"رافـائِل
پدرم از کلمه خاموشی بدش میومد. میگفت وای بچه اون چراغ و راحت کن؛نمیگفت خاموش کن.
+این کدوم قرنِ؟
_نمیدونم چه قرنیِ فقط میدونم تو این خواب تو میرسی،من جا میمونم.
"رافـائِل
؛
_همهی ما یک روز برای آخرین بار از همکلاسی هایمان خداحافظی کردیم به خانه آمدیم و هرگز دوباره به مدرسه برنگشته ایم .
همه ی ما یک روز برای آخرین بار دوستی صمیمی را دیده ایم و دیگر هرگز اورا ملاقات نکردیم .
همه ی ما یک روز برای آخرین بار کیف مدرسه ی مان را خالی کردیم و دوباره پرش نکردیم .
همه ی ما یک روز برای آخرین بار عروسک محبوبمان را بوسیده ایم و دیگر او را در آغوش نگرفتیم .
و جالبتر این است که یا نمیدانستیم این آخرین بار است یا حتی اگر میدانستیم امروز بیاد نداریم که آخرین بار چه شکلی بوده است .
اینکه بی خداحافظی آنچه ما را تا اعماق قلب شاد نگاه می داشته است از دست می دهیم دردناک ست .حتی اگر بیاد نیاوریم ..
یکروز از خواب بیدار می شوی ؛
نگاهی به تقویم می اندازی ؛
نگاهی به ساعتت و نگاهی به خود خودت در آینه و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست !
لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری؛
گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی
ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی !
یک روز از خواب بیدار می شوی و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی:
صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار!
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست؛
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست!
"رافـائِل
_
هرگز شب را باور نکردم؛چرا که در فراسوهای دهلیزش،به امید دریچهای دل بسته بودم.
[ جناب شاملو ]
حس و حال مغازه گل فروشی خیلی قشنگه.
نه؟
حتی اگه دستفروش باشه؛انرژی مثبتش روانه میشه به سمت آدم:)