«شبیه روزهای جنگ»
امشب میدان شهدا غلغله بود. مثل شبهایی که وسط صدای جنگنده و انفجار، میرفتیم خیابان تا پرچم کشورمان را بالا بگیریم. شبیه روزهایی که جنگ نظامی داشتیم و پدافندها فعال میشد. ایستهای بازرسی در مسیر همیشگیمان هم بیشتر شده بود. با فاصله کمی از میدان، جای پارک خالی شد و توانستیم برویم توی جمعیت. مردی یکه و تنها، موکبی زده بود و درحال کوتاه کردن موی مردان بود. بالای موکب نوشته بود:«پیرایش صلواتی»
امشب همه با پرچم حزب الله آمده بودند و شعارهای متفاوت میدادند:« ای ملت مسلمان، همه کنار لبنان/ لبنان برادر ماست، حزبالله یاور ماست.»
پلاکاردها هم متفاوت بود:«توافق بدون لبنان، هرگز»
پیرمردی توی جمعیت دور میزد و قرآن را فقط روی سر بچهها میگرداند و دعای خیر برایشان میکرد. حاج مهدی سماواتی هم آمد و زیارت جامعه کبیره خواند. زیارتی که در وقت سختی و اندوه خوانده میشود. بعدش رفتیم تا میدان نیروهوایی. دیروقت بود و خلوت. باز هم پمپ بنزینها شلوغ بود. کوچکترین خبری که میشود، از روی صف بنزین میشود فهمید.
امروز جلسهای داشتم با استاد جوان. از بازطراحی دورههای نویسندگی گفتیم و قرار شد تمرینها را با رعایت چند نکته بنویسم. هر کاری را که نیاز به فکر و خلاقیت داشته باشد، دوست دارم. از حالا برای روی کارآمدن دوره ذوق دارم و دلم میخواهد صدم را بگذارم برای کار.
مدرسه حسین هم دارد تمام میشود. امروز جلسهای داشتیم برای ورود بچهها به سال پنجم. باورم نمیشود مادر یک بچهٔ ده یازدهسالهام. بچهای که دارد از کودکی پا به نوجوانی میگذارد. همان سنی که همیشه ازش ترس داشتم. هنوز هم فکر میکنم تهتغاریِ خانهٔ پدریام و نیاز نیست سر مسائل مختلف، خودم را اذیت کنم. آدمهایی هستند که در اولویتند برای حرصوجوش. خود واقعیام را که میبینم، سنوسالم که هرسال بیشتر میشود، هول برم میدارد. کاش میشد دکمه استپ را میزدم و توی همین سن میماندم و زندگیام را میکردم.
#روزنگار_جنگ
#روز_نودوچهارم
@zaatar
/زعتر/
ــــــــــــــــ امام صادق(ع) فرمودند: «غذا دادن به یک مؤمن در روز عید غدیر ثواب اطعام یک میلیون پیا
.
دوستان عزیز
به همت شما عزیزان، مبلغ ۲۳ میلیون تومان در عرض یک روز جمعآوری و برای اطعام نیازمندان در روز غدیر، واریز شد.
قدردان اعتماد شما هستم.
سفره زندگیتان پُر برکت.🪴
«نوزده بسم الله تا جاده»
باز هم زدیم به جاده بعد از بدو بدوهای زیاد از صبح زود. نمیدانم چه مَرَضی دارم وقتی میخواهم بروم سفر، باید خانه را بسابم. باید گاز تمیز باشد و سینک را مثل مامان برق بیندازم و با دستمال خشک کنم. همه چیز مثل همیشه تکرار میشود. بچهها اولین چیزی که میگذارند توی کولههاشان، کتاب است. نگویم برایتان که چقدر کیف میکنم. حسین میخواست چراغ مطالعه بیاورد برای شب توی ماشین. نگذاشتم. گفتم بیزحمت از نور روز استفاده کن.
امروز، اولین روز تعطیلی بچههاست. صبح رفتیم مدرسهٔ محمد و حسین، برای گرفتن کارنامه. عجیب است. وقتی از مدرسه زدیم بیرون، دلم میخواست جای حسین بزنم زیر گریه. سه چهار ماه قرار بود دور باشد از دوستهاش. همینقدر احساسی میشوم اینجور وقتها.
