eitaa logo
/زعتر/
464 دنبال‌کننده
216 عکس
39 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
ــــــــــ دنیای ما چراغ‌های رابطه‌اش تاریک است. تنها چراغِ روشن، رفیق است که معرفت سرش می‌شود. رفیق‌ها کم‌اند. رفیق، گل گلایل نیست که دکّه‌های مقابلِ همهٔ بیمارستان‌ها سطل گذاشته باشند؛ سطل را تا نیمه آب کرده، پُر کرده باشندش از گلایل‌های سفیدِ بلند. رفیق، گل رُزِ ژولیت است. ویکی‌پدیاهای دنیای ما می‌گویند هر شاخه گلِ رز ژولیت دستِ کم، پانزده سال پرورشش طول می‌کشد. 📚 برشی از روایت یاسین حجازی در مجله مدام @zaatar
«از پاری‌ سن‌ژرمن تا میدان شهدا» نمی‌دانم چه حکمتی بود که من هم‌خانه شدم با سه مَرد. اصلا چطور شد که بعد از این همه دختر توی فامیل، دو پسر قسمت من شد؟ پسرها از دیروز گفته بودند که امروز بازیِ آرسنال و پاری‌ سن‌‌ژرمن است. حتی تلفظ پاری‌ سن‌ژرمن را بلد نبودم. با هوش مصنوعی حرف زدم و قدری اطلاعات گرفتم تا بفهمم کی به کی است. دلم می‌خواهد من را توی دنیای خودشان راه بدهند. دوست دارم کل‌کل کنم سر اینکه کی می‌برد و کی‌ می‌بازد. حسین طرفدار آرسنال بود و محمد، پاری‌ سن‌ژرمن. پدرشان وسط بازی رسید. او هم رفت توی تیم حسین. محمد تنها ماند و شروع کرد به گریه. اطلاعاتم به دادم رسید. بهش گفتم مگر پارسال پاری‌سن‌ژرمن قهرمان لیگ فرانسه نشده؟ من هم رفتم توی تیم محمد. پا کوبید روی زمین. آمد جلو. دست‌هایش را گرفت روبه‌روم و زدم، قدّش. وقتی داور پنالتی گرفت و دیدم مشغول صلواتم، فهمیدم خیلی جوگیرم. پاری سن‌ژرمن که گل زد، آنقدر صدای جیغم بالا رفت که از همان سه مردِ خانه خجالت کشیدم. ساعت نه‌ونیم بچه‌ها مثل روتین همیشگی آماده شدند. با تلوبیون شبکه سه را گرفتیم و از خانه زدیم بیرون. توی مسیر جای نماهنگ‌های حماسی، فوتبال می‌دیدیم. میدان شهدا شلوغ‌تر از دیشب بود. غرفه‌ای زده بودند برای پسرهای نوجوان و تیراندازی می‌کردند. صفش طولانی بود. پیرمردِ سن‌وسال‌داری، قرآن می‌گرداند روی سر کسانی که دورتادورِ میدان، ایستاده بودند. پیرزنی دست مادرش را گرفته بود و داشت وارد جمعیت می‌شد. چشم‌هایش نمی‌دید. کمرش خم بود و دولا دولا راه می‌رفت. به پسرها گفتم ببینید چه کسانی پای وطنشان ایستاده‌اند و شب‌ها به‌ چه سختی می‌آیند خیابان. قدری ماندیم و بعد جمع کردیم و رفتیم میدان نیروهوایی. مرد میانسالی را که دوهفته‌ای خبری ازش نبود، دیدیم. بچه‌ها برایش دست تکان دادند. انگار عضوی از خانواده‌مان شده بود. از کنارش که رد شدیم، گفت إن‌شاء‌الله ۱۲۰ سالگی شهید شوید. میدان از شب‌های قبل شلوغ‌تر بود. زنی که روسری هم بر سر نداشت، ایستاده بود کنار روحانیِ سیدی که پرچم می‌داد دست مردم. آرام مشغول صحبت بودند. این صحنه‌ها را که می‌بینم، جان می‌گیرم. ما نیاز داریم به نزدیکیِ بیشتر و یکی شدنمان. از میدان که زدیم بیرون، بازی به پنالتی کشید و پاری‌سن‌ژرمن بُرد. کَل انداخته بودیم با حسین و پدرش. گفتند باید مهمانمان کنید. دیشب دوباره تا قِران آخرِ حسابم را کتاب خریدم. امروز جایزه داستان تهران به دادم رسید. خدا خیرشان بدهد. به امید همان، رفتیم بهار ترافیک. جایزه را نمی‌دادند با کدام پول مهمانشان می‌کردم؟ وقتی برگشتیم از دوازده گذشته بود. تازه یادم آمد حسین فردا امتحان ریاضی دارد. حالا اگر مامان بود، عمراً نمی‌گذاشت ما شبِ امتحان برویم خیابان. چقدر خوب که عراق است و نوشته‌هایم را نمی‌خواند. 🔗 لینک پیام ناشناس: ble.ir/mediasenderbot?start=DE52vh1GmDtKqVIyABkauwSGG @zaatar
