هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«آغاز ثبتنام ترم تابستان دورههای نویسندگی مبنا»
👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
📍دوره نویسندگی خلاق:
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-05-02/
📍دوره نویسندگی پایه:
🔹۱۶ هفته آموزشی(ترکیب هوشمندانه خلاق+مقدماتی)
🔹همراه با استادیار اختصاصی
🔹 ورود سریعتر به دوره پیشرفته
ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/basic-writing-05-02/
⚠️ توجه داشته باشید که برای شروع فقط باید در یکی از این دو دوره ثبت نام کنید.
🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا
| @mabnaschoole |
«نامهای به رهبرم»
میگویند شنبه ۱۳ تیر مراسم وداعتان است. یکشنبه، قرار است نماز بخوانیم بر پیکرتان و دوشنبه، تشییعتان کنیم. مدتی است حتی نمیتوانم عکسهای شما را باز کنم. وحشت دارم از دیدن چهرهای که گمان میکنم هنوز زنده است ولی نیست. میترسم فیلمهایتان را ببینم. نبودتان دلوقلبم که هیچ، جگرم را میسوزاند. صدایتان که از تلویزیون پخش میشود، ضربان قلبم بالا میرود.
مدتی است که نرفتهام خیابان کشوردوست. چندروز پیش که ناگهانی سر از خیابان جمهوری سردرآوردیم، قلبم شروع کرد به تند زدن. هرچقدر به کشوردوست نزدیکتر میشدیم، نفسهایم کوتاهتر میشد. حس میکردم صورتم داغ شده. انگار آتش میخواست بزند بیرون. دستم را محکم گرفتم به دستگیرهٔ در تا لرزشش کم شود. احساس میکردم علائم حیاتیام را دارم از دست میدهم. بغض چنگ انداخته بود به گلو اما اشک آرامَش نمیکرد. جانم داشت بالا میآمد. از کشوردوست که گذشتیم، کمکم حالم بهتر شد. ضربان قلبم برگشت و لرزش دستهام آرام شد. انگار باز خیال کردم که شما هنوز زندهاید.
حالا که تاریخ مراسمهایتان قطعی شده، واقعیت، سیلی میزند به صورتم. انگار دست گذاشته روی گلوم و گریه هم، راه نفسم را باز نمیکند. نمیدانم باید با این واقعیت چه کار کنم. کاش اینها هم داستان بود. کاش کتاب را میبستم و داستان تمام میشد. ذهنم هنوز زیر بار نمیرود. هر بار که حرف از تشییعتان میشود، دوباره همان فشار روز دهم رمضان، میآید روی سینهام. دلم میخواهد از کنارش رد شوم، مثل همان روزی که از کشوردوست رد شدیم و بعدش تصور کردم که همهٔ اینها دروغ است. باید کمکم یاد بگیرم با نبودنتان در همین شهر راه بروم؛ با خیابانهایی که هر کدامشان یکجور شما را یادم میآورند. فقط نمیدانم روزی که قرار است تشییعتان کنیم، با دلی که هنوز منتظر شنیدن صدایتان است، چطور قدم بردارم. چطور پشت سر شما راه بروم و باور کنم که دیگر صدایتان را نمیشنوم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوششم
@zaatar
«چراغی که خاموش نشد»
ابتدای سال ۹۹، بعد از سالها سرگردانی و دست زدن به هرکاری، رفتم سمت نوشتن. شدم شاگرد استاد جوان آراسته. معلمی که خودش را وقف فرهنگ کرده بود. الفبای نوشتن را از او یاد گرفتم. در این سالها کلاسهای زیادی رفتم. پای حرف اساتید زیادی نشستم. در مبنا مشغول استادیاری شده بودم و برای اینکه از نوشتن دور نمانم، پناه میبردم به کلاسهای مختلف. دو سال پیش به اصرار یکی از دوستهام رفتم کلاس یکی از اساتید نویسندگی. خدا میداند چقدر دوبهشک بودم. هزینهٔ کلاس برایم زیاد بود و ذهنم پر شده بود از فرم و تکنیک. دلم میخواست برای خودم بنویسم و دور باشم از کلاسها. زورِ دوستم بیشتر بود و من را با خودش همراه کرد. ساعت اول کلاس به بدوبیراه به اینوآن و تحلیل سیاسی کشور و مسئولین میگذشت. بعد هم زیرآب هرچه نویسنده و استاد بود را میزد و در کمال تعجب، میگفت ما توی کارگاه تک صدایی نداریم و صدای همه را میشنویم.
