میخواهی از دنیایِ نبودنت صحبت کنیم؟
هنوز رد قدم های رفتهات پاک نشده بود که جهان تغییر کرد؛
صبح شد، اما خورشید نیامد
ابر کبود شد، اما باران نیامد
آسمان تیره شد، اما ماه نیامد
به چشم خود فرو افتادن ستارگان و پژمردن گلها و شکستن تُنگ شیشهای ماهی ها را دیدم
رفتی، گویی قیامت شد
و من آن خطاکاری که در آتشِ نبودنت سوخت...
هر چیزی که دیرتر از زمانش برسد، دیگر هیچ معنایی ندارد. پس بعد از مرگ من، گلها را دور بیندازید؛ سنگقبرها چیزی از دلتنگی نمیفهمند.
درختی که همیشه بهت میوه داد و از وجودش استفاده کردی، فصلی که برگاش ریخت و پژمرده شد رو هیچوقت رها نکن.