ــــــــــــــــ امام صادق(ع) فرمودند: «غذا دادن به یک مؤمن در روز عید غدیر ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق در رأس آن‌ها خود ائمۀ معصومین و یک میلیون شهید در رأس آن‌ها حضرت عباس(ع) و شهدای کربلا و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد. راستش امسال آنقدر پیام‌های جمع‌‌آوری پول برای اطعام غدیر زیاد بود که بنا نداشتم کاری کنم؛ اما گروهی را می‌شناسم که می‌خواهند در روز غدیر چیزی حدود ۳۰۰ غذا در روستایی اطراف قزوین که مردم مستمند زیادی دارد، پخش کنند. دو روز مانده به غدیر، ولی مبلغ کمی جمع‌‌آوری شده. می‌دانم به همت شما هزینهٔ قابل توجهی برای نیازمندان جمع می‌شود. به رسم هرسال اگر خواستید در این خیر کثیر مشارکت کنید، مبالغ خود را تا فردا شب(سه‌شنبه شب) ساعت ۲۴ به شماره کارت
5892101577542547
به نام زهرا عطارزاده واریز نمایید. روی شماره کلیک کنید، کپی می‌شود. نیازی به اطلاع رسانی در خصوص مبالغ واریز شده نیست. @zaatar
«شبیه روزهای جنگ» امشب میدان شهدا غلغله بود. مثل شب‌هایی که وسط صدای جنگنده و انفجار، می‌رفتیم خیابان تا پرچم‌ کشورمان را بالا بگیریم. شبیه روزهایی که جنگ نظامی داشتیم و پدافندها فعال می‌شد. ایست‌های بازرسی در مسیر همیشگی‌مان هم بیشتر شده بود. با فاصله کمی از میدان، جای پارک خالی شد و توانستیم برویم توی جمعیت. مردی یکه و تنها، موکبی زده بود و درحال کوتاه کردن موی مردان بود. بالای موکب نوشته بود:«پیرایش صلواتی» امشب همه با پرچم حزب الله آمده بودند و شعارهای متفاوت می‌دادند:« ای ملت مسلمان، همه کنار لبنان/ لبنان برادر ماست، حزب‌الله یاور ماست.» پلاکاردها هم متفاوت بود:«توافق بدون لبنان، هرگز» پیرمردی توی جمعیت دور می‌زد و قرآن را فقط روی سر بچه‌ها می‌گرداند و دعای خیر برایشان می‌کرد. حاج مهدی سماواتی هم آمد و زیارت جامعه کبیره خواند. زیارتی که در وقت سختی و اندوه خوانده می‌شود. بعدش رفتیم تا میدان نیروهوایی. دیروقت بود و خلوت. باز هم پمپ بنزین‌ها شلوغ بود. کوچکترین خبری که می‌شود، از روی صف بنزین می‌شود فهمید. امروز جلسه‌ای داشتم با استاد جوان. از بازطراحی دوره‌‌های نویسندگی گفتیم و قرار شد تمرین‌ها را با رعایت چند نکته بنویسم. هر کاری را که نیاز به فکر و خلاقیت داشته باشد، دوست دارم. از حالا برای روی کارآمدن دوره ذوق دارم و دلم می‌خواهد صدم را بگذارم برای کار. مدرسه حسین هم دارد تمام می‌شود. امروز جلسه‌ای داشتیم برای ورود بچه‌ها به سال پنجم. باورم نمی‌شود مادر یک بچهٔ ده یازده‌ساله‌ام. بچه‌ای که دارد از کودکی پا به نوجوانی می‌گذارد. همان سنی که همیشه ازش ترس داشتم. هنوز هم فکر می‌کنم ته‌تغاریِ خانهٔ پدری‌ام و نیاز نیست سر مسائل مختلف، خودم را اذیت کنم. آدم‌هایی هستند که در اولویتند برای حرص‌وجوش. خود واقعی‌ام را که می‌بینم، سن‌وسالم که هرسال بیشتر می‌شود، هول برم می‌دارد. کاش می‌شد دکمه استپ را می‌زدم و توی همین سن می‌ماندم و زندگی‌ام را می‌کردم. @zaatar