درست مثل همیشه از چکلیست همیشگی، چمدان را بستم و گذاشتم توی ماشین. ناگتها را سرخ کردم و خیارشور گوجه گذاشتم تنگش، برای شامِ شب. چای را دم کردم و توی فلاکس شکر ریختم تا نیاز به قند و خرما نباشد. بچهها را از زیر قرآن رد کردم تا پدرشان رسید، زودتر از خانه بزنیم بیرون. میخواستیم برای شادی برویم. برای جشن. روسری گلبهی را پوشیدم که آزاده بهم داده بود؛ وقتی که میخواست من را از عزا دربیاورد. همیشه همینطور است. سوگ و جشن باهم درآمیخته.
راه که افتادیم، همسرم آیةالکرسی خواند و من، نوزده بسم الله. حسین دعای فرج خواند و محمد، دعای سلامتی امام زمان. همهباهم تکرار کردیم؛ به نیت سلامتی همهٔ مسافرها. خیابانهای تهران شلوغ بود. وقتی داشتیم از شهر خارج میشدیم، پرچم ایران را دیدیم که هنوز بالا بود؛ ایستاده و آرام تکان میخورد. تهران، پشت سرمان جا ماند و جاده، پیش رویمان باز شد؛ مسیری که قرار بود با خندهٔ بچهها و دعای زیر لبمان طی شود.
#روزنگار_جنگ
#روز_نودوششم
@zaatar
« از دو سه پیمانه تا یک دیگ نذری»
هرسال، چند روز قبل از عید غدیر لیست موادغذاییِ مورد نیاز را مینوشتم برای نذری هرساله. یک سال زرشک پلو پختیم، یک سال قیمه و قرمه. سال اول از دو سه غذا شروع کردیم. همان غذای خودمان را چند پیمانه بیشتر کردیم و دادیم به دو سه همسایه. هرسال تعداد غذاها را چندتایی اضافه کردیم و دیگ نذریمان را بزرگتر. خانهمان را که عوض کردیم، اول از همه، شیفتهٔ پارکینگش شدیم. چند شیر گاز داشت و دهه محرم، غذا میپختند برای حسینیهای در کوچهمان. دستوبالمان بازتر شد برای نذریها. همسرم هرسال پولی کنار میگذاشت برای عید غدیر. اواخر میگفت بهترین غذایمان را بپزیم به عشق امیرالمؤمنین. آخرین سال، تعداد غذاها را رساندیم به ۱۱۰تا. باز هم به عشق مولا. امسال اما شرایط جوری رقم خورد که روز عید خانه نباشیم و جور دیگری نذرمان را ادا کنیم.
وقتی برمیگردم به سالهای اول، هیچوقت فکرش را هم نمیکردم بتوانیم دیگ نذریمان را اینقدر بزرگ کنیم. برای منی که تهتغاریِ خانه بودم و دست به سیاه و سفید نمیزدم، محال بود همچین اتفاقی. تنها حرکتم، بسماللهی بود برای پختن دو سه غذا. همان جا که ذهنم جرقهای خورد و دلم خواست من هم دستی داشته باشم در اطعام روز غدیر؛ منِ کوچکی که میترسیدم از شفته شدن برنج و وا رفتنِ مرغهایم. من با همین دو سه پیمانهها بزرگ شدم و دیگ نذری هرساله را بزرگتر کردم. میشد هرسال فقط سهمی واریز کنم و خیال خودم را راحت. اما راستش اینجور نذریها چیزی بیشتر از یک رقم و کارت بانکی بوده. نذرِ ما، بوی برنج دمکشیده داشت و صدای قلقلِ مرغ. شاید امسال دیگی روی شعلهٔ خانهٔ ما نجوشد، اما آن بسماللهِ کوچکِ سالهای دور، هنوز در دل من زنده است؛ همان بسماللهی که از دو سه پیمانه شروع شد و به ۱۱۰ پرس رسید. مطمئنم اگر آن روز جرأتِ همان دو سه پیمانه را پیدا نمیکردم، هیچوقت طعم این همه برکت را نمیچشیدم. نذرها همینطور بزرگ میشوند؛ آرام و بیصدا، از یک بسماللهِ کوچک.