از روی عکس پروفایلم فهمیده بود مذهبیام. هر جلسه یک جوری تمام مقدساتم را زیر سوال میبرد و من را به چالش میکشید. وقتی عقیده و نظرم را میگفتم، میگفت درست میشوی! داستان مینوشتم میگفت تو چقدر پاک و معصومی. شخصیتهای داستانیات هم مثل خودت، پاک و معصومند. دنیا آنقدر زیبا نیست دختر! توی کلاسش باید ردِ سیاهیها را میگرفتم و مینوشتم. تلخیها و ناکامیها را مینوشتم. از یک جایی به بعد دیگر کم آوردم. من آمده بودم سمت نوشتن برای نشان دادنِ وجه امیدبخش زندگی. رسالتم را در همین میدیدم. جایی ایستاده بودم درست درمقابل او. از کلاسش زدم بیرون. چندبار آمد و گفت نرو. گفت من امید دارم به آیندهٔ تو. مسئلهام این بود که من نمیخواستم توی دنیای تاریک و سیاه او زندگی کنم. دنیا برای من، روشن بود. دوست داشتم میان همهٔ ناکامیها، روزنهای برای نفس کشیدن باز کنم. بعد از این کلاس بود که تازه فهمیدم کجا ایستادهام. کنار کدام استاد. در کدام مجموعه. تازه فهمیدم خدا بهم چه محبتی داشته که سالها شاگرد کسی بودم که سمت روشن زندگی ایستاده بود و تلاش میکرد برای فرهنگ کشورش. بعد از آن کلاس بود که دوباره پناه بردم به مبنا. پناه بردم به معلمی که «استادی» برازندهاش بود. انگار بعد از یک سال برگشتم به خانهام. خانهای امن که اسمش مبنا بود و دلم میخواست تا آخر عمر شاگرد استادی بمانم که یادم داد نوشتن فقط دیدنِ تاریکیها نیست؛ روشن نگه داشتنِ چراغی در دل آنهاست. حالا هر بار که قلم دست میگیرم، حس میکنم راهی را میروم که به آن ایمان دارم؛ راهی که قرار است از دل کلمهها، کمی نور بتابانم به زندگی آدمها.
#مبنا
@zaatar
«وقتی بغضها به روضه رسیدند»
محرم، خوب وقتی آمد. درست روزی که اعلام کردند بین ایران و آمریکا توافق شده برای شصت روز. ما صدوهفت روز بود که پرچمبهدوش، هرشب از خانه بیرون میزدیم. صدوهفت روزی که دستمان را مثل رهبر شهیدمان مشت کردیم و نشانِ هم دادیم سر چهارراهها و میدانها. ما با همین مشتهای مثلِ هم، یکی شدیم. سروشکلمان شبیه هم نبود اما پرچممان یکی بود و دشمنمان یکی. صدوهفت شب بود که بچههایمان جلوتر از ما سربند یا منتقم بستند و پولتوجیبیشان را آبنبات خریدند برای همسنوسالها. میخواستند سهمی از این شبها داشته باشند؛ سهمی کوچک، به اندازهٔ مُشتی آبنبات و چند لبخند کودکانه.
محرم خوب وقتی آمد. صدوهفت روز، گریهها را تلنبار کردیم روی هم تا برسیم به مثلِ امشبی. میخواستیم غممان را گره بزنیم به غم اربابمان. رهبرمان شهید شد و حالا غم حسین(ع) هم آمده تا روی دلهای داغدیدهمان بنشیند. امشب که علمها بالا رفت، انگار بغضهای قدیمی، راه خودشان را پیدا کردند. بچهها هنوز همان سربندها را بسته بودند؛ فقط حالا در دستهایشان به جای آبنبات، لیوانهای شربت و چای میچرخید. ما همه کنار هم ایستاده بودیم؛ همان آدمهایی که صدوهفت شب پیش، همدیگر را نمیشناختیم و نسبتی با هم نداشتیم. حالا با نگاهی کوتاه، حال هم را میفهمیدیم. انگار این روزها، از ما یک جمع ساخته بود؛ جمعی که یاد گرفته بودند شانهبهشانهٔ هم بایستند و امیدشان را زیر یک پرچم، زنده نگه دارند. محرمِ امسال، پای هر روضهای که مینشینیم و هر اشکی که میریزیم، انگار سهمی هم برای داغهای این صدوهفت روز کنار گذاشتهایم؛ برای آنهایی که جایشان در میان جمعهامان خالی مانده اما نامشان برای همیشه در قلبمان حک شده.
