ــــــــــــــــــــــ
قلم فاطمه موسوی آنقدر ساده و روان است که هر مخاطبی را با خود همراه میکند. مرتضی برزگر یکبار در جلسهای گفت کتابِ خوب، کتابی است که نتوانی زیر بعضی جملاتش خط بکشی. یعنی آنقدر همه کلمات و جملات، ساده و متناسب کنار هم ردیف شده باشند که نتوانی بخشی را از بخش دیگر جدا کنی. و این، حسن قلم نویسنده است.
روزهایی که با هم، پای کارهای حلقه کتاب مبنا بودیم، فاطمه درگیر نوشتن مجموعه روایتها شد. وقتی سه روایت اول را نوشت و تحویل ناشر داد تا بازخورد بگیرد، خوب یادم هست. دلشورهها و تردیدهایش را هم. خوشحالم که تلاشهایش به ثمر نشسته و حالا دسترنجش را میخوانم.
نویسنده در مقدمهٔ کتاب نوشته:« کتاب، دعوتی است به یافتن معنای تازهای در قصههای زندگی»
میخواهد آدمهایی که تجربهٔ طلاق را از سر گذراندهاند، میان روایتهای کتاب، خودشان را پیدا کنند. رسالت کتاب همین است. همذاتپنداری، دستاورد چنین مخاطبی است. حالا هرکس در هر جایگاهی. همهٔ ما از نزدیک یا دور با افرادی که این تجربه را بهنوعی از سر گذراندهاند، در ارتباط بودهایم. در پایان کتاب، ما هم میتوانیم باری از کتاب برای خودمان برداریم. روایتهای کتاب، واقعی و باورپذیر است و شفافیت و صداقتِ نویسنده در پیاده کردن قصهها را میرساند. در هر روایت، قصه و غمی کنارِ هم قرار گرفته تا درسی پیش روی مخاطب بگذارد؛ خردِ نابی که مخاطب را دست خالی نمیگذارد.
#معرفی_کتاب
@zaatar
«مردم کجایند؟»
امروز کلاسهای محمد تمام شد. هیچ برنامهای برای تابستان ندارم. پدرشان دنبال کلاس تکواندوست؛ من، نگرانِ رفتوآمدشان. در تابستان اصلا دلم نمیخواهد پایم را از خانه بگذارم بیرون. آنقدر که گرما اذیتم میکند. درحالت معمول هم به قول رفیقم، من یک طفلک خانگی هستم. مثلا اگر توی هفته قرار باشد دوبار از خانه بیرون بروم، سومین جلسه، مهمانی یا قرار را نمیروم. ترجیح میدهم بمانم توی خانه. انگار آرامشم به هم میخورد. کاش بچهها بزرگتر بودند و خودشان میرفتند و میآمدند.
امروز مامان رفت سمت کربلا. همیشه خوشروزیست. عرفه تا عید غدیر را میماند کربلا و نجف. شهرزاد، یکی از مخاطبهای این صفحه هم برایم نوشته فردا کربلاست و دعاگو. آقای جواهری، همکارم هم از نجف عکسی فرستاده و سلام داده از طرفمان. از صبح زیر لب این بیت را زمزمه میکنم: «همه دارند به سوی حرمت میآیند، طبق معمول، منِ بیسروپا جا ماندم.»
دیشب انقدر ناله کردم که آدم مار شود، مادر نشود، امروز دیدم توی یکی از حسابهام، هزینهٔ چند یادداشتی که نوشته بودم، واریز شده. رفتم سراغ نمایشگاه مجازی کتاب، سیبوک، بازار کتاب و ایران کتاب. همهٔ کتابهایی را که میخواستم، گذاشتم توی سبد خرید. بعد رفتم سراغ قیمتها و تخفیفها. این کار برایم تبدیل شده به یک تفریح سالم. طبق معمول، بازار کتاب، چاپِ قدیمیِ خیلی از کتابها را داشت و بعضیها را با نصف یا حتی ربع قیمت جدید خریدم. بچهها آمدند غر بزنند که کتابهای خودت بیشتر شد، گفتم اینها میماند برای شما. محمد گفت یعنی هروقت شما مُردی؟ بعد با حسین چکوچانه زد که برسد به کدامشان؟ محمد میگفت من هم نگه میدارم برای بچههام. این بچه از الان دنبال ارث و میراث است. خدا رحم کند بهمان.