#نذری
@zaatar
ـــــــــــــــ
دلم تنگِ کربلا بود. «نشان» را باز کردم؛ کاملاً بیاختیار. میخواستم ببینم چقدر فاصله دارم تا بینالحرمین. مثل وقتی که آدم دلش برای کسی تنگ میشود، سراغ آخرین نشانیاش میرود.
مبدأ را حدودی زدم. جایی حوالی همین جغرافیایی که هستم؛ اما مقصد را دقیق انتخاب کردم:«بینالحرمین». با همان دقتی که آدم، نامِ یک عزیز را مینویسد. فاصلهام تا کربلا چند کیلومتر کمتر از فاصلهام تا خانه بود. گاهی همینقدر نزدیکی به آرزو اما شرایط، اجازهٔ انتخاب نمیدهد. فاصله کوتاه بود، اما سهم من از آن، فعلاً همین دلتنگی بود.
#دزفول_کربلا
#به_تو_از_دور_سلام
@zaatar
Mohammad Hossein Pooyanfar ~ Music-Fa.ComMohammad Hossein Pooyanfar - Be To Az Door Salam (128).mp3
زمان:
حجم:
5.7M
به تو از دور سلام
به حسین از طرف وصلهٔ ناجور سلام
«به خاطر حامی»
صد روز از شروع جنگ گذشته و امروز برای چندمینبار اسرائیل، نقض آتشبس کرد و اینبار ضاحیه را بمباران کرد. دیشب برگشتیم تهران و سه چهار شب در تجمعات نبودیم. بچهها بهانه گرفتند که امشب باید دوبرابرِ همیشه بمانیم. دیر شده بود و همسرم گفت کار دارم و باید زودتر برگردیم. محمد بهانه گرفت. گفت اصلا سر کار نرو. حسین گفت بابا سرکار نرود پول از کجا بیاوریم؟ محمد گفت از بانک. گفتم بانک به همه که پول نمیدهد. به آنهایی میدهد که توی حسابشان پول ریخته باشند. گفت خب من همهٔ پول تو جیبیهایم را میدهم. بابا دیگر نرود سر کار. همهٔ بهانهها برای یک ساعت بیشتر ماندن در خیابان بود.
ساعت ده رفتیم میدان شهدا. پیرمردی مثل همهٔ این شبها پلاکارد کوچکی انداخته بود گردنش و قرآن را از سر مردم میگذارند. امشب چشمهایش خیس بود از اشک. روی پلاکاردش نوشته بود:«حضور در میدان، جهاد اکبر است.» شاعری در حال خواندن شعرش بود. پایان شعرش با «ای پرچم سربلند، کوتاه نیا» بود. تا شعر تمام شد، مجری بلندگو را گرفت و گفت:« هماکنون سپاه پاسداران، آغاز شلیک موشک به سمت اسرائیل را اعلام کرد.»
موج صدای الله اکبرِ مردم بلند شد. همه مشتها گرهکرده بود و صداها بلند. درجا چشمهایم تر شد. چشم گرداندم دیدم همه دارند اشک شوق میریزند. بدون هماهنگی و کاملا خودجوش، مردم شروع کردند به خواندن نماهنگِ «بزن که خوب میزنی». حالوهوای امشب دیدنی بود. بعد دختری آمد بالای جایگاه. مجری گفت این دخترخانم در خانه کیک پخته و در تجمعات فروخته. ششصدتومانی را که دستش آمده، به من داده برای کمک به جبهه مقاومت. با خودم فکر کردم من چه کار کردهام برای کمک؟
موقع برگشتن، محمد گفت:« ولی به نظرم امشب، خلوت بود.» گفتم: «اگه همه بگن یه امشبو نریم، همین میشه دیگه. میدون خلوت میشه. باید هرشب بریم.» گفت:«به شرطی که بابا سر کار نره» :) وقتی برگشتیم، بچهها تشک آوردند توی هال. باز هم بساطِ رختخواب گذاشتن و برداشتن شروع شد.
