Mohammad Hossein Pooyanfar ~ Music-Fa.ComMohammad Hossein Pooyanfar - Be To Az Door Salam (128).mp3
زمان:
حجم:
5.7M
به تو از دور سلام
به حسین از طرف وصلهٔ ناجور سلام
«به خاطر حامی»
صد روز از شروع جنگ گذشته و امروز برای چندمینبار اسرائیل، نقض آتشبس کرد و اینبار ضاحیه را بمباران کرد. دیشب برگشتیم تهران و سه چهار شب در تجمعات نبودیم. بچهها بهانه گرفتند که امشب باید دوبرابرِ همیشه بمانیم. دیر شده بود و همسرم گفت کار دارم و باید زودتر برگردیم. محمد بهانه گرفت. گفت اصلا سر کار نرو. حسین گفت بابا سرکار نرود پول از کجا بیاوریم؟ محمد گفت از بانک. گفتم بانک به همه که پول نمیدهد. به آنهایی میدهد که توی حسابشان پول ریخته باشند. گفت خب من همهٔ پول تو جیبیهایم را میدهم. بابا دیگر نرود سر کار. همهٔ بهانهها برای یک ساعت بیشتر ماندن در خیابان بود.
ساعت ده رفتیم میدان شهدا. پیرمردی مثل همهٔ این شبها پلاکارد کوچکی انداخته بود گردنش و قرآن را از سر مردم میگذارند. امشب چشمهایش خیس بود از اشک. روی پلاکاردش نوشته بود:«حضور در میدان، جهاد اکبر است.» شاعری در حال خواندن شعرش بود. پایان شعرش با «ای پرچم سربلند، کوتاه نیا» بود. تا شعر تمام شد، مجری بلندگو را گرفت و گفت:« هماکنون سپاه پاسداران، آغاز شلیک موشک به سمت اسرائیل را اعلام کرد.»
موج صدای الله اکبرِ مردم بلند شد. همه مشتها گرهکرده بود و صداها بلند. درجا چشمهایم تر شد. چشم گرداندم دیدم همه دارند اشک شوق میریزند. بدون هماهنگی و کاملا خودجوش، مردم شروع کردند به خواندن نماهنگِ «بزن که خوب میزنی». حالوهوای امشب دیدنی بود. بعد دختری آمد بالای جایگاه. مجری گفت این دخترخانم در خانه کیک پخته و در تجمعات فروخته. ششصدتومانی را که دستش آمده، به من داده برای کمک به جبهه مقاومت. با خودم فکر کردم من چه کار کردهام برای کمک؟
موقع برگشتن، محمد گفت:« ولی به نظرم امشب، خلوت بود.» گفتم: «اگه همه بگن یه امشبو نریم، همین میشه دیگه. میدون خلوت میشه. باید هرشب بریم.» گفت:«به شرطی که بابا سر کار نره» :) وقتی برگشتیم، بچهها تشک آوردند توی هال. باز هم بساطِ رختخواب گذاشتن و برداشتن شروع شد.
