داشتم فکر میکردم یعنی چی میشه که یه نفر با خودش فکر میکنه برم یه کانال بزنم و حرفامو به ادمایی بزنم که نه منو میشناسن نه میتونن نقشی تو تصمیم گیری هام و روند زندگیم داشته باشن و جز یه اکانت هیچی ازشون نمیدونم؛
اونم حرفایی که حتی به اونا ام مربوط نیست
و من فقط اینجا میتونم نهایتا ۱۰ درصد از شخصیت مو نشون بدم.
خیلی وقته محتویات مغزی یه سری افراد برجستهی (شما بخونید قلمبه) زندگیم رو به یسار و یمینم هم نمیگیرم؛
کاش میدونستم به کجا دارم میگیرم دقیقا.
میخوام داستان ادمی رو براتون حکایت کنم که هر شب یه لیوان اب میذاره بالا سرش و هر شب دستش میخوره بهش و میریزه.
_خب، بفرمایید از خودتون بگید
_والا من اون موقع مثل الان فقط داشتم میرفتم و میومدم؛ نمیدونستم قراره خاطراتی رو بسازم که بعد از یک سال و هفت ماه و ۲۱ روز ساعت ۲۷ : ۳ نیمه شب جمعه روانتونو با خاک یکسان کنم.
به انسانهایی نزدیکم که مرا رنج میدهند و از افرادی دورم که صادقانه از من مراقبت میکردند.