eitaa logo
زاینده رود ✅️
2.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
14هزار ویدیو
102 فایل
🌿 به نام دوست که هرچه داریم از اوست •🍂• کانال خبری تفریحی زاینده رود ✅ مخصوص همه، خصوصا زاینده‌رودی‌های عزیز ارتباط با مدیر @Hasan_Moazzeni کانال در سروش پلاس splus.ir/z_rood1 ایتا eitaa.com/z_rood روبیکا rubika.ir/z_rood1
مشاهده در ایتا
دانلود
زاینده رود ✅️
‹ ☘ › 🔶حجره داود🔶 نزدیک اذان ظهر بود. قرار اولیه این شده بود که از ساعت ۱۴ به مدت سه ساعت، بچه‌های
‹ ☘ › بسم الله الرحمن الرحیم 🔷 «یکی مثل همه» 🔷 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی ❎ قسمت نهم 🔶منزل الهام🔶 الهام، با انواعی از روسری‌های رنگارنگ و چشم‌نواز، روبروی آیینه ایستاده بود و به خودش می‌رسید. روسری که رنگ زمینه‌اش آبی آسمانی بود را به سر کرد و با کلی حساسیت و دقت، گوشه‌اش را بست و برگشت به پشت سرش. به مامانش و دو تا خانمی که آنجا بودند نشان داد. مامانش فورا با لبخند و هیجان گفت: «وای دختر! چقدر قشنگی تو آخه! ماه‌تر شدی با این!» یکی از خانم‌ها که از اولش که پا در آن خانه گذاشته بود، یک کلاه پسرانه به سر داشت گفت: «نه! نظر ما این نیست. بد بستیش عزیزم! بشین خودم واسم ببندم.» خانم دیگری که آنجا حضور داشت اما همان کلاه پسرانه را هم بر سر نداشت گفت: «پنج تا روسری هست و باید هر کدوم، به سه روش مختلف بسته بشه تا بتونیم عکسای بهتری بگیریم. یکیش به صورت شُل بپوشی و بیفته روشونه‌هات و یه کوچولو گردنت پیدا باشه. یکی هم جوری ببندی که یه گل درشت، در یه سمتش درست بشه. چپ و راستش فرق نمیکنه. سومیش هم لاکچری باشه تا بتونیم با سلیقه انواع مشتری‌هامون جذب کنیم.» المیرا می‌دانست آنها روزه نیستند. بخاطر همین برایشان دو تا آب میوه آورد و همین طور که تعارفشان می‌کرد به خانم دومی گفت: «یه سؤال خودمونی! شما روزی چند تا روسری می‌فروشید؟ مشتری‌های پیجتون چطوری‌اند؟» جواب داد: «بستگی داره. به فصلش. به طرح و رنگش. به این‌که چی مد بشه و یهو بازار رو بگیره. حتّی مدلِ خانم و دختری که انتخاب می‌کنیم تو فروشمون اثر داره. ولی معمولِش شاید هفته‌ای صد یا صد و پنجاه تا!» المیرا گفت: «خب الهام من واسه این کار چطوره؟ خیلی دوست داره مدل و حجاب‌استایل باشه.» خانم اولی گفت: «خوبه ماشاءالله. دخترِ خوشگل و باحجاب کم نداریم. اما بعضیا مثل الهام جون، مود و فِیسشون واسه این کاره عالیه. ماشاءالله چهره‌شون جوریه که هر مدل روسری و شال به صورتش می‌شینه.» خانم دومی از فرصت استغاده کرد و گفت: «فقط کاش خیلی رو آرایش حساس نبود تا بتونه یه کم بیشتر به چشم بیاد. می‌دونی؟ اگه مثلاً یه کم اجازه میداد تو صورت و ابروهاش دست ببریم و نازک برداریم و یه کم آرایشش بیشتر بود، مسلّما هم واسه ما خوب بود و هم فروشگاه‌های مجازی دیگه میومدند سراغش تا ازش عکس داشته باشند!» المیرا گفت: «نظر خودش اینه که به‌جز موارد محدود، تو صورتش دست نبره. منم دخترم رو تا حالا به کاری مجبور نکردم.» خانم دومی گفت: «خب حالا اشکال نداره اما حداقل اجازه بده که یه کم گردنش پیدا باشه! به خدا اتفاقی نمیفته. گوش و گردن، همه دارند. اگه بگذاره چند تا عکس بگیریم که به صورت تار، گوشاش و گردنش پیدا باشه، قول میدم خودش اینقدر خوشش بیاد از عکس که قاب کنه و بگذاره همین جا!» الهام که کارش تمام شده بود رو به خانم دومی گفت: «من واسه خودم اصولی دارم. قرص صورتمو می‌تونم اجازه بدم اما گردن و گوشم نه. آرایش غلیظ و برداشتن بیش از حد ابرو هم نیستم.» خانم دومی که انگار اندکی به او برخورده بود، دو طرف دهانش را به طرف پایین آورد و مثل بی‌تفاوت‌ها آب میوه‌اش را خورد و گفت: «می‌خواستم کم‌کم تو رو به فروشگاه‌های حجاب‌استایل عربی معرفی کنم. ولی انگار خودت نمی‌خوای. اصراری نیست.» الهام خیلی مصمم و قرص گفت: «دوست ندارم. همین‌قدر خوبه. هر چند واسه همینم اگه خیلی دیده بشه، باید به صد نفر جواب بدم.» آماده شد و نشست کنار پنجره اتاقش. جوری که خانم دومی گفت، ژست گرفت و به دوربین نگاه کرد. خانم اولی هم شروع به گرفتن عکس‌های مختلف کرد. همین طور که آنها مشغول عکس بودند، خانم دومی سیگارش را درآورد و می‌خواست روشن کند که المیرا به او گفت: «ببخشید. منم واسه خونم اصولی دارم. اینجا نه لطفاً! من و دخترم به بوی دود حساسیم.» @Mohamadrezahadadpour ادامه👇👇 ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
زاینده رود ✅️
‹ ☘ › بسم الله الرحمن الرحیم 🔷 «یکی مثل همه» 🔷 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی ❎ قسمت نهم 🔶منزل الهام🔶
‹ ☘ › 🔶مسجدالرسول صلی‌الله‌علیه‌وآله 🔶 بچه‌ها از کله ظهر آمده بودند مسجد. اینقدر شلوغ کرده بودند که حد و اندازه نداشت. نه به مواقعی که حتی پشه پر نمیزد و نه به آن روزها که بچه‌ها از در و دیوار مسجد و اتاق دیوید بالا می‌رفتند. وقتی بچه‌ها با سرگروه‌هایشان مشغول بازی بودند و بقیه هم تماشا می‌کردند و جو می‌دادند، داود و احمد و صالح در یک گوشه نشسته بودند. داود گفت: «ببینید! من چهار نقطه از مسجد رو به عنوان نقاط استراتژیک و دو مکان را به عنوان نقاط حساس و خطرناک شناسایی کردم. میخوام به صورت گردشی و غیرمترقبه حواسمون به اون مکان‌ها باشه.» صالح و احمد نزدیک‌تر نشستند تا بهتر متوجه شوند. داود گفت: «نقاط استراژیک مسجد که باید یه کاری کنیم بچه‌ها واسش سر و دست بشکنند، آبدارخانه و کفش‌داری و حجره دیوید و صفِ نمازجماعت هست. یادمه یه بار حاج آقا خلج می‌گفت که رمز موفقیت حزب توده و منافقین در اول انقلاب این بود که کاملاً هدفمند، دست گذاشته بودند رو حسِ مسئولیت‌پذیری بچه‌ها! برای کوچیک‌ترین کارها مسئولیت تعریف کرده بودند و وقتی می‌گفتند مثلا فلانی مسئول این لنگه کفشه، هم بهش شخصیت داده بودند و هم ازش حساب کتاب می‌کشیدند و هم بهش فرصت داده بودند که خودی نشون بده و دنبال ارتقا باشه.» صالح گفت: «خب این خیلی باحاله. الان ما باید مثلا پنجاه نفر شناسایی کنیم و صد تا مسئولیت تعریف کنیم و ازشون بخوایم کار رو خودشون در دست بگیرند. درسته؟» داود گفت: «دقیقا. حتی شده مسئولیت‌های مسخره درست کنیم. مثلا