شب، بعد از مدتها رفتیم میدان شهدا. جای پارک گیرمان آمد. خیلی خلوتتر از قبل شده بود. رفتیم ضلع شرقی میدان. چای را توی استکان شیشهای میدادند و همانجا چند خانم مشغول شستوشو بودند. خوشحال شدم. خیلیها زیرانداز آورده بودند و خانوادگی نشسته بودند. حالوهوایش با آن سوی میدان، متفاوت بود اما راستش جا خوردم از کمیِ جمعیت. رهبرمان که هنوز فرمان نداده خیابان را خالی کنیم. پس مردم کجایند؟!
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوهفتم
@zaatar
ـــــــــــ
محمد: داداش یه جمله بگو اولش «تو» داشته باشه.
حسین: «تو» که شیکه ظاهرت، باطنتم داغون،
برا بلعیدنِ این ایران، پولتو خرجِ وطنفروشای بیمعرفت میکنی، تو غلط میکنی، تو غلط میکنی.
من:🙄🤐
#جملهسازی
@zaatar
«آرزوهای کوچک و معمولی»
دیشب چند زدوخورد داشتیم حوالی بندرعباس. طفلک بندرعباسیها که زود به زود تنوبدنشان میلرزد پای هر درگیری کوچک و بزرگی. خیلیها فکر کردند دوباره جنگ نظامی شروع شده و ادامه دارد؛ ولی صداها خوابید.
حسین از معلمش اجازه گرفته بود امروز را برود مدرسه. صبح، زودتر بیدار شدیم و ظرف خوراکی و قمقمهاش را گذاشتم توی کیف. همین کارهای معمول، آرزو شده بود برایم. منی که همیشه با همسرم چکوچانه میزدم که او بچهها را ببرد، امروز رفتوبرگشتش را خودم به عهده گرفتم. دلم میخواست فقط مدرسهها باز شود و بشوم سرویسشان. تنها مسئلهام با رانندگی جای پارک است. حاضرم ۲۴ ساعت رانندگی کنم ولی پارک نکنم.
چندباری وارد کلاس مجازیاش شدم. میخواستم ببینم آتش میسوزاند یا نه. دیدم خیلی خوب میسوزاند. گفتم خوب شد من معلم نشدم. معلمی، اعصابِ بالا میخواهد که من ندارم. نمیدانم من اصلا چیزی هم دارم؟ :)
امروز پای کارهای دوره نویسندگی بودم و متنهای مدام. خوشحالم که متنها آنقدر باکیفیت هستند که بشود پای هر صوت چندین نمونه از داستانها و روایتهای مجله را پیشنهاد داد. دو روز است میخواهم داستانم را بنویسم اما نرسیدم. هنوز دارد خیس میخورد توی سرم. کاش روزها کش میآمدند. کاش دوتا میشدم. یکی فقط کار میکرد و یکی فقط مینوشت. فکرش هم قشنگ و رؤیاییست.
میخواستم برای دعای عرفه بروم مراسمی جایی. طبق معمول برنامههایم جور نشد. از کمخوابی سردرد گرفتم و وقتی دیدم همهٔ مسکنها تمام شده، قطرهٔ نعنا را زدم به گیجگاهها. نشستم پای تلویزیون. میثم مطیعی میدان ونک بود. چای و کلوچه آوردم تا بچهها هم بنشینند پای دعا. از چندجایی شنیدم ممکن است تشییع آقا، آخر هفتهٔ آینده باشد. قبلتر، دلم میخواست زودتر مراسمی بگیرند و سه روز بنشینم در مصلی و عزاداری کنم. حالا ترس دارم از مراسم تشییع. نگرانِ تمام شدن و به خاطر سپردنِ اتفاقاتم. دوست ندارم همه چیز بشود یک مُشت خاطره. نمیدانم چه کسی قرار است نماز آقا را بخواند و همین فکر، قلبم را مچاله میکند.
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوهشت
@zaatar
«رهبرمون هرچی بگه، همونه.»
دیشب نتوانستیم برویم خیابان. کمد و اسباببازیهای بچهها را ریخته بودم بیرون و توی اوضاع اسفناکی گیر کردم که نمیشد جمعش کنم. دیدیم فرصت نمیشود برویم بیرون. همانجا توی اتاق نماهنگِ «حکم آنچه تو فرمایی» را گذاشتیم و شروع کردیم به خواندن. پرچمها توی ماشین بود. مچبندهای ایران را دادم دست بچهها. حسین گفت ما چقدر دیوانهایم. دیدم بیراه نمیگوید. ما دیوانهٔ وطنیم.