/زعتر/
ــــــــــــــــ امام صادق(ع) فرمودند: «غذا دادن به یک مؤمن در روز عید غدیر ثواب اطعام یک میلیون پیا
. دوستان عزیز به همت شما عزیزان، مبلغ ۲۳ میلیون تومان در عرض یک روز جمع‌آوری و برای اطعام نیازمندان در روز غدیر، واریز شد. قدردان اعتماد شما هستم. سفره زندگی‌تان پُر برکت.🪴
«نوزده بسم الله تا جاده» باز هم زدیم به جاده بعد از بدو بدوهای زیاد از صبح زود. نمی‌دانم چه مَرَضی دارم وقتی می‌خواهم بروم سفر، باید خانه را بسابم. باید گاز تمیز باشد و سینک را مثل مامان برق بیندازم و با دستمال خشک کنم. همه چیز مثل همیشه تکرار می‌شود. بچه‌ها اولین چیزی که می‌گذارند توی کوله‌هاشان، کتاب است. نگویم برایتان که چقدر کیف می‌کنم. حسین می‌خواست چراغ مطالعه بیاورد برای شب توی ماشین. نگذاشتم. گفتم بی‌زحمت از نور روز استفاده کن. امروز، اولین روز تعطیلی بچه‌هاست. صبح رفتیم مدرسهٔ محمد و حسین، برای گرفتن کارنامه. عجیب است. وقتی از مدرسه زدیم بیرون، دلم می‌خواست جای حسین بزنم زیر گریه. سه چهار ماه قرار بود دور باشد از دوست‌هاش. همین‌قدر احساسی می‌شوم اینجور وقت‌ها. درست مثل همیشه از چک‌لیست همیشگی، چمدان را بستم و گذاشتم توی ماشین. ناگت‌ها را سرخ کردم و خیارشور گوجه گذاشتم تنگش، برای شامِ شب. چای را دم کردم و توی فلاکس شکر ریختم تا نیاز به قند و خرما نباشد. بچه‌ها را از زیر قرآن رد کردم تا پدرشان رسید، زودتر از خانه بزنیم بیرون. می‌خواستیم برای شادی برویم. برای جشن. روسری‌ گلبهی را پوشیدم که آزاده بهم داده بود؛ وقتی که می‌خواست من را از عزا دربیاورد. همیشه همینطور است. سوگ و جشن باهم درآمیخته. راه که افتادیم، همسرم آیة‌الکرسی خواند و من، نوزده بسم الله. حسین دعای فرج خواند و محمد، دعای سلامتی امام زمان. همه‌باهم تکرار کردیم؛ به نیت سلامتی همهٔ مسافرها. خیابان‌های تهران شلوغ بود. وقتی داشتیم از شهر خارج می‌شدیم، پرچم ایران را دیدیم که هنوز بالا بود؛ ایستاده و آرام تکان می‌خورد. تهران، پشت سرمان جا ماند و جاده، پیش رویمان باز شد؛ مسیری که قرار بود با خنده‌ٔ بچه‌ها و دعای زیر لبمان طی شود. @zaatar
« از دو سه پیمانه تا یک دیگ نذری» هرسال، چند روز قبل از عید غدیر لیست موادغذاییِ مورد نیاز را می‌نوشتم برای نذری هرساله. یک سال زرشک پلو پختیم، یک سال قیمه و قرمه. سال اول از دو سه غذا شروع کردیم. همان غذای خودمان را چند پیمانه بیشتر کردیم و دادیم به دو سه همسایه. هرسال تعداد غذاها را چندتایی اضافه کردیم و دیگ نذری‌مان را بزرگتر. خانه‌مان را که عوض کردیم، اول از همه، شیفتهٔ پارکینگش شدیم‌. چند شیر گاز داشت و دهه محرم، غذا می‌پختند برای حسینیه‌ای در کوچه‌مان. دست‌وبالمان بازتر شد برای نذری‌ها‌. همسرم هرسال پولی کنار می‌گذاشت برای عید غدیر. اواخر می‌گفت بهترین غذایمان را بپزیم به عشق امیرالمؤمنین. آخرین سال، تعداد غذاها را رساندیم به ۱۱۰تا. باز هم به عشق مولا. امسال اما شرایط جوری رقم خورد که روز عید خانه نباشیم و جور دیگری نذرمان را ادا کنیم. وقتی برمی‌گردم به سال‌های اول، هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم بتوانیم دیگ نذری‌مان را این‌قدر بزرگ کنیم. برای منی که ته‌تغاریِ خانه بودم و دست به سیاه و سفید نمی‌زدم، محال بود همچین اتفاقی. تنها حرکتم، بسم‌اللهی بود برای پختن دو سه غذا. همان جا که ذهنم جرقه‌ای خورد و دلم خواست من هم دستی داشته باشم در اطعام روز غدیر؛ منِ کوچکی که می‌ترسیدم از شفته شدن برنج و وا رفتنِ مرغ‌هایم. من با همین دو سه پیمانه‌ها بزرگ شدم و دیگ نذری هرساله را بزرگ‌تر کردم. می‌شد هرسال فقط سهمی واریز کنم و خیال خودم را راحت. اما راستش اینجور نذری‌ها چیزی بیشتر از یک رقم و کارت بانکی بوده. نذرِ ما، بوی برنج دم‌کشیده داشت و صدای قل‌قلِ مرغ. شاید امسال دیگی روی شعلهٔ خانهٔ ما نجوشد، اما آن بسم‌اللهِ کوچکِ سال‌های دور، هنوز در دل من زنده است؛ همان بسم‌اللهی که از دو سه پیمانه شروع شد و به ۱۱۰ پرس رسید. مطمئنم اگر آن روز جرأتِ همان دو سه پیمانه را پیدا نمی‌کردم، هیچ‌وقت طعم این همه برکت را نمی‌چشیدم. نذرها همین‌طور بزرگ می‌شوند؛ آرام و بی‌صدا، از یک بسم‌اللهِ کوچک. @zaatar
ـــــــــــــــ دلم تنگِ کربلا بود. «نشان» را باز کردم؛ کاملاً بی‌اختیار. می‌خواستم ببینم چقدر فاصله دارم تا بین‌الحرمین. مثل وقتی که آدم دلش برای کسی تنگ می‌شود، سراغ آخرین نشانی‌اش می‌رود. مبدأ را حدودی زدم. جایی حوالی همین جغرافیایی که هستم؛ اما مقصد را دقیق انتخاب کردم:«بین‌الحرمین». با همان دقتی که آدم، نامِ یک عزیز را می‌نویسد. فاصله‌ام تا کربلا چند کیلومتر کمتر از فاصله‌ام تا خانه بود. گاهی همینقدر نزدیکی به آرزو اما شرایط، اجازهٔ انتخاب نمی‌دهد. فاصله کوتاه بود، اما سهم من از آن، فعلاً همین دلتنگی بود. @zaatar
Mohammad Hossein Pooyanfar ~ Music-Fa.ComMohammad Hossein Pooyanfar - Be To Az Door Salam (128).mp3
زمان: حجم: 5.7M
به تو از دور سلام به حسین از طرف وصلهٔ ناجور سلام
«به خاطر حامی» صد روز از شروع جنگ گذشته و امروز برای چندمین‌بار اسرائیل، نقض آتش‌بس کرد و این‌بار ضاحیه را بمباران کرد. دیشب برگشتیم تهران و سه چهار شب در تجمعات نبودیم. بچه‌ها بهانه گرفتند که امشب باید دوبرابرِ همیشه بمانیم. دیر شده بود و همسرم گفت کار دارم و باید زودتر برگردیم. محمد بهانه گرفت. گفت اصلا سر کار نرو. حسین گفت بابا سرکار نرود پول از کجا بیاوریم؟ محمد گفت از بانک. گفتم بانک به همه که پول نمی‌دهد. به آن‌هایی می‌دهد که توی حسابشان پول ریخته باشند. گفت خب من همهٔ پول تو جیبی‌هایم را می‌دهم. بابا دیگر نرود سر کار. همهٔ بهانه‌ها برای یک ساعت بیشتر ماندن در خیابان بود. ساعت ده رفتیم میدان شهدا. پیرمردی مثل همهٔ این شب‌ها پلاکارد کوچکی انداخته بود گردنش و قرآن را از سر مردم می‌گذارند. امشب چشم‌هایش خیس بود از اشک. روی پلاکاردش نوشته بو‌د:«حضور در میدان، جهاد اکبر است.» شاعری در حال خواندن شعرش بود. پایان شعرش با «ای پرچم سربلند، کوتاه نیا» بود. تا شعر تمام شد، مجری بلندگو را گرفت و گفت:« هم‌اکنون سپاه پاسداران، آغاز شلیک موشک به سمت اسرائیل را اعلام کرد.» موج صدای الله اکبرِ مردم بلند شد. همه مشت‌ها گره‌کرده بود و صداها بلند. درجا چشم‌هایم تر شد. چشم گرداندم دیدم همه دارند اشک شوق می‌ریزند. بدون هماهنگی و کاملا خودجوش، مردم شروع کردند به خواندن نماهنگِ «بزن که خوب می‌زنی». حال‌وهوای امشب دیدنی بود. بعد دختری آمد بالای جایگاه. مجری گفت این دخترخانم در خانه کیک پخته و در تجمعات فروخته‌. ششصدتومانی را که دستش آمده، به من داده برای کمک به جبهه مقاومت. با خودم فکر کردم من چه کار کرده‌ام برای کمک؟ موقع برگشتن، محمد گفت:« ولی به نظرم امشب، خلوت‌ بود.» گفتم: «اگه همه بگن یه امشبو نریم، همین می‌شه دیگه. میدون خلوت می‌شه. باید هرشب بریم.» گفت:«به شرطی که بابا سر کار نره» :) وقتی برگشتیم، بچه‌ها تشک آوردند توی هال. باز هم بساطِ رختخواب گذاشتن و برداشتن شروع شد. امشب را به خاطر حامی نوشتم. یکی از مخاطب‌هایم در بله. برایم نوشته بود بله را به خاطر نوشته‌های شما حذف نکردم. نوشته بود تنها نقطهٔ اتصالم به مذهبی‌ها کانال شماست. باید امشب داستانم را تحویل می‌دادم اما ترجیح دادم امشب را بیدار بمانم و به عشق حامی بنویسم. @zaatar
«برای رفیق» مثلِ همچین روزی بود. هجده خرداد. دو روز قبلش آمدم دیدنت. پشت شیشه‌های آی‌سی‌یو تلاش می‌کردم بایستم. به خدا که پاهایم سست شد وقتی توی آن حال، قابِ قشنگِ صورتت را دیدم. مادرت گفت برایت زیارت عاشورا بخوانیم. مهدیه و زهرا دوتایی بلندتر می‌خواندند. من، هق‌هق می‌زدم. اصلا مگر می‌شد تو روی تخت باشی و من، محکم سرپا بایستم؟ نمی‌دانستم چطوری بخواهم خدا تو را به ما برگرداند؟ هوشیاری‌ات پایین بود. مادرت می‌گفت می‌ترسم بپرسم هوشیاری‌اش چند است. داشتی می‌رفتی ولی من دلخوش بودم که شنبه دوباره می‌آیم و می‌بینمت. گفتم این‌بار به مادرت اصرار می‌کنم چند لحظه بیایم پیشت. چند ثانیه دست‌هات را بگیرم توی دست. نشد. آن روز نرسید. خیلی زود رفتی رفیق. توی آخرین پیام‌هایت گفته بودی دردم قطع نمی‌شود. گفته بودی چیزی بگو آرام شوم. خاک بر سرِ من که حرف‌هایم دردت را آرام نکرد. گفتی عفونت همهٔ بدنت را گرفته. گفتم دردت به جانم. به خدا دروغ نگفتم. کاش هزاربار دیگر می‌گفتم دردت به جانم رفیقِ من. مثل همچین روزی بود. زینب توی گروهِ استادیاری پیام داد که تو پر کشیدی و رفتی از میانِ ما. سه ساعتِ تمام، رفتم توی اتاق و ضجه زدم. رفقا زنگ زدند و پشتِ خط، فقط صدای گریهٔ هم را شنیدیم. برای تشییع‌ات استاد آمد. همین امشب دوباره صوت استاد را گوش دادم که برایت تلقین می‌خواند. چندین‌بار به گریه افتاد. ما هیچ‌کدام بعد از رفتنِ تو همان آدمِ قبل نشدیم. هنوز رَدِ نوشته‌ها و توضیحاتِ استادیاری‌ات، می‌چرخد بین بچه‌ها. هنوز بهت پیام می‌دهیم. هنوز تولدت را تبریک می‌گوییم. هنوز قرآن و مفاتیح یادگاری‌ات توی دست‌هامان است. هنوز می‌رویم و پیام‌هایت را برای هزارمین‌بار مرور می‌کنیم. گاهی می‌خندیم. گاهی می‌زنیم زیر گریه. سوگ همین شکلی است دیگر. یکباره می‌آید. یکباره آدم‌ها را می‌بَرَد. خوب‌ها را. عزیز‌ها را. و ما به اجبار باید تاب بیاوریم. پی‌نوشت: ممنون می‌شوم برای رفیق عزیز من و همه رفتگان، فاتحه‌ای بخوانید. @zaatar