مسئولِ پُر کردن و خالی نموندن کِترِ شربتِ شماره دو. مسئول حمل کِتر شماره دو. مسئول تمیز کردن وشستن نهاییِ کِتر شماره دو. و حتی ناظر و مسئول گم نشدن کِتر شماره دو!» احمد گفت: «و حتی میشه در گروه‌های مختلف باشند که رقابتی بشه و هر کدوم خدماتش خوب نبود و یا بی‌نظم بود، بخاطر چشم‌وهم‌چشمی به خودشون بیاند. و یا اگر هم‌گروهیشون همکاری نمی‌کنه، جبرانش کنند تا کم نیارند.» داود: «آفرین. وقتی موتورت میشه، حرفهای خوبی میزنی.» احمد: «زهرمار. من همیشه حرفهای خوب میزنم. خب من همین الان می‌شینم تو لب‌تاپم سه تا جدول درست می‌کنم و مُخِ حدودا ۱۰۰ تا بچه رو به کار می‌گیرم. ببینم چند تا مسئولیت میشه درست کرد.» داود: «آره. خدا خیرت بده. بریم بحث دوم. بحث نقاط حساس و خطرناک!» صالح فورا گفت: «آره. نقاط حساس رو بسپار به من! خوراکِ من نقاط حساس هست!» داود تلاش کرد خنده‌اش را کنترل کند. دستی به لب و دهانش کشید اما دید خیلی سخت است که خنده‌اش را کنترل کند. به زور گفت: «صالح! داداش! بنظرم خوراکت عوض کن! دیگه خوراکت نقاط حساس و خطرناک نباشه!» صالح با تعجب پرسید: «چرا؟ باز چه خوابی دیدی؟!» @Mohamadrezahadadpour ادامه👇👇 ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
زاینده رود ✅️
‹ ☘ › 🔶مسجدالرسول صلی‌الله‌علیه‌وآله 🔶 بچه‌ها از کله ظهر آمده بودند مسجد. اینقدر شلوغ کرده بودند که
‹ ☘ › ... داود گفت: «آخه این مسجد، به‌نظرم دو تا مکان حساس و خطرناک داره. یکیش دستشویی‌ها هست. و دومیش هم قسمت خواهران مخصوصا کتابخونه‌شون.» احمد از بس خنده‌اش گرفته بود نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و قهقهه میزد. صالح که حسابی ضایع شده بود به چشمان داود خیره شد و سری از باب تأسف تکان داد و گفت: «دست شما درد نکنه داداش! سیرَم شد از این خوراکِ عجیبی که گذاشتی روبروم! خب حالا چرا این‌جاها حساسند؟» داود جدی شد و گفت: «آفرین. سؤال خوبیه. ببین! اگر قرار باشه درِ این مسجد به صورت شبانه‌روز باز باشه، و با سیصد چهارصد تا بچه پسرِ نوجوان سر و کار داشته باشیم که همشون در حال بلوغ و هیجانات درونی هستند، باید اقدام پیش‌دستانه کنیم و از هرچیزی که امکان تبدیل شدن به بحران داشته باشه، جلوگیری کنیم. بخاطر همین، صالح جان! داداشم! بنظرم دستشویی‌ها خیلی مهمه و باید نظارتِ کامل و لحظه‌ای و زیرپوستی به اونا داشته باشیم. بعلاوه بخش خانمها که یه کتابخونه هم بالاش هست و جای دنجی هست و نباید خالی از نیروی خودی و نظارت ما باشه. متوجهی که؟!» صالح که خیلی از این حرف داود خوشش آمده بود گفت: «خداوکیلی چطور این چیزا به ذهنت میاد؟ من اگه صد سال دیگه هم بودم نمی‌تونستم اصلا به این چیزا فکر کنم.» احمد هم با حالت تعجب گفت: «عجب فکری کردی. چقدر این بحث مهمه!» داود گفت: «من شک ندارم که عده‌ای دنبال آتو گرفتن از من و شما هستند. با یه لشکر بچه‌پسر مواجهیم که سن و سالشون، سن و سال حاشیه‌سازی هست. باید خودمون حواسمون به خودمون باشه. صالح جان دیگه نخوام تاکید کنما. تو دو تا مسئولیت داری. یکی همین که حواست به این دو جا باشه. یکی دیگه هم این که صدات خوبه. به جای این که تو حوزه و حجره‌ات، وقت و بی‌وقت بخونی و همه اذیت بشند و بهت بگند زهرمار! خب اینجا بخون! ببین میتونی یه گروه سرود بزرگ یا مثلا یه کلاس مداحی یا نمیدونم هر کاری که مربوط به صدا و خوانندگی و هنر باشه انجام بدی و بچه‌ها جذبت بشند.» صالح گفت: «باشه. همیشه یه عده بچه هستند که مثل بعضیا شلوغ و حاشیه دار نیستند. یعنی مثل بچه‌هایی که احمد میتونه بهشون مسئولیت بده نیستند. این طور بچه‌ها اغلب نیمه دوم جمعیت بچه‌ها هستند و خیلی به چشم نمیاند. نه خیلی زبون و دهان دارند و نه آنچنان اعتماد به نفس دارند که مسابقات برنده بشند. اونها رو به من بسپار.» داود گفت: «این مدل بچه‌ها اغلب دو سه برابر جمعیتی هستند که احمد میتونه بهشون مسئولیت بده. یعنی مثلا شاید احمد در بهترین وضعیتش بتونه مُخ و دستِ ۱۰۰ تا بچه رو بند کنه. اما تو میتونی رو ۲۰۰ و یا ۲۵۰ نفر بچه حساب کنی واسه هنر و سرود و مسخره‌بازی و این چیزا.» احمد گفت: «تقسیم کار خوبی شد. از همین الان شروع می‌کنیم. خودت برنامه‌ات چیه؟» داود گفت: «می‌خواستم مسئوليت مستقیم بچه‌های متوسطه دوم و مسابقه فوتبالشون به عهده بگیرم اما بابای فرهان اومد و با پسرش، اون مسابقه رو هَندِل می‌کنند. من دو تا دل‌نگرانی بزرگ دارم. فکر کنم باید بشینم یه فکر جدی به حال اون دو تا بکنم.» صالح و احمد پرسیدند: «چیا؟!» داود گفت: «یکیش دخترا! من واقعا عذاب وجدان دارم. ما هیچ ایده‌ای واسه دخترا نداریم. اعصابم خورده. دومیش هم بابا و مامانایی که به بهانه بچه‌هاشون اومدند مسجد و تیپ و قیافشون مثل خانمهای مسجدی نیست. می‌ترسم یه مشت تندرو به اسم مسجد و امر به معروف و ارشاد و حجاب و این چیزا گند بزنند به اعتماد مردم و کاری با اونها بکنند که دست بچه‌هاشون رو بگیرند و برند و دیگه هم پیداشون نشه!» صالح گفت: «خب باهاشون برخورد کن! سِفت جلوشون بایست!» داود با کلافگی گفت: «کُلاً تُف سربالاست. اینارو ولشون کنم، گند میزنند. اینا. نگا. چه بر سر حیاط مسجد و ورودی خواهران و برادران آوردند؟! کم مونده به مردم فحش بدند! اگرم نخوام ولشون کنم، باید جلوی یه عده وایسم که علی علیه السلام نتونست جلوشون بایسته! همونها که جنگِ پیروز شده رو با یه حماقت و کج‌فهمیِ کودکانه واگذار کردند! نمیدونم. باید صَبر کنم ببینم چی میشه. شماها به کارِتون برسید. دیگه نخوام تأکید کنما. درست و منظم دنبال کنید.» @Mohamadrezahadadpour ادامه👇👇 ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
زاینده رود ✅️
‹ ☘ › ... داود گفت: «آخه این مسجد، به‌نظرم دو تا مکان حساس و خطرناک داره. یکیش دستشویی‌ها هست. و دوم