صبح تا بیدار شدم، نشستم پای تمرین هنرجوها. بعضیهاشان بهخاطر روز عرفه و تعطیلی عید، التماس دعا داشتند؛ یک روز بیشتر بهشان فرصت دادم. بچهها خوابیدند و فرصت خوبی بود برای نقد. حسین که بیدار شد، وسط صوت بودم. تمام که شد، بیکه سلام کند، گفت:«چقدر سختگیری مامان. بیچاره هنرجوهات.» به خندهای بسنده کردم. عصر هم دوباره آمد توی اتاق. باز هم پای نقدها بودم. گفت:«خسته نمیشی انقدر صوت میدی؟» گفتم:« نه. آخه کارمو دوست دارم.» درآمد که: «منم دلم میخواد کار داشته باشم.»
از خانه خسته شده. نمیدانم باید چه کار کنم برای بچهها. از همهٔ فامیل دورم و بچهها همبازی میخواهند و دور دور توی کوچه و خیابان. چیزی که من ازش فاصله دارم.
این شبها آقای زادبر کار جالبی میکند. شب که از نیمه گذشت، میرود توی میادین اصلی و با مردم رودررو حرف میزند و مسائل را تبیین میکند. این، کاری است که بیشتر از هر چیزی بهش نیاز داریم. مردمی که نود شب در خیابانها بودهاند، دوست دارند در جریانِ اتفاقات باشند. امروز آقا سید مجتبی به مناسبت سالروز افتتاح مجلس، پیامی دادند. بیشترین تأکیدشان روی وحدت بود. گفتند جانفدایان، اختلافات غیرموجّه و حتی موجّه را به تنازع و تفرقه تبدیل نکنند. کاش همه خوب بشنوند.
سرشب رفتیم خیابان. نرسیده به میدان شهدا چند موکب است که فوتبال دستی گذاشتهاند. مردهای گنده مشغول بازی بودند. انگارنهانگار اینها را آوردهاند تا سر بچهها گرم شود. :) میدان، شلوغتر از پریشب بود اما با تمام جمعیتی که گوشه کنارِ میدان در رفتوآمد بودند، باز هم به پای شبهای قبل نمیرسید. بعدش هم رفتیم سمت نیروهوایی و بعد، انتهای نبرد. تعطیلی دیروز هم لابد خیابانها را خلوتتر کرده. وقتی داشتیم برمیگشتیم صدای محمود کریمی توی ماشین بلند بود:« وحدتمون برگ برندهمونه، رهبرمون هرچی بگه همونه. اون میگه کی ماها بریم به خونه. رهبرمون هرچی بگه همونه.»
#روزنگار_جنگ
#روز_نودم
@zaatar
ــــــــــ
دنیای ما چراغهای رابطهاش تاریک است. تنها چراغِ روشن، رفیق است که معرفت سرش میشود. رفیقها کماند. رفیق، گل گلایل نیست که دکّههای مقابلِ همهٔ بیمارستانها سطل گذاشته باشند؛ سطل را تا نیمه آب کرده، پُر کرده باشندش از گلایلهای سفیدِ بلند. رفیق، گل رُزِ ژولیت است. ویکیپدیاهای دنیای ما میگویند هر شاخه گلِ رز ژولیت دستِ کم، پانزده سال پرورشش طول میکشد.
📚 برشی از روایت یاسین حجازی در مجله مدام
#رفیق
@zaatar
«از پاری سنژرمن تا میدان شهدا»
نمیدانم چه حکمتی بود که من همخانه شدم با سه مَرد. اصلا چطور شد که بعد از این همه دختر توی فامیل، دو پسر قسمت من شد؟ پسرها از دیروز گفته بودند که امروز بازیِ آرسنال و پاری سنژرمن است. حتی تلفظ پاری سنژرمن را بلد نبودم. با هوش مصنوعی حرف زدم و قدری اطلاعات گرفتم تا بفهمم کی به کی است. دلم میخواهد من را توی دنیای خودشان راه بدهند. دوست دارم کلکل کنم سر اینکه کی میبرد و کی میبازد. حسین طرفدار آرسنال بود و محمد، پاری سنژرمن. پدرشان وسط بازی رسید. او هم رفت توی تیم حسین. محمد تنها ماند و شروع کرد به گریه. اطلاعاتم به دادم رسید. بهش گفتم مگر پارسال پاریسنژرمن قهرمان لیگ فرانسه نشده؟ من هم رفتم توی تیم محمد. پا کوبید روی زمین. آمد جلو. دستهایش را گرفت روبهروم و زدم، قدّش.
