در را محكم نبند!
قلبى كه به دنبالت میدود، بيشتر وقتها چون كودكى با انگشتهاى خونين، به من باز میگردد.
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ، از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
من شیدا را...
اولین بار که او را دیدم
مُهرِ عشقش به دلم کوبیدم
خجلتم خرمگس معرکه و
با نگاهم لب او بوسیدم...
تو مرا آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی!
و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق ولی...
برنمیگردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد