"رافـائِل
تو گفتی:از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری وسط روز برفی:))
بچهها دیدمش.
و لطیف بودنش آدم و به وجد میآورد؛مخصوصا که پس زمینه فیلم رشت بود:)
برید ببینید.
"رافـائِل
نام اثرِ به یاد ماندنی:در دنیای تو ساعت چند است؟
پدرم از کلمه خاموشی بدش میومد.
میگفت وای بچه اون چراغ و راحت کن؛نمیگفت خاموش کن.
به یادتون؛
ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و دیدم و خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق ذوقی شدم.
نگم براتون با چه ذلتی پیداشون کردم ولی خیلی قشنگ تر از اونچه نشون میدن بودن و هستن و کلی برخورد خوب و زیبا داشتن باهام.)))))
خلاصه که بسی شاد شدم؛جاتون خالی^^
بماند در تقویم قلبم این روز به یادماندنی:
1402.10.29
"رافـائِل
به یادتون؛ ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و دیدم و خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق ذوقی شدم. نگم برات
به طرز عجیبی فاطمه و مبینا و عسل و هستی گوگولی و خوش برخورد بودن:)))))))
"رافـائِل
قربان چشمان مهربانت برم؛منو نگاه استقامت کن خب؟
فکر کنم باید اینجوری مینوشتم؛قربان چشمان مهربانِ خستهات بروم،استقامت کن.خب؟