امشب را به خاطر حامی نوشتم. یکی از مخاطبهایم در بله. برایم نوشته بود بله را به خاطر نوشتههای شما حذف نکردم. نوشته بود تنها نقطهٔ اتصالم به مذهبیها کانال شماست. باید امشب داستانم را تحویل میدادم اما ترجیح دادم امشب را بیدار بمانم و به عشق حامی بنویسم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدم
@zaatar
«برای رفیق»
مثلِ همچین روزی بود. هجده خرداد. دو روز قبلش آمدم دیدنت. پشت شیشههای آیسییو تلاش میکردم بایستم. به خدا که پاهایم سست شد وقتی توی آن حال، قابِ قشنگِ صورتت را دیدم. مادرت گفت برایت زیارت عاشورا بخوانیم. مهدیه و زهرا دوتایی بلندتر میخواندند. من، هقهق میزدم. اصلا مگر میشد تو روی تخت باشی و من، محکم سرپا بایستم؟ نمیدانستم چطوری بخواهم خدا تو را به ما برگرداند؟ هوشیاریات پایین بود. مادرت میگفت میترسم بپرسم هوشیاریاش چند است. داشتی میرفتی ولی من دلخوش بودم که شنبه دوباره میآیم و میبینمت. گفتم اینبار به مادرت اصرار میکنم چند لحظه بیایم پیشت. چند ثانیه دستهات را بگیرم توی دست. نشد. آن روز نرسید. خیلی زود رفتی رفیق. توی آخرین پیامهایت گفته بودی دردم قطع نمیشود. گفته بودی چیزی بگو آرام شوم. خاک بر سرِ من که حرفهایم دردت را آرام نکرد. گفتی عفونت همهٔ بدنت را گرفته. گفتم دردت به جانم. به خدا دروغ نگفتم. کاش هزاربار دیگر میگفتم دردت به جانم رفیقِ من.
مثل همچین روزی بود. زینب توی گروهِ استادیاری پیام داد که تو پر کشیدی و رفتی از میانِ ما. سه ساعتِ تمام، رفتم توی اتاق و ضجه زدم. رفقا زنگ زدند و پشتِ خط، فقط صدای گریهٔ هم را شنیدیم. برای تشییعات استاد آمد. همین امشب دوباره صوت استاد را گوش دادم که برایت تلقین میخواند. چندینبار به گریه افتاد. ما هیچکدام بعد از رفتنِ تو همان آدمِ قبل نشدیم. هنوز رَدِ نوشتهها و توضیحاتِ استادیاریات، میچرخد بین بچهها. هنوز بهت پیام میدهیم. هنوز تولدت را تبریک میگوییم. هنوز قرآن و مفاتیح یادگاریات توی دستهامان است. هنوز میرویم و پیامهایت را برای هزارمینبار مرور میکنیم. گاهی میخندیم. گاهی میزنیم زیر گریه. سوگ همین شکلی است دیگر. یکباره میآید. یکباره آدمها را میبَرَد. خوبها را. عزیزها را. و ما به اجبار باید تاب بیاوریم.
پینوشت: ممنون میشوم برای رفیق عزیز من و همه رفتگان، فاتحهای بخوانید.
#رفیق
@zaatar
«محافظینِ خیابان»
دیروز صبح که بیدار شدم، فهمیدم سرِ صبح چندجا را زدهاند. اولین کاری که هر روز میکنم، بالا کشیدنِ پردهٔ آشپزخانه است. تمامِ روزهای جنگ، پرده پایین بود. دو به شک مانده بودم که پرده را بالا بکشم یا نه. اینجور وقتها دو وَرِ ذهنم درمیاُفتند باهم. یکی میگوید خب اگر قرار باشد بمیری که با پرده هم میمیری و خب چی بهتر از شهادت؟ یک ورِ ذهنم میگوید احتیاط، شرط عقل است. و آخرش میمانم چه کنم. پرده را با سلام و صلوات بالا کشیدم. نور، پخش شد توی خانه و روزم را شروع کردم. تا ظهر، چندباری زدوخورد داشتیم توی تهران و چند شهر دیگر. بعد باز همه چیز به روال سابق برگشت.