وقتی داور پنالتی گرفت و دیدم مشغول صلواتم، فهمیدم خیلی جوگیرم. پاری سنژرمن که گل زد، آنقدر صدای جیغم بالا رفت که از همان سه مردِ خانه خجالت کشیدم. ساعت نهونیم بچهها مثل روتین همیشگی آماده شدند. با تلوبیون شبکه سه را گرفتیم و از خانه زدیم بیرون. توی مسیر جای نماهنگهای حماسی، فوتبال میدیدیم.
میدان شهدا شلوغتر از دیشب بود. غرفهای زده بودند برای پسرهای نوجوان و تیراندازی میکردند. صفش طولانی بود. پیرمردِ سنوسالداری، قرآن میگرداند روی سر کسانی که دورتادورِ میدان، ایستاده بودند. پیرزنی دست مادرش را گرفته بود و داشت وارد جمعیت میشد. چشمهایش نمیدید. کمرش خم بود و دولا دولا راه میرفت. به پسرها گفتم ببینید چه کسانی پای وطنشان ایستادهاند و شبها به چه سختی میآیند خیابان. قدری ماندیم و بعد جمع کردیم و رفتیم میدان نیروهوایی. مرد میانسالی را که دوهفتهای خبری ازش نبود، دیدیم. بچهها برایش دست تکان دادند. انگار عضوی از خانوادهمان شده بود. از کنارش که رد شدیم، گفت إنشاءالله ۱۲۰ سالگی شهید شوید. میدان از شبهای قبل شلوغتر بود. زنی که روسری هم بر سر نداشت، ایستاده بود کنار روحانیِ سیدی که پرچم میداد دست مردم. آرام مشغول صحبت بودند. این صحنهها را که میبینم، جان میگیرم. ما نیاز داریم به نزدیکیِ بیشتر و یکی شدنمان.
از میدان که زدیم بیرون، بازی به پنالتی کشید و پاریسنژرمن بُرد. کَل انداخته بودیم با حسین و پدرش. گفتند باید مهمانمان کنید. دیشب دوباره تا قِران آخرِ حسابم را کتاب خریدم. امروز جایزه داستان تهران به دادم رسید. خدا خیرشان بدهد. به امید همان، رفتیم بهار ترافیک. جایزه را نمیدادند با کدام پول مهمانشان میکردم؟ وقتی برگشتیم از دوازده گذشته بود. تازه یادم آمد حسین فردا امتحان ریاضی دارد. حالا اگر مامان بود، عمراً نمیگذاشت ما شبِ امتحان برویم خیابان. چقدر خوب که عراق است و نوشتههایم را نمیخواند.
🔗 لینک پیام ناشناس:
ble.ir/mediasenderbot?start=DE52vh1GmDtKqVIyABkauwSGG
#روزنگار_جنگ
#روز_نودودوم
@zaatar
ــــــــــــــــ
امام صادق(ع) فرمودند:
«غذا دادن به یک مؤمن در روز عید غدیر ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق در رأس آنها خود ائمۀ معصومین و یک میلیون شهید در رأس آنها حضرت عباس(ع) و شهدای کربلا و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد.