امشب را به خاطر حامی نوشتم. یکی از مخاطبهایم در بله. برایم نوشته بود بله را به خاطر نوشتههای شما حذف نکردم. نوشته بود تنها نقطهٔ اتصالم به مذهبیها کانال شماست. باید امشب داستانم را تحویل میدادم اما ترجیح دادم امشب را بیدار بمانم و به عشق حامی بنویسم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدم
@zaatar
«برای رفیق»
مثلِ همچین روزی بود. هجده خرداد. دو روز قبلش آمدم دیدنت. پشت شیشههای آیسییو تلاش میکردم بایستم. به خدا که پاهایم سست شد وقتی توی آن حال، قابِ قشنگِ صورتت را دیدم. مادرت گفت برایت زیارت عاشورا بخوانیم. مهدیه و زهرا دوتایی بلندتر میخواندند. من، هقهق میزدم. اصلا مگر میشد تو روی تخت باشی و من، محکم سرپا بایستم؟ نمیدانستم چطوری بخواهم خدا تو را به ما برگرداند؟ هوشیاریات پایین بود. مادرت میگفت میترسم بپرسم هوشیاریاش چند است. داشتی میرفتی ولی من دلخوش بودم که شنبه دوباره میآیم و میبینمت. گفتم اینبار به مادرت اصرار میکنم چند لحظه بیایم پیشت. چند ثانیه دستهات را بگیرم توی دست. نشد. آن روز نرسید. خیلی زود رفتی رفیق. توی آخرین پیامهایت گفته بودی دردم قطع نمیشود. گفته بودی چیزی بگو آرام شوم. خاک بر سرِ من که حرفهایم دردت را آرام نکرد. گفتی عفونت همهٔ بدنت را گرفته. گفتم دردت به جانم. به خدا دروغ نگفتم. کاش هزاربار دیگر میگفتم دردت به جانم رفیقِ من.
مثل همچین روزی بود. زینب توی گروهِ استادیاری پیام داد که تو پر کشیدی و رفتی از میانِ ما. سه ساعتِ تمام، رفتم توی اتاق و ضجه زدم. رفقا زنگ زدند و پشتِ خط، فقط صدای گریهٔ هم را شنیدیم. برای تشییعات استاد آمد. همین امشب دوباره صوت استاد را گوش دادم که برایت تلقین میخواند. چندینبار به گریه افتاد. ما هیچکدام بعد از رفتنِ تو همان آدمِ قبل نشدیم. هنوز رَدِ نوشتهها و توضیحاتِ استادیاریات، میچرخد بین بچهها. هنوز بهت پیام میدهیم. هنوز تولدت را تبریک میگوییم. هنوز قرآن و مفاتیح یادگاریات توی دستهامان است. هنوز میرویم و پیامهایت را برای هزارمینبار مرور میکنیم. گاهی میخندیم. گاهی میزنیم زیر گریه. سوگ همین شکلی است دیگر. یکباره میآید. یکباره آدمها را میبَرَد. خوبها را. عزیزها را. و ما به اجبار باید تاب بیاوریم.
پینوشت: ممنون میشوم برای رفیق عزیز من و همه رفتگان، فاتحهای بخوانید.
#رفیق
@zaatar
«محافظینِ خیابان»
دیروز صبح که بیدار شدم، فهمیدم سرِ صبح چندجا را زدهاند. اولین کاری که هر روز میکنم، بالا کشیدنِ پردهٔ آشپزخانه است. تمامِ روزهای جنگ، پرده پایین بود. دو به شک مانده بودم که پرده را بالا بکشم یا نه. اینجور وقتها دو وَرِ ذهنم درمیاُفتند باهم. یکی میگوید خب اگر قرار باشد بمیری که با پرده هم میمیری و خب چی بهتر از شهادت؟ یک ورِ ذهنم میگوید احتیاط، شرط عقل است. و آخرش میمانم چه کنم. پرده را با سلام و صلوات بالا کشیدم. نور، پخش شد توی خانه و روزم را شروع کردم. تا ظهر، چندباری زدوخورد داشتیم توی تهران و چند شهر دیگر. بعد باز همه چیز به روال سابق برگشت.