دیشب رفتیم میدان شهدا. جشنِ مباهله بود و میدان، از همهٔ شبهای قبلی، شلوغتر. وقتی دسته دسته آدمها را میبینم، بغض خفهام میکند. پیرزنی خمیده، ایستاده بود دم میدان و پرچم میگرداند. حداقل، هفتاد سالی داشت. حتی نمینشست سرِ جا. حتما میخواست اسمش در «محافظینِ خیابان» باشد. حاج آقا رمضانی ایستاده بود به صحبت. از اهمیت دعا کردن توی این روزها میگفت؛ از اینکه دعا از موشکهایمان، کارسازتر است. وقتی داشتیم برمیگشتیم، مداح، مولودی میخواند. میگفت: «ذکرِ لبِ ایران زمین»، مردم جواب میدادند:« مولا أمیرالمؤمنین»
امروز عصر بچهها را بردم دندانپزشکی. تا تابستان است باید کار دندانهایشان را تمام کنم. مادر بودن توی دندانپزشکی خیلی سختتر است. خودم، بیزارم از آمپول و صدای متهای که میچرخد و دندان را سوراخ میکند. بعد باید بچهها را هم آرام کنم. الآن اوضاعِ بچهها خوب است. دکترها، آمپول را جوری از زیرِ صندلی میآورند بالا که اصلاً بچه نبیند. بعد ما میرفتیم پیش دکتری که دستهایش را تا آرنج میکرد توی حلق ما، تا یک دندانِ بینوا را بکشد.
امشب اهالیِ خانه، خسته بودند و داشتند حرف از خیابان نرفتن میزدند. زودتر از همه آماده شدم و از خانه زدم بیرون. گفتم این روزها وقت نشستن نیست. بچهها که من را دیدند درجا آماده شدند. خیابان، از دیشب هم شلوغتر بود. ایستهایِ بازرسیِ بیشتری توی مسیر دیدیم. رفتیم میدان شهدا. آنقدر شلوغ بود که جای پارک پیدا نکردیم. یک دورِ دیگر هم گشتیم باز جا گیرمان نیامد. مجبور شدیم برویم توی کاروانهای ماشینی. بچهها آهنگ حسین حقیقی را گذاشته بودند: «قیام کن، دنیا احترام کن، به جمهوریِ اسلامیِ ایران سلام کن» همهٔ تجمعها شلوغ بود و دستههای مردمی هم بیشتر از روزهای قبل، راهپیمایی میکردند. ترامپ باز هم تهدید کرده. نمیدانم امشب چه پیش میآید. آینده مبهم است و نامعلوم اما دلم روشن است به روزهایی که در پیشاند.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدودوم
@zaatar
«هنوز آماده نبودم»
شبها دیرتر میخوابم و صبحها زودتر بیدار میشوم. یک ساعت کار بدون سروصدای بچهها، معادل است با هزار ساعت کار با سروصدای بچهها. اصلاً نمیدانم چه کسی گفت بچهها تابستان نباید بروند مدرسه. با مادرِ یکی از همکلاسیهای بچهها حرف میزدم. سه فرزند داشت. میگفت به همسرم گفتم سال دیگر بچهها را نگذاریم مدرسه. نصف پول مدرسه را بده به من، خودم درس یادشان میدهم. گفتم من اگر همسرم دوبرابر پول مدرسه را هم بهم بدهد، حاضر نیستم همچین کاری کنم. :) چندین سال منتظر ماندم تا هردو بروند مدرسه. حالا باید بنشینیم تا مدرسهها باز شود. خدا به همهٔ ما مادرها اعصاب فولادین بدهد تا این تابستان را هم بگذرانیم.
