او همچون گل لیلیوم بود، زیبا، لطیف، فریبنده
گلی که هرکس میدید دلش میخواست لمسش کند، در اغوش بگیرد و عطرش را با جان بیامیزد
اما در ژرفای این زیبایی زهری پنهان بود، زهری که ارام ، بی صدا و بی رحم ، جان را میگرفت
لیلیوم بودنش تناقضی بود میان دلربایی وتباهی
میان نرمی گلبرگ و سمی که در رگ ها میدوید