دیشب رفتیم میدان شهدا. جشنِ مباهله بود و میدان، از همهٔ شبهای قبلی، شلوغتر. وقتی دسته دسته آدمها را میبینم، بغض خفهام میکند. پیرزنی خمیده، ایستاده بود دم میدان و پرچم میگرداند. حداقل، هفتاد سالی داشت. حتی نمینشست سرِ جا. حتما میخواست اسمش در «محافظینِ خیابان» باشد. حاج آقا رمضانی ایستاده بود به صحبت. از اهمیت دعا کردن توی این روزها میگفت؛ از اینکه دعا از موشکهایمان، کارسازتر است. وقتی داشتیم برمیگشتیم، مداح، مولودی میخواند. میگفت: «ذکرِ لبِ ایران زمین»، مردم جواب میدادند:« مولا أمیرالمؤمنین»
امروز عصر بچهها را بردم دندانپزشکی. تا تابستان است باید کار دندانهایشان را تمام کنم. مادر بودن توی دندانپزشکی خیلی سختتر است. خودم، بیزارم از آمپول و صدای متهای که میچرخد و دندان را سوراخ میکند. بعد باید بچهها را هم آرام کنم. الآن اوضاعِ بچهها خوب است. دکترها، آمپول را جوری از زیرِ صندلی میآورند بالا که اصلاً بچه نبیند. بعد ما میرفتیم پیش دکتری که دستهایش را تا آرنج میکرد توی حلق ما، تا یک دندانِ بینوا را بکشد.
امشب اهالیِ خانه، خسته بودند و داشتند حرف از خیابان نرفتن میزدند. زودتر از همه آماده شدم و از خانه زدم بیرون. گفتم این روزها وقت نشستن نیست. بچهها که من را دیدند درجا آماده شدند. خیابان، از دیشب هم شلوغتر بود. ایستهایِ بازرسیِ بیشتری توی مسیر دیدیم. رفتیم میدان شهدا. آنقدر شلوغ بود که جای پارک پیدا نکردیم. یک دورِ دیگر هم گشتیم باز جا گیرمان نیامد. مجبور شدیم برویم توی کاروانهای ماشینی. بچهها آهنگ حسین حقیقی را گذاشته بودند: «قیام کن، دنیا احترام کن، به جمهوریِ اسلامیِ ایران سلام کن» همهٔ تجمعها شلوغ بود و دستههای مردمی هم بیشتر از روزهای قبل، راهپیمایی میکردند. ترامپ باز هم تهدید کرده. نمیدانم امشب چه پیش میآید. آینده مبهم است و نامعلوم اما دلم روشن است به روزهایی که در پیشاند.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدودوم
@zaatar
«هنوز آماده نبودم»
شبها دیرتر میخوابم و صبحها زودتر بیدار میشوم. یک ساعت کار بدون سروصدای بچهها، معادل است با هزار ساعت کار با سروصدای بچهها. اصلاً نمیدانم چه کسی گفت بچهها تابستان نباید بروند مدرسه. با مادرِ یکی از همکلاسیهای بچهها حرف میزدم. سه فرزند داشت. میگفت به همسرم گفتم سال دیگر بچهها را نگذاریم مدرسه. نصف پول مدرسه را بده به من، خودم درس یادشان میدهم. گفتم من اگر همسرم دوبرابر پول مدرسه را هم بهم بدهد، حاضر نیستم همچین کاری کنم. :) چندین سال منتظر ماندم تا هردو بروند مدرسه. حالا باید بنشینیم تا مدرسهها باز شود. خدا به همهٔ ما مادرها اعصاب فولادین بدهد تا این تابستان را هم بگذرانیم.
امشب رفتیم میدان شهدا. سماواتی، امین الله خواند. زنی نقاشی میکرد روی فنجان. پای بساطش پلاکاردی زده بود که من یک هنرمندم و سود این کار را میرسانم به دست جبهه مقاومت. هرکسی متناسب با داشتههایش کاری میکند برای بالا ماندن این پرچم. امشب هم پمپ بنزینها شلوغ بود و پروازها لغو شد. ترامپ ملعون باز هم تهدید کرده. صبح هم چندباری زد و خورد داشتیم. اوضاع عجیبی است. خدا به خیر بگذراند.