‹ ☘ › ... گذشت تا این که یک ساعت مانده بود به غروب که زینب و دختراش و خانم مهدوی و سه چهار تا خانم دیگر به مسجد آمدند. زینب که از بس همه چیز با خودش آورده بود، دستانش قرمز شده بود، هنوز نفسش جا نیامده بود که دو تا خانم که معلوم بود مامان بچه‌ها هستند آمدند و سلام کردند. زینب با مهربانی و گشاده‌رویی جوابشان را داد. یکی از مادرها که چادری نبود اما پوشش بدی نداشت گفت: «خانم پسرِ من خیلی به این گروهِ پسرا علاقمند شده اما دو تا دختر نوجوون دارم که همه‌ش دارند حسودی می‌کنند. اینجا برنامه‌ای واسه دخترا ندارید؟» زینب لبخندی زد و گفت: «خب این که حسودی نداره. چون حاج‌آقا تمرکزشون رو آقا پسرا بوده، الان برنامه دارند. وگرنه اگه دختر خانمها هم تشریف بیارند مسجد، چرا نه؟ واسه‌شون برنامه میگذارند. البته من باید با خود حاج آقا این مسئله رو مطرح کنم.» خانم دومی که شال به سر داشت و سوییچ بزرگی در دستش بود گفت: «من خاله این دو تا دخترم. به خدا مجبوریم ساعتهایی که پسر خواهرم میاد مسجد و خوش میگذرونه، این دو تا دخترو ببریم دور دور. از بس میشینند تو خونه و اعصابمون خرد میکنند.» زینب دلش سوخت و گفت: «آخی. خدا نکنه. چشم. حتما ازشون کسب تکلیف میکنم و اطلاع میدم. راستی حالا کو دختر خانمهاتون؟» خانم اولی که مادرشان بود، به پشت سرش اشاره کرد و دو تا دختر دو قلو را با دستش نشان داد. زینب دید دو تا دختر نوجوانِ حدودا ۱۳ ساله. موهایشان از بس بلند بود مانند آبشار از پشت شال کوچکی که سرشان بود تا روی کمرشان ریخته شده بود. هر دو آرایش داشتند و بدون جوراب و کفش بودند. هر کدام یک جفت دمپایی زبانه دار پوشیده بودند. زینب تا آنها را دید گفت: «وای ماشاءالله. چه دختر خانمای خوشگل و نازی.» این را گفت و هر چه دستش بود زمین گذاشت و مادرها را رها کرد و به طرف دختران رفت. تا به آنها رسید، با آنها دست داد و آنها را بوسید. -چقدر شما دو تا خواهر خوشگلید! دو تا دختر که عسل و غزل نام داشتند، خندیدند و مثلا خجالت کشیدند. زینب دستی به موهایشان کشید و گفت: «شنیدم دوست دارید بیایید اینجا. من همین امشب یا شاید فردا با آقا دیوید حرف میزنم. تمام تلاشم رو میکنم که بتونم این دو دوستِ ماهمو از دست ندم. بسپارینش به من.» نصف پسرهایی که در حیاط مسجد بودند داشتند به آنها نگاه می‌کردند. زینب که باهوش‌تر از این حرفها بود، متوجه جلب توجه آنها شد. اما ذره‌ای تلخ نشد. آنها را معطل نکرد. شماره از مادران و دخترها گرفت تا به آنها خبر بدهد. فقط لحظه آخر به غزل و عسل گفت: «شما اسم و شماره هر چی دوستِ خفن و خوشگل مثل خودتون دارید جمع و جور کنید که خبرتون میدم. ما هم باید مثل پسرا بترکونیم.» لحظه ای که آن دو دختر می‌خواستند خداحافظی کنند، دستشان را برای خداحافظی به طرف زینب بردند. زینب، دست آنها را گرفت و به طرف صورتش آورد و آنها را بویید. وقتی چشمانش را باز کرد، به آنها گفت: «از حالا من منتظر شماها هستم. خیلی زود دوباره همدیگه رو می‌بینیم.» خداحافظی کردند و رفتند. حتی وقتی سوار پژوی خاله‌شان شده بودند، برای زینب دست تکان دادند و تا لحظه آخر، به زینب نگاه کردند. زینب به طرف وسایلش برگشت و میخواست به طرف آبدارخانه برود که خشکش زد. تا کاغذها و احادیث و شعارهای تهدیدآمیز روی در و دیوار دید، به خانم مهدوی گفت: «مادرجان! شما با دخترا و خانما برید آبدارخونه تا منم بیام.» خانم مهدوی که دستاش پر از