به یادتون؛
ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و دیدم و خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق ذوقی شدم.
نگم براتون با چه ذلتی پیداشون کردم ولی خیلی قشنگ تر از اونچه نشون میدن بودن و هستن و کلی برخورد خوب و زیبا داشتن باهام.)))))
خلاصه که بسی شاد شدم؛جاتون خالی^^
بماند در تقویم قلبم این روز به یادماندنی:
1402.10.29
"رافـائِل
به یادتون؛ ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و دیدم و خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق ذوقی شدم. نگم برات
به طرز عجیبی فاطمه و مبینا و عسل و هستی گوگولی و خوش برخورد بودن:)))))))
"رافـائِل
قربان چشمان مهربانت برم؛منو نگاه استقامت کن خب؟
فکر کنم باید اینجوری مینوشتم؛قربان چشمان مهربانِ خستهات بروم،استقامت کن.خب؟
دیماهِ مطلوبی که به سرعت اما آهسته گذشت. پر بود از قشنگیها و ناراحتیها که از همه مهمتر پیادهروی در خیابان ولیعصر عزیز همراه با بانو فرخزاد سپری شد؛دیدارهای لبخند از ته دل برایم حک کرد.!)
در گوشِت و بیار:نه خوشم اومد دیماه عزیزم توهم بلدی حسهای خوب دنیارو بهم منتقل کنی..*
"رافـائِل
پدرم از کلمه خاموشی بدش میومد. میگفت وای بچه اون چراغ و راحت کن؛نمیگفت خاموش کن.
+این کدوم قرنِ؟
_نمیدونم چه قرنیِ فقط میدونم تو این خواب تو میرسی،من جا میمونم.