پنج روزی مانده تا محرم. اطراف میدان، پیراهن مشکی میفروختند. انگار آماده نیستم برای محرم. مثل همان روزی که ماه رمضان شروع شد و نوشتم آماده نیستم برای رمضان. مثل روز دهمش. روزی که آماده نبودم برای رفتنِ همیشگیِ رهبرم. فکر میکردم حالا حالاها هست. نمیدانستم روزی میرسد که نباشد و من، برای تازه کردن دیدار، مجبور باشم بروم خیابان کشور دوست. پایم را بگذارم روی زیلوها و گوش بدهم به صدای مداحی که میخواند:«داغت نمیشه باورم، ای رهبرم، ای رهبرم. میری شب جمعه حرم، ای رهبرم، ای رهبرم»
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوسوم
@zaatar
«بیداری تا صبح، همخوانی تا شب»
تمام دیشب را تا صبح بیدار بودم. از هیجانِ اتفاقاتی که در جریان بود. چند انفجار داشتیم حوالی بندرعباس و سیریک و قشم و کرج. صدای جنگندههای خودی هم میآمد. ساعت پنج خوابیدم تا ده. بیدار که شدم، برقها دوساعتی رفت. آشپزخانه با نور طبیعی روشن بود. صبحانه را آنجا خوردیم. آنقدر به بچهها چسبید که گفتند از این به بعد در آشپزخانه صبحانه بخوریم. همین لذتهای کوچک هم برایشان خوشایند است. هال، تاریک بود و بچهها از ذوقِ نبودِ برق، چراغقوه درآوردند و سایه بازی کردند. خداراشکر دوساعتی سرگرم شدند.
ظهر پای بازطراحی دورهها بودم و بازنویسی داستانم. بازنویسی اندازهٔ نوشتن نسخه اولیه داستان، برایم جدی است. هر نوبت که مینشینم پای متن، لااقل دهباری متن را میخوانم و جملات را کموزیاد میکنم. دیالوگی عوض میکنم و تصویری اضافه. دیروز، ثبتنام دورههای نویسندگی هم شروع شد. همزمان، تعیین سطح هنرجوها هم برقرار است. تابستان، دورهها شلوغتر از همیشه است. انگار آدمها بیشتر برای خودشان وقت میگذارند.
شب، حسین زودتر از همه آماده شد تا برویم کاروان ماشینی. آدرس و کانال کاروان را خودش پیدا کرده. هیجانِ راهپیمایی خودرویی را دوست دارد. مینشیند لبهٔ پنجره و پرچم تکان میدهد. حرکتهای جمعی من را بغضی میکند. وقتی جمع میشویم، تازه دیده میشویم. بیست سی ماشین بودیم پشت هم. همه پرچمبهدست. اول رفتیم میدان امامت. وانتی که پشتش بودیم، به مردمی که پرچم داشتند میگفت:« امام حسین رو با همین پرچم ایران زیارت کنید.». پرچمداران، به ما خدا قوت میگفتند و ما، به آنها. عجب روزگاری شده. چقدر دلمان تنگ بشود برای این شبها. دختری شش هفت ساله با اسکیت همراهِ ماشینها شده بود. جرئتش را دوست داشتم. جرئت بچههایم را هم. وقتی نماهنگ اتحداک حسین طاهری پخش بود، سرها را از ماشین بیرون بردند و شعر را بلند همخوانی کردند:
«ای یار ای یار برخیز و علم بردار، ای چشم و دل بیدار، بر قله قدم بگذار، روز و شب تو، روی لب تو، یا حیدر کرار.»
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوچهارم
@zaatar
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«آغاز ثبتنام ترم تابستان دورههای نویسندگی مبنا»
👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
📍دوره نویسندگی خلاق:
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-05-02/
📍دوره نویسندگی پایه:
🔹۱۶ هفته آموزشی(ترکیب هوشمندانه خلاق+مقدماتی)
🔹همراه با استادیار اختصاصی
🔹 ورود سریعتر به دوره پیشرفته
ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/basic-writing-05-02/
⚠️ توجه داشته باشید که برای شروع فقط باید در یکی از این دو دوره ثبت نام کنید.
🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا
| @mabnaschoole |
«نامهای به رهبرم»
میگویند شنبه ۱۳ تیر مراسم وداعتان است. یکشنبه، قرار است نماز بخوانیم بر پیکرتان و دوشنبه، تشییعتان کنیم. مدتی است حتی نمیتوانم عکسهای شما را باز کنم. وحشت دارم از دیدن چهرهای که گمان میکنم هنوز زنده است ولی نیست. میترسم فیلمهایتان را ببینم. نبودتان دلوقلبم که هیچ، جگرم را میسوزاند. صدایتان که از تلویزیون پخش میشود، ضربان قلبم بالا میرود.
مدتی است که نرفتهام خیابان کشوردوست. چندروز پیش که ناگهانی سر از خیابان جمهوری سردرآوردیم، قلبم شروع کرد به تند زدن. هرچقدر به کشوردوست نزدیکتر میشدیم، نفسهایم کوتاهتر میشد. حس میکردم صورتم داغ شده. انگار آتش میخواست بزند بیرون. دستم را محکم گرفتم به دستگیرهٔ در تا لرزشش کم شود. احساس میکردم علائم حیاتیام را دارم از دست میدهم. بغض چنگ انداخته بود به گلو اما اشک آرامَش نمیکرد. جانم داشت بالا میآمد. از کشوردوست که گذشتیم، کمکم حالم بهتر شد. ضربان قلبم برگشت و لرزش دستهام آرام شد. انگار باز خیال کردم که شما هنوز زندهاید.
حالا که تاریخ مراسمهایتان قطعی شده، واقعیت، سیلی میزند به صورتم. انگار دست گذاشته روی گلوم و گریه هم، راه نفسم را باز نمیکند. نمیدانم باید با این واقعیت چه کار کنم. کاش اینها هم داستان بود. کاش کتاب را میبستم و داستان تمام میشد. ذهنم هنوز زیر بار نمیرود. هر بار که حرف از تشییعتان میشود، دوباره همان فشار روز دهم رمضان، میآید روی سینهام. دلم میخواهد از کنارش رد شوم، مثل همان روزی که از کشوردوست رد شدیم و بعدش تصور کردم که همهٔ اینها دروغ است. باید کمکم یاد بگیرم با نبودنتان در همین شهر راه بروم؛ با خیابانهایی که هر کدامشان یکجور شما را یادم میآورند. فقط نمیدانم روزی که قرار است تشییعتان کنیم، با دلی که هنوز منتظر شنیدن صدایتان است، چطور قدم بردارم. چطور پشت سر شما راه بروم و باور کنم که دیگر صدایتان را نمیشنوم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوششم
@zaatar
«چراغی که خاموش نشد»
ابتدای سال ۹۹، بعد از سالها سرگردانی و دست زدن به هرکاری، رفتم سمت نوشتن. شدم شاگرد استاد جوان آراسته. معلمی که خودش را وقف فرهنگ کرده بود. الفبای نوشتن را از او یاد گرفتم. در این سالها کلاسهای زیادی رفتم. پای حرف اساتید زیادی نشستم. در مبنا مشغول استادیاری شده بودم و برای اینکه از نوشتن دور نمانم، پناه میبردم به کلاسهای مختلف. دو سال پیش به اصرار یکی از دوستهام رفتم کلاس یکی از اساتید نویسندگی. خدا میداند چقدر دوبهشک بودم. هزینهٔ کلاس برایم زیاد بود و ذهنم پر شده بود از فرم و تکنیک. دلم میخواست برای خودم بنویسم و دور باشم از کلاسها. زورِ دوستم بیشتر بود و من را با خودش همراه کرد. ساعت اول کلاس به بدوبیراه به اینوآن و تحلیل سیاسی کشور و مسئولین میگذشت. بعد هم زیرآب هرچه نویسنده و استاد بود را میزد و در کمال تعجب، میگفت ما توی کارگاه تک صدایی نداریم و صدای همه را میشنویم.
