میخوام داستان ادمی رو براتون حکایت کنم که هر شب یه لیوان اب میذاره بالا سرش و هر شب دستش میخوره بهش و میریزه.
_خب، بفرمایید از خودتون بگید
_والا من اون موقع مثل الان فقط داشتم میرفتم و میومدم؛ نمیدونستم قراره خاطراتی رو بسازم که بعد از یک سال و هفت ماه و ۲۱ روز ساعت ۲۷ : ۳ نیمه شب جمعه روانتونو با خاک یکسان کنم.
به انسانهایی نزدیکم که مرا رنج میدهند و از افرادی دورم که صادقانه از من مراقبت میکردند.
در رنج دادنمان اگر سودی هست عرض کنید.
باور بفرمائید هیچ کس اندازهء خودمان، به خودمان اسیب نمیرساند
حس میکنم چقدر اشتباه کردم که یه سری احوالاتمو اینجا بروز ندادم
الان که فکرشو میکنم انگار تاریخ اتفاقات زندگیم و سیر تحولاتمو گم کردم
هدایت شده از Ekhrajiha | اخراجیها
ترجیح میدم با افرادی درارتباط باشم که حرف دهنشون رو میفهمن،
نه کسایی که هیچی توی دلشون نیست..
@Ekhrajiha