وسط دعوا و بگو و مگو یهو میگفت:
" دستامو بگیر! "
عادتش بود، تا می دید بحث داره بالا میگیره همین بساط بود، فرقی نمیکرد پشت گوشی باشه یا وسط چت باشیم یا اینکه رو در رو، میگفت دستامو بگیر و بعد خودش زودتر دست به کار می شد و دستامو میگرفت میون گرمی دستاش و بعدش انگار دلمون قرص تر می شد، آروم تر میشدیم، یادمون می رفت سر چی حرفمون شده بود اصلا!
یه بار که اصلا قصد کوتاه اومدن نداشتم سرش داد زدم و گفتم بس کنه این بازی تکراری مزخرفو، مثلا چی میخواد حل بشه با گرفتن دستاش!
یادم نمیره هیچوقت جوابشو، گفت:
ببین توی هر رابطه ای بحث و اختلاف نظر و سلیقه و دعوا هست، ولی مهم تر و قوی تر از همه ی اینا عشق و محبتیه که دلا رو وصل می کنه به هم، یه وقتایی اونقدر پُریم از گلایه های ریز و درشت که یادمون میره این آدمی که جلوی رومونه عشقمونه، اگه بحث و احیانا دعوا و جدلیم هست بخاطر حل شدن مشکلات یه رابطه ست، نه منحل کردنش!
یه وقتایی که حس می کنم داره اون نخ اتصاله پاره میشه، حرمتا توی مرز شکسته شدنه، داریم میرسیم به جایی که نباید، همون موقع میگم دستمو بگیر و محکمم بگیر که نه ترس رفتن تو رو داشته باشم و نه فکر رفتن به سر خودم بزنه، میگم بگیری دستامو که یادمون بیفته ما وصلیم به هم، نباید از این فاصله دور تر شیم، نمی تونیم که دور تر شیم، دستاتو میگیرم که یادم بیاد کجای زندگیمی، که یادت بیاد کجای زندگیتم، دستاتو میگیرم که یادمون بیاد این جنگا برای با هم بودنمونه، قرار نیست که با هم بجنگیم...
وقتی انگشتامو گره می زنم لابلای انگشتات تازه یادم میفته که این دستا قرار نیست بذارن زمین بخورم و اگه زمین خوردم بلندم میکنن، یادم میاد که قرار نیست وقتی دستمون توی دست همه زمین بخوریم و هنوز زوده برای از پا افتادن...
یه وقتایی که حس میکنم دیگه آخر راهیم، میگم دستامو بگیر تا دوباره و از نو شروع کنیم، درست از سر خط.
حالا یه وقتایی من به جای اون میگم ولش کن اصلا این حرفارو، بیا این راهو هم با هم و شونه به شونه ی هم بریم و این جریانارم باهم بگذرونیم از سر، پس...
دستامو بگیر لطفا!
"رافـائِل
_📚
تعداد آدمهایی که من واقعاً دوستشان داشته باشم زیاد نیست. تعداد کسانی که نظر خوبی دربارهشان دارم از آنهم کمتر است. من هرچه بیشتر دنیا را میشناسم از آن ناراضیتر میشوم. هرروز که میگذرد بیشتر معتقد میشوم که آدمها شخصیت ناپایداری دارند و نمیشود روی ظواهر لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد.
_غروروتعصب_
"رافـائِل
✨)))))))))
من بعد دیدن این فیلم:
این دختره خیلی منههه بزارید برم کتابفروشی کار کنمم:)
حالم خوبه اونجااا
از دوران سرماخوردگی بچگیم
فقط اونجایی شو دوست داشتم ک چون حالم بد بود مامانم میزاشت ناهار و شام غذای مورد علاقم ینی برنج خالی با ماست بخورم.
ینی لذتی ک داشت با اون حال بدم میخوردم توصیف نشدنی بود>>>>>>>>
به این باور رسیدهام که چیزی را نمیتوانی جبران کنی و دوباره درست بگذاری سرجایش.
حفرههای زندگیات همیشگی هستند.
تو باید در اطرافش رشد کنی؛ مثل ریشه های درخت که از اطراف سیمان بیرون میزنند؛ باید خودت را از لای شیارها بیرون بکشی...
_دختری در قطار_
نوشته ی پائولا هاوکینز
چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر. .)
_فاضلنظری_
آدم ها فراموش میکنند شما چه گفتهاید،
فراموش خواهند کرد چه کردهاید ...
اما هرگز فراموش نمیکنند که
چه حسی در آنها ایجاد کردید ...
.نامه ای به دخترم.
✍🏻مایا_آنجلو
این چیزیه ک داریم. .