از روی عکس پروفایلم فهمیده بود مذهبیام. هر جلسه یک جوری تمام مقدساتم را زیر سوال میبرد و من را به چالش میکشید. وقتی عقیده و نظرم را میگفتم، میگفت درست میشوی! داستان مینوشتم میگفت تو چقدر پاک و معصومی. شخصیتهای داستانیات هم مثل خودت، پاک و معصومند. دنیا آنقدر زیبا نیست دختر! توی کلاسش باید ردِ سیاهیها را میگرفتم و مینوشتم. تلخیها و ناکامیها را مینوشتم. از یک جایی به بعد دیگر کم آوردم. من آمده بودم سمت نوشتن برای نشان دادنِ وجه امیدبخش زندگی. رسالتم را در همین میدیدم. جایی ایستاده بودم درست درمقابل او. از کلاسش زدم بیرون. چندبار آمد و گفت نرو. گفت من امید دارم به آیندهٔ تو. مسئلهام این بود که من نمیخواستم توی دنیای تاریک و سیاه او زندگی کنم. دنیا برای من، روشن بود. دوست داشتم میان همهٔ ناکامیها، روزنهای برای نفس کشیدن باز کنم. بعد از این کلاس بود که تازه فهمیدم کجا ایستادهام. کنار کدام استاد. در کدام مجموعه. تازه فهمیدم خدا بهم چه محبتی داشته که سالها شاگرد کسی بودم که سمت روشن زندگی ایستاده بود و تلاش میکرد برای فرهنگ کشورش. بعد از آن کلاس بود که دوباره پناه بردم به مبنا. پناه بردم به معلمی که «استادی» برازندهاش بود. انگار بعد از یک سال برگشتم به خانهام. خانهای امن که اسمش مبنا بود و دلم میخواست تا آخر عمر شاگرد استادی بمانم که یادم داد نوشتن فقط دیدنِ تاریکیها نیست؛ روشن نگه داشتنِ چراغی در دل آنهاست. حالا هر بار که قلم دست میگیرم، حس میکنم راهی را میروم که به آن ایمان دارم؛ راهی که قرار است از دل کلمهها، کمی نور بتابانم به زندگی آدمها.
#مبنا
@zaatar
«وقتی بغضها به روضه رسیدند»
محرم، خوب وقتی آمد. درست روزی که اعلام کردند بین ایران و آمریکا توافق شده برای شصت روز. ما صدوهفت روز بود که پرچمبهدوش، هرشب از خانه بیرون میزدیم. صدوهفت روزی که دستمان را مثل رهبر شهیدمان مشت کردیم و نشانِ هم دادیم سر چهارراهها و میدانها. ما با همین مشتهای مثلِ هم، یکی شدیم. سروشکلمان شبیه هم نبود اما پرچممان یکی بود و دشمنمان یکی. صدوهفت شب بود که بچههایمان جلوتر از ما سربند یا منتقم بستند و پولتوجیبیشان را آبنبات خریدند برای همسنوسالها. میخواستند سهمی از این شبها داشته باشند؛ سهمی کوچک، به اندازهٔ مُشتی آبنبات و چند لبخند کودکانه.
محرم خوب وقتی آمد. صدوهفت روز، گریهها را تلنبار کردیم روی هم تا برسیم به مثلِ امشبی. میخواستیم غممان را گره بزنیم به غم اربابمان. رهبرمان شهید شد و حالا غم حسین(ع) هم آمده تا روی دلهای داغدیدهمان بنشیند. امشب که علمها بالا رفت، انگار بغضهای قدیمی، راه خودشان را پیدا کردند. بچهها هنوز همان سربندها را بسته بودند؛ فقط حالا در دستهایشان به جای آبنبات، لیوانهای شربت و چای میچرخید. ما همه کنار هم ایستاده بودیم؛ همان آدمهایی که صدوهفت شب پیش، همدیگر را نمیشناختیم و نسبتی با هم نداشتیم. حالا با نگاهی کوتاه، حال هم را میفهمیدیم. انگار این روزها، از ما یک جمع ساخته بود؛ جمعی که یاد گرفته بودند شانهبهشانهٔ هم بایستند و امیدشان را زیر یک پرچم، زنده نگه دارند. محرمِ امسال، پای هر روضهای که مینشینیم و هر اشکی که میریزیم، انگار سهمی هم برای داغهای این صدوهفت روز کنار گذاشتهایم؛ برای آنهایی که جایشان در میان جمعهامان خالی مانده اما نامشان برای همیشه در قلبمان حک شده.