«محافظینِ خیابان» دیروز صبح که بیدار شدم، فهمیدم سرِ صبح چندجا را زده‌اند. اولین کاری که هر روز می‌کنم، بالا کشیدنِ پردهٔ آشپزخانه است. تمامِ روزهای جنگ، پرده پایین بود. دو به شک مانده بودم که پرده را بالا بکشم یا نه. اینجور وقت‌ها دو وَرِ ذهنم درمی‌اُفتند باهم. یکی می‌گوید خب اگر قرار باشد بمیری که با پرده هم می‌میری و خب چی بهتر از شهادت؟ یک ورِ ذهنم می‌گوید احتیاط، شرط عقل است. و آخرش می‌مانم چه کنم. پرده را با سلام و صلوات بالا کشیدم. نور، پخش شد توی خانه و روزم را شروع کردم. تا ظهر، چندباری زدوخورد داشتیم توی تهران و چند شهر دیگر. بعد باز همه چیز به روال سابق برگشت. دیشب رفتیم میدان شهدا. جشنِ مباهله بود‌ و میدان، از همهٔ شب‌های قبلی، شلوغ‌تر. وقتی دسته دسته آدم‌ها را می‌بینم، بغض خفه‌ام می‌کند. پیرزنی خمیده، ایستاده بود دم میدان و پرچم می‌گرداند. حداقل، هفتاد سالی داشت. حتی نمی‌نشست سرِ جا. حتما می‌خواست اسمش در «محافظینِ خیابان» باشد. حاج آقا رمضانی ایستاده بود به صحبت. از اهمیت دعا کردن توی این روزها می‌گفت؛ از اینکه دعا از موشک‌هایمان، کارسازتر است. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، مداح، مولودی می‌خواند. می‌گفت: «ذکرِ لبِ ایران زمین»، مردم جواب می‌دادند:« مولا أمیرالمؤمنین» امروز عصر بچه‌ها را بردم دندان‌پزشکی. تا تابستان است باید کار دندان‌هایشان را تمام کنم. مادر بودن توی دندان‌پزشکی خیلی سخت‌تر است. خودم، بیزارم از آمپول و صدای مته‌ای که می‌چرخد و دندان را سوراخ می‌کند. بعد باید بچه‌ها را هم آرام کنم. الآن اوضاعِ بچه‌ها خوب است. دکترها، آمپول را جوری از زیرِ صندلی می‌آورند بالا که اصلاً بچه نبیند. بعد ما می‌رفتیم پیش دکتری که دست‌هایش را تا آرنج می‌کرد توی حلق ما، تا یک دندانِ بینوا را بکشد. امشب اهالیِ خانه، خسته بودند و داشتند حرف از خیابان نرفتن می‌زدند. زودتر از همه آماده شدم و از خانه زدم بیرون. گفتم این روزها وقت نشستن نیست. بچه‌ها که من را دیدند درجا آماده شدند. خیابان، از دیشب هم شلوغ‌تر بود. ایست‌هایِ بازرسیِ بیشتری توی مسیر دیدیم. رفتیم میدان شهدا. آنقدر شلوغ بود که جای پارک پیدا نکردیم. یک دورِ دیگر هم گشتیم باز جا گیرمان نیامد. مجبور شدیم برویم توی کاروان‌های ماشینی. بچه‌ها آهنگ حسین حقیقی را گذاشته بودند: «قیام کن، دنیا احترام کن، به جمهوریِ اسلامیِ ایران سلام کن» همهٔ تجمع‌ها شلوغ بود و دسته‌های مردمی هم بیشتر از روزهای قبل، راهپیمایی می‌کردند. ترامپ باز هم تهدید کرده. نمی‌دانم امشب چه پیش می‌آید. آینده مبهم است و نامعلوم اما دلم روشن است به روزهایی که در پیش‌اند. @zaatar