امشب رفتیم میدان شهدا. سماواتی، امین الله خواند. زنی نقاشی میکرد روی فنجان. پای بساطش پلاکاردی زده بود که من یک هنرمندم و سود این کار را میرسانم به دست جبهه مقاومت. هرکسی متناسب با داشتههایش کاری میکند برای بالا ماندن این پرچم. امشب هم پمپ بنزینها شلوغ بود و پروازها لغو شد. ترامپ ملعون باز هم تهدید کرده. صبح هم چندباری زد و خورد داشتیم. اوضاع عجیبی است. خدا به خیر بگذراند.
پنج روزی مانده تا محرم. اطراف میدان، پیراهن مشکی میفروختند. انگار آماده نیستم برای محرم. مثل همان روزی که ماه رمضان شروع شد و نوشتم آماده نیستم برای رمضان. مثل روز دهمش. روزی که آماده نبودم برای رفتنِ همیشگیِ رهبرم. فکر میکردم حالا حالاها هست. نمیدانستم روزی میرسد که نباشد و من، برای تازه کردن دیدار، مجبور باشم بروم خیابان کشور دوست. پایم را بگذارم روی زیلوها و گوش بدهم به صدای مداحی که میخواند:«داغت نمیشه باورم، ای رهبرم، ای رهبرم. میری شب جمعه حرم، ای رهبرم، ای رهبرم»
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوسوم
@zaatar
«بیداری تا صبح، همخوانی تا شب»
تمام دیشب را تا صبح بیدار بودم. از هیجانِ اتفاقاتی که در جریان بود. چند انفجار داشتیم حوالی بندرعباس و سیریک و قشم و کرج. صدای جنگندههای خودی هم میآمد. ساعت پنج خوابیدم تا ده. بیدار که شدم، برقها دوساعتی رفت. آشپزخانه با نور طبیعی روشن بود. صبحانه را آنجا خوردیم. آنقدر به بچهها چسبید که گفتند از این به بعد در آشپزخانه صبحانه بخوریم. همین لذتهای کوچک هم برایشان خوشایند است. هال، تاریک بود و بچهها از ذوقِ نبودِ برق، چراغقوه درآوردند و سایه بازی کردند. خداراشکر دوساعتی سرگرم شدند.
ظهر پای بازطراحی دورهها بودم و بازنویسی داستانم. بازنویسی اندازهٔ نوشتن نسخه اولیه داستان، برایم جدی است. هر نوبت که مینشینم پای متن، لااقل دهباری متن را میخوانم و جملات را کموزیاد میکنم. دیالوگی عوض میکنم و تصویری اضافه. دیروز، ثبتنام دورههای نویسندگی هم شروع شد. همزمان، تعیین سطح هنرجوها هم برقرار است. تابستان، دورهها شلوغتر از همیشه است. انگار آدمها بیشتر برای خودشان وقت میگذارند.
شب، حسین زودتر از همه آماده شد تا برویم کاروان ماشینی. آدرس و کانال کاروان را خودش پیدا کرده. هیجانِ راهپیمایی خودرویی را دوست دارد. مینشیند لبهٔ پنجره و پرچم تکان میدهد. حرکتهای جمعی من را بغضی میکند. وقتی جمع میشویم، تازه دیده میشویم. بیست سی ماشین بودیم پشت هم. همه پرچمبهدست. اول رفتیم میدان امامت. وانتی که پشتش بودیم، به مردمی که پرچم داشتند میگفت:« امام حسین رو با همین پرچم ایران زیارت کنید.». پرچمداران، به ما خدا قوت میگفتند و ما، به آنها. عجب روزگاری شده. چقدر دلمان تنگ بشود برای این شبها. دختری شش هفت ساله با اسکیت همراهِ ماشینها شده بود. جرئتش را دوست داشتم. جرئت بچههایم را هم. وقتی نماهنگ اتحداک حسین طاهری پخش بود، سرها را از ماشین بیرون بردند و شعر را بلند همخوانی کردند:
«ای یار ای یار برخیز و علم بردار، ای چشم و دل بیدار، بر قله قدم بگذار، روز و شب تو، روی لب تو، یا حیدر کرار.»
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوچهارم
@zaatar