#محرم
@zaatar
«میان نقدها و روضهها»
چند شبی فرصت نکردم چیزی بنویسم. از اول هفته منتظر چهارشنبه شب بودم. با خودم میگفتم یعنی چهارشنبه شب را میبینم؟ هفتهٔ پایانی ترم بود و تا دیروز فرصت داشتم برای نقد و ارزیابی هنرجوها. دیشب باید پنجهزار کلمه تحویل استادم میدادم. رسیده بودم به ۳۶۵۰ کلمه که زمان کلاس تغییر کرد و من توانستم نفسی بگیرم تا هفتهٔ آینده. کارهای بازطراحی دورهها هم روی دور تند افتاده و عملاً هیچ زمانی نداشتم برای نوشتنهای معمول.
امسال مطیعی از روزهای اول جنگ، میدان ونک بود. مثل هرسال، شبهای محرم میرویم هیئت میثاق. این چند شب با خودم کلنجار میرفتم که پای کارهام بنشینم یا بروم روضه. بعد فکر کردم مگر معلوم است محرمِ دیگر باشم یا نباشم؟ همین چند روز را هم از دست بدهم، چی میماند برایم؟ کجا بغضهای مانده روی دلم را خالی کنم؟ کجا گریه کنم برای رهبر شهیدم؟
امروز استراحت مطلق بودم. یعنی خودم به خودم استراحت دادم. آمدم خانهٔ مامان. هیچ کتابی با خودم نیاوردم و عهد کردم هیچ متنی نخوانم. خب خیلی زود زدم زیرش. باید متنهای تعیین سطح را ارزیایی میکردم. بعد به خودم گفتم دیوانه! تو همین کارها را دوست داری دیگر. خواندن و نوشتن هم یک جور استراحت است برایت. بعد متن هنرجوی یکی از رفقا را هم خواندم. میخواست نثرش را ببینم. دیدم همین نقدها را هم دوست دارم. دلم میخواست بروم به دوستانم بگویم اگر متنی دارید بفرستید بخوانم. با خیال راحت. بدون هولوولا. دیوانگی همینقدر به من نزدیک است.
امشب آقا پیام دادند. با چند جملهٔ کوتاه نظرشان را درباره توافق و اتفاقات پیشرو گفتند. وظیفهمان حالا یک چیز است. انتظار برای تحقق شروط گفته شده. همین و بس. شب، مامان بابا را هم آوردیم هیئت میثاق. گفتم شما یک ربعه میرسید، ما یک ساعت توی راهیم. حیف است نیایید. مامان بهزحمت روی زمین مینشیند. پایش چند وقتی است درد میکند. انگار نشانههای پیری خودش را نشان میدهد. وقتی دیدم مدام اینپا آنپا میشود، قلبم گرفت. دلم میخواهد همیشه سر پا بماند. مثل قبلترها کُبه و سمبوسه درست کند. دلمهٔ بادمجان و گوجه و فلفل. دلم میخواهد نمازش را روی صندلی نخواند. بایستد و حتی کمر خم نکند. مثل قدیمترها که جوان بود و یکتنه، تمامِ کارهای خانه را ردیف میکرد. وقتی بلند شدیم، اول کفشهای مامان را جلوی پاهاش جفت کردم و بعد کفشهای محمد را. بعد فکر کردم کاش همهمان کسی را داشته باشیم تا در وقت ناتوانی، کفشهایمان را جلوی پایمان جفت کند.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدویازدهم
@zaatar