنم به تمام اونایی که رشته ی تجربی می خونن.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
فصل اول این انیمه رو «سلول ها مشغول به کار» وقتی کلاس دهم بودم نگاه میکردم. 😭 خیلی خوب درباره ی بد
یادمه وقتی میدیم اینگده گوگولی بودن دلم میخواست جیغ بکشمم