"رافـائِل
_
مدتها بود که پیدایش نبود . . .
چرایش را نمیدانم اما میدانم آدمها میآیند که بروند.¡
فقط نبود که قلب ترک خورده ام را مرحم شود.
یادم است یک بار که گفته بود میرود تا بیاید؛ بغلش کردم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم گفت:"طناب دارم شدی؟ گفتم:" حلقهِ گل بازگشتنت بعد مدتها" شدهام.
خندیدی، از آنها ک میرود در وی ای پی قلبت می نشیند و کوک میزند قلبی را که جراحت پیدا کرده است؛ تو حرف میزدی و من صدایت را برای روزهای نبودنت ضبط میکردم. تا هروقت گرامافون مغزم راه افتاد اولین پلی لیستم تو باشی.
گفتم بیا که برنگردی آخر آدم موندن نبودی تو ادم بودن و نبودن بودی. .
روی دست چپت خالی سیاه و زیبا بود همیشه با اون میشناختمت چون اولین دیدار فقط با اون تورو به رسمیت شناختم"/
نمیدانم کی رفتی فکر کنم میآیی تا دردها که تسکین شد بروی
اما میدانم پیدایت میکنم؛
با آن خال سیاه دلبرت:)
چرا اینقدر پاییز زود اومد؟
همین چند شب پیش بود ک لباس زمستونیا رو جمع کردیم
خدایا جدی جدی زدی رو دور تند؟
كاش میشد قبل از اينكه
آدمها رنگ دوست داشتنشان عوض شود
میشد آنها را لابهلاى روزهاى اول آشنايى خشک كرد
اينكه خاطره میسازند
و بعد نقاب از چهره بر مىدارند
پاىِ تمام دوست داشتنهاى دنيا را براى طرف مقابلشان قلم مىكنند!
تمام عمرم سعی کردهام بقیه را راضی کنم و شکست خوردم. بعد از این خودم را راضی میکنم!
_قصرآبی_
همواره ترجیح میداد از کسانی که او را نمیفهمند فاصله بگیرد؛ تا آنکه خود را برایشان توضیح دهد.
«ساکت ماندن بهتر است، اگر کسی بخواهد بترکد، تنها راهش همین است؛ جیک نزدن، فقط لبخند، منفجر شدن از زور نفرینهای فرو خورده، ترکیدن از خاموشی.»
_متنهایی برای هیچ؛ ساموئل بکت.