مثل گوشه ناخنم شده بود، نه وصل میشد نه کنده میشد، اگه میزاشتم بمونه هر روز دردش بیشتر میشد، اگه میکندمش قلبم درد میگرفت، دلم رو زدم به دریا و از ریشه کندمش، درد داشت، خون اومد، بغض کردم ولی تموم شد، زخمش هم خوب شد.
وقتی یک درخت با زحمت زیاد رشد میکند و میتواند از بالای حصارها، باغچههای سبز و پُرآب همسایه را ببیند، رنج میکشد! «رنج کشیدن، محصول رشد است...»
اما تنهایی زیباتر از آنچه بود که فکر میکردم و البته بی آزارتر و مهربان تر، هر چند که گاهی بسیار از آن میترسم ولی میدانم عاقبت هیچ زخمی بر تن من نخواهد گذاشت.
دوستم داشتى اما نه آنقدر كه برايم بجنگی؛ دوستت داشتم، همانقدر كه برايت در جنگها بميرمم...!
و قسم میخورم در تمام زندگیات هیچکس را پیدا نمیکنی که حتی کمی شبیه به من، دوستت داشته باشد؛ و همین برای یک عمر پشیمانیات کافی است.
خواب دیدم ما را بُریدند
و به کارخانه چوب بُری بردند،
آنکه عاشق بود پنجره شد
آنکه بی رحم، چوبه دار
از من اما دَری ساختند برای گذشتن..:)