راستش امسال آنقدر پیامهای جمعآوری پول برای اطعام غدیر زیاد بود که بنا نداشتم کاری کنم؛ اما گروهی را میشناسم که میخواهند در روز غدیر چیزی حدود ۳۰۰ غذا در روستایی اطراف قزوین که مردم مستمند زیادی دارد، پخش کنند. دو روز مانده به غدیر، ولی مبلغ کمی جمعآوری شده. میدانم به همت شما هزینهٔ قابل توجهی برای نیازمندان جمع میشود. به رسم هرسال اگر خواستید در این خیر کثیر مشارکت کنید، مبالغ خود را تا فردا شب(سهشنبه شب) ساعت ۲۴ به شماره کارت
5892101577542547به نام زهرا عطارزاده واریز نمایید. روی شماره کلیک کنید، کپی میشود. نیازی به اطلاع رسانی در خصوص مبالغ واریز شده نیست. @zaatar
«شبیه روزهای جنگ»
امشب میدان شهدا غلغله بود. مثل شبهایی که وسط صدای جنگنده و انفجار، میرفتیم خیابان تا پرچم کشورمان را بالا بگیریم. شبیه روزهایی که جنگ نظامی داشتیم و پدافندها فعال میشد. ایستهای بازرسی در مسیر همیشگیمان هم بیشتر شده بود. با فاصله کمی از میدان، جای پارک خالی شد و توانستیم برویم توی جمعیت. مردی یکه و تنها، موکبی زده بود و درحال کوتاه کردن موی مردان بود. بالای موکب نوشته بود:«پیرایش صلواتی»
امشب همه با پرچم حزب الله آمده بودند و شعارهای متفاوت میدادند:« ای ملت مسلمان، همه کنار لبنان/ لبنان برادر ماست، حزبالله یاور ماست.»
پلاکاردها هم متفاوت بود:«توافق بدون لبنان، هرگز»
پیرمردی توی جمعیت دور میزد و قرآن را فقط روی سر بچهها میگرداند و دعای خیر برایشان میکرد. حاج مهدی سماواتی هم آمد و زیارت جامعه کبیره خواند. زیارتی که در وقت سختی و اندوه خوانده میشود. بعدش رفتیم تا میدان نیروهوایی. دیروقت بود و خلوت. باز هم پمپ بنزینها شلوغ بود. کوچکترین خبری که میشود، از روی صف بنزین میشود فهمید.
امروز جلسهای داشتم با استاد جوان. از بازطراحی دورههای نویسندگی گفتیم و قرار شد تمرینها را با رعایت چند نکته بنویسم. هر کاری را که نیاز به فکر و خلاقیت داشته باشد، دوست دارم. از حالا برای روی کارآمدن دوره ذوق دارم و دلم میخواهد صدم را بگذارم برای کار.
مدرسه حسین هم دارد تمام میشود. امروز جلسهای داشتیم برای ورود بچهها به سال پنجم. باورم نمیشود مادر یک بچهٔ ده یازدهسالهام. بچهای که دارد از کودکی پا به نوجوانی میگذارد. همان سنی که همیشه ازش ترس داشتم. هنوز هم فکر میکنم تهتغاریِ خانهٔ پدریام و نیاز نیست سر مسائل مختلف، خودم را اذیت کنم. آدمهایی هستند که در اولویتند برای حرصوجوش. خود واقعیام را که میبینم، سنوسالم که هرسال بیشتر میشود، هول برم میدارد. کاش میشد دکمه استپ را میزدم و توی همین سن میماندم و زندگیام را میکردم.
#روزنگار_جنگ
#روز_نودوچهارم
@zaatar
/زعتر/
ــــــــــــــــ امام صادق(ع) فرمودند: «غذا دادن به یک مؤمن در روز عید غدیر ثواب اطعام یک میلیون پیا
.
دوستان عزیز
به همت شما عزیزان، مبلغ ۲۳ میلیون تومان در عرض یک روز جمعآوری و برای اطعام نیازمندان در روز غدیر، واریز شد.
قدردان اعتماد شما هستم.
سفره زندگیتان پُر برکت.🪴
«نوزده بسم الله تا جاده»
باز هم زدیم به جاده بعد از بدو بدوهای زیاد از صبح زود. نمیدانم چه مَرَضی دارم وقتی میخواهم بروم سفر، باید خانه را بسابم. باید گاز تمیز باشد و سینک را مثل مامان برق بیندازم و با دستمال خشک کنم. همه چیز مثل همیشه تکرار میشود. بچهها اولین چیزی که میگذارند توی کولههاشان، کتاب است. نگویم برایتان که چقدر کیف میکنم. حسین میخواست چراغ مطالعه بیاورد برای شب توی ماشین. نگذاشتم. گفتم بیزحمت از نور روز استفاده کن.
امروز، اولین روز تعطیلی بچههاست. صبح رفتیم مدرسهٔ محمد و حسین، برای گرفتن کارنامه. عجیب است. وقتی از مدرسه زدیم بیرون، دلم میخواست جای حسین بزنم زیر گریه. سه چهار ماه قرار بود دور باشد از دوستهاش. همینقدر احساسی میشوم اینجور وقتها.