پلاستیک‌های لقمه بود، خودش را جمع و جور کرد و دست نوه‌های خوشگلش را گرفت و با آن چند تا خانم رفتند آبدارخانه و مشغول آماده کردن افطاریِ مسجد شدند. زینب عینکش را درآورد و ایستاد و دانه‌دانه کاغذها و پوسترهایی که نرجس و سمیه و سمانه و بقیه چسبانده بودند، دقیق مطالعه کرد. وقتی همه را خواند، متأسف شد. نگاهی به اطرافش انداخت. دید نرجس از بالا، یعنی از پشت پنجره کتابخانه ایستاده و دارد به او نگاه می‌کند. زینب بسم الله گفت و جلوی چشمان نرجس، شروع کرد و از همان جایی که ایستاده بود، بعضی از کاغذها را از دیوارها کَند. سمیه و سمانه فوراً آمدند پایین و رفتند سراغ زینب. سمیه تا رسید به زینب گفت: «دست شما درد نکنه زینب خانم! شما دیگه چرا؟» @Mohamadrezahadadpour ادامه👇👇 ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
زاینده رود ✅️
‹ ☘ › ... گذشت تا این که یک ساعت مانده بود به غروب که زینب و دختراش و خانم مهدوی و سه چهار تا خانم د
‹ ☘ › ... سمانه همانطور که نفس‌نفس میزد گفت: «شما که خودتون خانمِ حاج آقا هستید و درس حوزه خوندید دیگه چرا؟ چرا جلوی دین ایستادید؟» زینب همان‌طور که داشت مابقیِ کاغذها را میکَند گفت: «این چیزی که شما اسمش گذاشتید دین، دین نیست دخترجان! دین‌بازی هست. تَحَجُره! من فقط دارم بازیِ کودکانه‌ای که شما راه انداختید، جمعش می‌کنم.» سمیه گفت: «لااقل بگید اشکالش چیه؟ بچه‌ها کلی با دهن روزه زحمت کشیدند و اینها را آماده کردند!» زینب گفت: «دقت کنید. من همش‌رو برنداشتما. از بین بیست سی تا کاغذی که چسبوندید، این هفت هشت تا خیلی زشته. توهین به مردمه. هرچند بقیه‌اش هم خیلی به درد نمی‌خوره. اما این هفت هشت تا خیلی زشته. مثلا نوشتید [فاجرترین زنان، بی‌حجاب‌ها هستند!] شما دو تا که بعیده بدونید فاجر یعنی چی و به کی میگند؟ که اگر می‌دونستید، گناه مردم رو اینجوری نمی‌شُستید! یا مثلا نوشتید [کثیف‌ترین زنان امت پیامبر، بی‌حجاب‌ها هستند!] آخه این چه ادبیاتیه؟!]» سمیه که از بس ساده بود فکر کرد که چه بگوید که مثلا زینب تسلیم شود و ناامید برگردد؟! که یکباره به ذهنش رسید و گفت: «اینها را تونستید بِکَنید! دیگه جلوی ما رو که نمیتونید بگیرید که میخوایم از امشب، بعد از نماز عشاء شعار بدیم و بگیم [مرگ بر بی‌حجاب!]» سمیه تا این حرف را زد، زینب خشکش زد. سمانه نگاه تندی به سمیه کرد و لب پایینش را محکم گاز گرفت و زیر لب به سمیه گفت: «چرا اینو گفتی؟! مگه خانم ایزدی نگفت باید سکرت بمونه؟! پس اصول حفاظت گفتار چی میشه؟! زدی همه چی‌رو خراب کردی که!» زینب تا این حرف را شنید و متوجه شد که چه خیالِ خام و خطرناکی در ذهن مسموم نرجس و گروهش وجود دارد، فورا آنها را رها کرد و به آبدارخانه رفت و همه چیز را به خانم مهدوی گفت. خانم مهدوی که خیلی تعجب کرده بود و ناراحت شده بود، کارها را به خانم‌های دیگر سپرد و بلند شدند و با عروسش رفتند سراغ نرجس! وقتی به نرجس رسیدند، دیدند سمیه و سمانه زودتر به نرجس رسیدند و همه‌چیز را گذاشته‌اند کفِ دستش! خانم مهدوی رو به نرجس گفت: «هیچ معلومه چیکار میخوای بکنی؟! نرجس خانم این رسمش نیست! متوجه باش!» نرجس گفت: «بی‌حجاب هیچ فرقی با انگلیس و آمریکا و اشرار و منافقین و صدام نداره! چون پایِ تهاجم فرهنگی اونها بزرگ شده.» زینب محکم گفت: «مگه حضرت آقا نگفتند که اینها زنان و دختران خودمان هستند؟ مگه آقا نفرمودند که من به آن اشکها حسرت می‌خورم و میگم ای کاش می‌تونستم مثل اون دختر و زن جوان اشک بریزم؟ مگه آقا نگفتند که ضعف حجاب، کار درستی نیست اما موجب نمیشه اون فرد را از دایره دین و انقلاب خارج بدونیم و همه ما هم نقص‌هایی داریم؟! چرا اینها رو میگذاری پای اسراییل و آمریکا و منافقین و کفار؟» نرجس اشتباه بزرگی کرد و از دهانش درآمد و گفت: «ما از سرِ بی‌حجاب و شل‌حجاب نمی‌گذریم. آقا از روی مصلحت این حرفها رو زدند وگرنه تهِ دلشون این نیست! بنده خدا مجبورند این چیزها رو بگند تا مردم تو انتخابات شرکت کنند! چون در محاصره یه عده‌ای هستند که واقعیت‌های جامعه را به ایشون نمیگند! همونها که آقا را مجبور کردند که واکسن بزنه! همونها که آقا را مجبور کردند که ماسک بزنه و درباره ماسک‌زدن حرف بزنه! همونها که آقا را مجبور می‌کنند که به حرفهای دختران مانتویی در دیدار با دانشجوها گوش بده!» زینب که خیلی عصبانی شده بود به نرجس گفت: «هیچ معلومه داری چی میگی؟ داری مستقیم به حضرت آقا، به نائب امام زمان توهین می‌کنی! واقعا برای افکار بسته و پوسیدت متاسفم. طبق حرف تو، رهبری حتی از یک آخوند معمولی و آگاه هم کمتر میدونه! طبق حرف تو، رهبری حتی توانایی کنترل اطرافیان را نداره چه برسه به مملکت! طبق حرف تو، رهبری فقط مصلحت اندیشی میکنند! به کجا کشیده شدی که داری علم و عدالت و صلاحیت و درایت و هوش و مدیریت کسی زیر سؤال می‌بری که با یه موضع‌گیری و سخنرانی ده دقیقه‌ای، معادله منطقه و جهان را عوض میکنه؟! نرجس! خوب نقاب از روی ذاتت و افکارت برداشتی! ضربه‌ای که تو و امثال تو به اسم اسلام و انقلاب و کشور میزنید، هیچ منافق و جاسوسی این کارو نمیکنه!» تا زینب این حرف را زد، نرجس عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت زینب زد. جوری که زینب تعادلش به هم خورد و به صندلی برخورد کرد و نقش زمین شد. @Mohamadrezahadadpour ادامه دارد... ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
‹ ☘ › 📝 پیش ثبت نام و تکمیل ظرفیت 📖 مرکز تخصصی حفظ قرآن امام موسی کاظم علیه‌السلام زرین شهر 🔶 ویژه دانش آموزان پسر و دختر ❍↬❥ @z_rood1 روبیکا و سروش ❍↬❥ @z_rood ایتا 📍 خیابان شریعتی، ک شهید قجه ای، جنب حوزه علمیه برادران 📲 ۰۹۰۲۱۲۵۶۹۹۶ ☎️ ۰۳۱۵۲۲۳۳۹۰۰ ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
‹ ☘ › زیبایی ببینید: 📖 جلسات قرآنی ماه رمضان با حال و هوای خوب روستای چهل حصارشهر اسفراین 🌱 ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‹ ☘ › ⭕️مسائل گوناگون کشور مگر قابل رفراندوم است؟ 👈 مگر مسائل گوناگون کشور قابل رفراندوم است؟ / در قضایای گوناگون نباید با شتاب‌زدگی برخورد کرد ✏️ حرف مردم را باید گوش بدهند، حرف مردم کجاست؟ خب مردم در همه‌ مسائل که حرف ندارند یا یک حرف ندارند، باید فکر کنند، مطالعه کنند، سازوکاری دارد حرف مردم، حرف مردم همینی است که الان وجود دارد یعنی یک نفر را انتخاب میکنند بعنوان رئیس‌جمهور این مال مردم است، یک عده‌ای را انتخاب میکنند بعنوان نماینده مجلس این حرف مردم است،‌ حرف مردم را این‌جوری میشود فهمید دیگر. حالا یکی از برادران گفت رفراندوم اگر چنانچه شما این‌جوری میگفتند. اگر چنانچه از اول در همه مسائلی که پیش می‌آمد رفراندوم میکردید حالا آن حساسیت روی رفراندوم وجود نداشت. کجای دنیا این کار را میکنند؟ مگر مسائل گوناگون کشور قابل رفراندوم است، مگر همه مردمی که در رفراندم باید شرکت کنند و شرکت میکنند امکان تحلیل آن مسئله را دارند؟ این چه حرفی است؟ چطور میشود رفراندوم کرد؟ در مسائلی که تبلیغات میشود کرد، حرف میشود زد، از همه طرف اصلاً یک کشور را برای یک مسئله شش ماه درگیر بحث و جدل و گفتگو و دو قطبی‌سازی میکنند برای اینکه یک مسئله‌ای رفراندوم بشود. در همه مسائل رفراندوم بکنیم؟ این‌جوری نیست قضایا که این‌جور ساده آدم از روی‌شان [بگذرد] یکی از آفتها شتاب‌زدگی است، شتاب‌زدگی نباید بشود. ۱۴۰۲/۰۱/۲۹ ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‹ ☘ › محمدحسین طباطبایی بعد از ۲۶ سال در تلویزیون! ❍↬❥ @z_rood1 روبیکا و سروش ❍↬❥ @z_rood ایتا 🔰 چقدر مامان باباهای دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ زدند تو سر بچه ها بخاطر این نابغه ... ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
‹ ☘ › کسی که شاه نبود و دوست داشت شاه شود، به سرزمینی که کشور نبود و دوست داشت کشور شود سفر کرد! ❍↬❥ @z_rood1 روبیکا و سروش ❍↬❥ @z_rood ایتا اونم با اون استقبال افتضاح تو حاشیه یه جلسه ... ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
‹ ☘ › 🔴 اون از اون استقبال باشکوه😅 این‌هم از صندلی هاشون. ❍↬❥ @z_rood1 روبیکا و سروش ❍↬❥ @z_rood ایتا از این صندلی ها دیگه توو فلافلی ها هم استفاده نمیشه. چرا انقدر ذلیلی آخه تو شاهزاده! ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲
‹ ☘ › این هم نظر دو که داستان «یکی مثل همه» براشون هیچ جذابیتی نداره و حوصله ی متن طولانی هم ندارند . البته یکیشون از چاشنی طنز استفاده کرده .😊 ❍↬❥ @z_rood1 روبیکا و سروش ❍↬❥ @z_rood ایتا پ،ن؛ با سلام ۱. این داستان بنظرم با تموم ایراداتی که داره، هدف مند پیش میره و در مورد مشکلات فرهنگی کشور نگاهی نو داره، نقادانه و با ارائه راهکاره ۲. یه ده روز دیگه صبر کنید تموم میشه. ۳. اتفاقا با شناختی که از این دو دارم؛ بسیاری گله مندی های شما از قشر مذهبی را در این داستان بیان کرده . ۳. برخی دوستان برعکس شما موافق ادامه اینگونه داستان‌ها بودند . ۴. بعد مدتها یه داستان چندقسمتی بودا، تحمل مون کنید 🤦‍♂ نصف بیشتر نمونده. ─═इई🍃🌸🍃ईइ═─ ✅ را معرفی کنید↡↡ ━━━🍃🌺🍃━━━ ❍↬❥ splus.ir/z_rood1 سروش ❍↬❥ eitaa.com/z_rood ایتا ❍↬❥ rubika.ir/z_rood1 روبیکا
۲۹ فروردین ۱۴۰۲