اونجا که محمود درویش میگه :
ده تا دوستت دارم ؛ هشت تا برای تو ، یکی برای خنده تو و دیگری برای صدای تو ، اما واژهها عاجزند برای چشمان تو .
من میروم ، نه برای اینکه دلم با تو نیست ؛ من میروم تا بیش از این نامهربانیات را نبینم.
من دختریم که به یه بیماری خاص درگیرم یه روز با یه پسری اشنا میشم که مثل منه و عاشقش میشم درحالی که قانون بیماریم اینه که باید 5 قدم با بیمارانی مثل خودم فاصله داشته باشم....
'Five feet apart'