درست مثل همیشه از چکلیست همیشگی، چمدان را بستم و گذاشتم توی ماشین. ناگتها را سرخ کردم و خیارشور گوجه گذاشتم تنگش، برای شامِ شب. چای را دم کردم و توی فلاکس شکر ریختم تا نیاز به قند و خرما نباشد. بچهها را از زیر قرآن رد کردم تا پدرشان رسید، زودتر از خانه بزنیم بیرون. میخواستیم برای شادی برویم. برای جشن. روسری گلبهی را پوشیدم که آزاده بهم داده بود؛ وقتی که میخواست من را از عزا دربیاورد. همیشه همینطور است. سوگ و جشن باهم درآمیخته.
راه که افتادیم، همسرم آیةالکرسی خواند و من، نوزده بسم الله. حسین دعای فرج خواند و محمد، دعای سلامتی امام زمان. همهباهم تکرار کردیم؛ به نیت سلامتی همهٔ مسافرها. خیابانهای تهران شلوغ بود. وقتی داشتیم از شهر خارج میشدیم، پرچم ایران را دیدیم که هنوز بالا بود؛ ایستاده و آرام تکان میخورد. تهران، پشت سرمان جا ماند و جاده، پیش رویمان باز شد؛ مسیری که قرار بود با خندهٔ بچهها و دعای زیر لبمان طی شود.
#روزنگار_جنگ
#روز_نودوششم
@zaatar
« از دو سه پیمانه تا یک دیگ نذری»
هرسال، چند روز قبل از عید غدیر لیست موادغذاییِ مورد نیاز را مینوشتم برای نذری هرساله. یک سال زرشک پلو پختیم، یک سال قیمه و قرمه. سال اول از دو سه غذا شروع کردیم. همان غذای خودمان را چند پیمانه بیشتر کردیم و دادیم به دو سه همسایه. هرسال تعداد غذاها را چندتایی اضافه کردیم و دیگ نذریمان را بزرگتر. خانهمان را که عوض کردیم، اول از همه، شیفتهٔ پارکینگش شدیم. چند شیر گاز داشت و دهه محرم، غذا میپختند برای حسینیهای در کوچهمان. دستوبالمان بازتر شد برای نذریها. همسرم هرسال پولی کنار میگذاشت برای عید غدیر. اواخر میگفت بهترین غذایمان را بپزیم به عشق امیرالمؤمنین. آخرین سال، تعداد غذاها را رساندیم به ۱۱۰تا. باز هم به عشق مولا. امسال اما شرایط جوری رقم خورد که روز عید خانه نباشیم و جور دیگری نذرمان را ادا کنیم.
وقتی برمیگردم به سالهای اول، هیچوقت فکرش را هم نمیکردم بتوانیم دیگ نذریمان را اینقدر بزرگ کنیم. برای منی که تهتغاریِ خانه بودم و دست به سیاه و سفید نمیزدم، محال بود همچین اتفاقی. تنها حرکتم، بسماللهی بود برای پختن دو سه غذا. همان جا که ذهنم جرقهای خورد و دلم خواست من هم دستی داشته باشم در اطعام روز غدیر؛ منِ کوچکی که میترسیدم از شفته شدن برنج و وا رفتنِ مرغهایم. من با همین دو سه پیمانهها بزرگ شدم و دیگ نذری هرساله را بزرگتر کردم. میشد هرسال فقط سهمی واریز کنم و خیال خودم را راحت. اما راستش اینجور نذریها چیزی بیشتر از یک رقم و کارت بانکی بوده. نذرِ ما، بوی برنج دمکشیده داشت و صدای قلقلِ مرغ. شاید امسال دیگی روی شعلهٔ خانهٔ ما نجوشد، اما آن بسماللهِ کوچکِ سالهای دور، هنوز در دل من زنده است؛ همان بسماللهی که از دو سه پیمانه شروع شد و به ۱۱۰ پرس رسید. مطمئنم اگر آن روز جرأتِ همان دو سه پیمانه را پیدا نمیکردم، هیچوقت طعم این همه برکت را نمیچشیدم. نذرها همینطور بزرگ میشوند؛ آرام و بیصدا، از یک بسماللهِ کوچک.
#نذری
@zaatar