#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۲۸
دختر بدون اینکه دستش را در آب بزند، موج کوچکی از آن را بالا آورد و در صورت او کوبید.
« منظورت چیه؟ مگه من چیم کمتر از اونه؟»
دیگری درحالی که خیس شده بود با خنده لباسش را از بدنش فاصله داد و گفت:
« لازمه برات لیست کنم؟ اون خوشگل تره، هیکلی تره، تو دل برو تره، شجاعه و عضو سربازان افتخاری هم هست. همون چیزایی که تو دقیقا نیستی!»
ناویرا به طرف رودخانه برگشت تا ظرف های شسته شده ی بیشتری را درون گاری چوبی بگذارد.
بحث میان آن سه دختر داشت بالا میگرفت.
دختری که توانایی کنترل کردن آب را داشت، دست از شستن لباس ها کشید و پوزخندی کج به روی دوستش زد.
« همه فقط بزرگش میکنن. از نظر من اون فقط یه ف***ه و یه کنیزه که شانس بهش رو کرده. قبل از اینکه کاوه بیاد سراغش، یه بدبخت تمام عیار بود. برای همینه که میگم ما هم میتونیم...»
چشمانش به طرف ناویرا کشیده شد که کمی آن طرف تر داشت با ابروهایی در هم نگاهشان میکرد. حرفش نصفه نیمه ماند.
دختری که مشعل در دست داشت با تعجب ابرو بالا انداخت و پرسید:
« چرا ساکت شدی!؟»
« ف***ه؟!»
همگی به طرف ناویرا سر چرخاندند. مثل بقیه آنها نیز او را با لقب و نام شاهدخت آسیلورا میشناختند. سکوت برای لحظاتی میانشان وقفه انداخت و باد سردی که وزید به آنها یادآوری کرد تابستان رو به اتمام است.
دختری که آب را کنترل میکرد از جا برخاست و تن صدایش را پایین آورد.
« داستانش رو نمیدونی؟»
ناویرا ظرف ها را زمین گذاشت و دستانش را درهم فرو کرد.
« داستان پشتش هر چیزی هم که باشه فکر نمیکنم همچین لقبی برای زنی که مثل شما توی همین گروه شورشیه، چیز درستی باشه.»
دختر ها به وضوح جا خوردند.
شاید به این خاطر که تا قبل از آن بیشتر مکالمه شان با شاهدخت در حد چند کلمه بوده است و یا شاید به این دلیل که انتظارش را نداشتند چنین واکنشی نشان دهد.
دختر مشعل به دست با ناباوری گفت:
« شورشی؟! تو خودتم عضو همین گروهی! چطور میتونی از این کلمه استفاده کنی؟ ما فقط میخوایم زنده بمونیم. این چیز زیادیه؟»
دختری که هنوز کنار رودخانه نشسته بود چشم غره ای رفت و با لحنی بد گفت:
« اون فقط یه شاهدخت بی مصرفه.»
دختر قبلی ادامه داد:
« فکر کردی چون بهت بها دادیم واقعا چیز خاصی هستی؟ ما زنده نگه ات داشتیم. اگه بیفتی دست شوالیه های عرش تیکه تیکه ات میکنن.»
ناویرا بدون تغییر حالت صورتش با خونسردی گفت:
« من شاهدخت نیستم. هیچ ترسی هم از شوالیه های عرش ندارم. هیچی هم بهتون بدهکار نیستم. متوجهی؟»
سپس سرش را به طرفین تکان داد و زمزمه کرد:
« هیچ وقت نمیفهمن...»
خواست به طرف ظرف هایی برود که زمین گذاشته بود اما با شنیدن صدای دختر در جایش خشک شد.
« بهتر از این نمیشه نه؟ به هر حال اون و آسنا معمولا کنار همن. از کجا معلوم اونم مثل خودش نباشه؟ یه ف***ه ی بیسر و پا که یهویی سر و کله اش اینجا پیدا شده. تاریخ تکرار میشه...»
تا به امروز بیش از اندازه تحمل کرده بود. بدرفتاری های آرتیمه و حرف های دختران هم سن و سال خودش. حتی تمسخر به دست کودکانی که با او خواندن و نوشتن را یاد میگرفتند.
طعنه و کنایه های بیش از اندازه ی آژمان.
همه چیز روی اعصابش بود و حالا که آسنا و کاوه نبودند تا دورش بگردند و سرگرمش کنند، اوضاع وحشتناک تر به نظر میرسید.
دیگر نمیخواست تحمل کند. عواقب بدش را به جان میخرید.
سرش را برگرداند تا صاحب صدا را بیابد و بعد وضعیت را در ذهن خود تحلیل کرد.
میتوانست به هر سه نفر درس درست و حسابی بدهد؟ درسی برای اینکه به پر و پایش نپیچند و شایعه پراکنی نکنند؟
سه نفر به یک نفر. سه فرد نشان دار که قدرت های خود را داشتند و شخصی که حتی نمی دانست کتک کاری به معنای واقعی یعنی چه.
عقل به او میگفت بیخیالش شود. راه درست همین بود.
نفسش را به آرامی بیرون داد.
صدای پچ پچ ها برای لحظه ای از پشت سرش بلند شد و بعد احساس کرد موجی از آب یخ تمام بدنش را فرا میگیرد.
قلبش ناگهان تصمیم گرفت تند تر بزند. حس می کرد گوشت تنش منجمد شده و استخوان هایش شکسته اند.
ذره ای طول کشید تا به یاد بیاورد نفس کشیدن و دم و بازدم یعنی چه. زمانی که ریه هایش به تندی پر و خالی شدند و دندان هایش از شدت سرما بر روی هم کوبیدند، چرخید و نگاه بهت زده اش را به طرف دختری گرفت که وسط آن دو نفر دیگر ایستاده بود.
داشت لبخند میزد.
« واقعا متاسفم. هنوز روی قدرتم تسلط زیادی ندارم.»
دهان ناویرا خشک شده بود.موهای خرمایی رنگش حالا سیاه به نظر می رسیدند و جلوی چشمانش را گرفته بودند.
همه چیز را نادیده گرفت. گام های بلندش را به طرف آنها برداشت و قبل از اینکه اجازه بدهد به دفاع از خودشان فکر کنند، با دست به وسط سینه ی دختر ضربه ای زد.
او را به عقب هل داد و گفت:
« متاسفم. دستم لیز خورد.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
814.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا