و باز شب آخر جهادی ..
گوشهای دور افتاده از دو روییها
زیر سایهی خوبیهایِ بدون منت ،
جایی که خستگی تن با طراوت روح همراه میشه!
یه هیئت کوچیک به همراه بچهها و
بقول همین بچهها خالهها ،
با شعار هَل مِن ناصِرِ یَنصُرُنی؟
با لبیک یا حسین و یا صاحبالزمان
اینجا آسمون نزدیکتر به خداست..
اینجا زمین بوی خدا رو میده..
#جهادی
#مکتوباتِفاطمهبانو
" ضربان "
ولی جدا از این هیئتهایی که با اهالی روستا میگیریم
با صفاترش هیئتی هست که شب آخر مثل امشب تو محل اسکان داریم با بچههای خودمون...
مدح حضرت زهرا ، امام حسین ، امام رضا و
عمهجان زینب
بدجور به دل میشینه
گریههای روضه با گریههای دلتنگی واسه اینجا قاطی میشه!
گریههای دلتنگی وقتی یاد بچهها میفتم بیشتر میشه که میگن:
خاله نرید ما دلمون تنگ میشه
خصوصاً وقتی معصومه امشب با گریه میگفت خاله نرو من دوست دارم،
یچیزی از خودت بده یادگاری داشته باشم❤️🩹..
#جهادی
#مکتوباتِفاطمهبانو
لحظهی سخت خداحافظی..
خداحافظی از جنس بغض فرو خورده!
هر وقت میخوایم از اینجا بریم با خودم
میگم کاش هیچوقت این برکتها از زندگیم
نره و
خدا همیشه قسمتم کنه ،
یوقتایی فکرشو میکنم که چند سال دیگه
شاید نتونم ببینمشون قلبم غم میگیره..
#جهادی
#مکتوباتِفاطمهبانو