مثل گوشه ناخنم شده بود، نه وصل میشد نه کنده میشد، اگه میزاشتم بمونه هر روز دردش بیشتر میشد، اگه میکندمش قلبم درد میگرفت، دلم رو زدم به دریا و از ریشه کندمش، درد داشت، خون اومد، بغض کردم ولی تموم شد، زخمش هم خوب شد.
وقتی یک درخت با زحمت زیاد رشد میکند و میتواند از بالای حصارها، باغچههای سبز و پُرآب همسایه را ببیند، رنج میکشد! «رنج کشیدن، محصول رشد است...»
اما تنهایی زیباتر از آنچه بود که فکر میکردم و البته بی آزارتر و مهربان تر، هر چند که گاهی بسیار از آن میترسم ولی میدانم عاقبت هیچ زخمی بر تن من نخواهد گذاشت.