#محرم
@zaatar
«میان نقدها و روضهها»
چند شبی فرصت نکردم چیزی بنویسم. از اول هفته منتظر چهارشنبه شب بودم. با خودم میگفتم یعنی چهارشنبه شب را میبینم؟ هفتهٔ پایانی ترم بود و تا دیروز فرصت داشتم برای نقد و ارزیابی هنرجوها. دیشب باید پنجهزار کلمه تحویل استادم میدادم. رسیده بودم به ۳۶۵۰ کلمه که زمان کلاس تغییر کرد و من توانستم نفسی بگیرم تا هفتهٔ آینده. کارهای بازطراحی دورهها هم روی دور تند افتاده و عملاً هیچ زمانی نداشتم برای نوشتنهای معمول.
امسال مطیعی از روزهای اول جنگ، میدان ونک بود. مثل هرسال، شبهای محرم میرویم هیئت میثاق. این چند شب با خودم کلنجار میرفتم که پای کارهام بنشینم یا بروم روضه. بعد فکر کردم مگر معلوم است محرمِ دیگر باشم یا نباشم؟ همین چند روز را هم از دست بدهم، چی میماند برایم؟ کجا بغضهای مانده روی دلم را خالی کنم؟ کجا گریه کنم برای رهبر شهیدم؟
امروز استراحت مطلق بودم. یعنی خودم به خودم استراحت دادم. آمدم خانهٔ مامان. هیچ کتابی با خودم نیاوردم و عهد کردم هیچ متنی نخوانم. خب خیلی زود زدم زیرش. باید متنهای تعیین سطح را ارزیایی میکردم. بعد به خودم گفتم دیوانه! تو همین کارها را دوست داری دیگر. خواندن و نوشتن هم یک جور استراحت است برایت. بعد متن هنرجوی یکی از رفقا را هم خواندم. میخواست نثرش را ببینم. دیدم همین نقدها را هم دوست دارم. دلم میخواست بروم به دوستانم بگویم اگر متنی دارید بفرستید بخوانم. با خیال راحت. بدون هولوولا. دیوانگی همینقدر به من نزدیک است.
امشب آقا پیام دادند. با چند جملهٔ کوتاه نظرشان را درباره توافق و اتفاقات پیشرو گفتند. وظیفهمان حالا یک چیز است. انتظار برای تحقق شروط گفته شده. همین و بس. شب، مامان بابا را هم آوردیم هیئت میثاق. گفتم شما یک ربعه میرسید، ما یک ساعت توی راهیم. حیف است نیایید. مامان بهزحمت روی زمین مینشیند. پایش چند وقتی است درد میکند. انگار نشانههای پیری خودش را نشان میدهد. وقتی دیدم مدام اینپا آنپا میشود، قلبم گرفت. دلم میخواهد همیشه سر پا بماند. مثل قبلترها کُبه و سمبوسه درست کند. دلمهٔ بادمجان و گوجه و فلفل. دلم میخواهد نمازش را روی صندلی نخواند. بایستد و حتی کمر خم نکند. مثل قدیمترها که جوان بود و یکتنه، تمامِ کارهای خانه را ردیف میکرد. وقتی بلند شدیم، اول کفشهای مامان را جلوی پاهاش جفت کردم و بعد کفشهای محمد را. بعد فکر کردم کاش همهمان کسی را داشته باشیم تا در وقت ناتوانی، کفشهایمان را جلوی پایمان جفت کند.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدویازدهم
@zaatar
«خیابانهایمان، حسینیه شده.»
تعداد روزهای جنگ مدام از دستم درمیرود. هی باید برگردم و ببینم چند روز گذشت؟ کجا فکر میکردیم انقدر طولانی درگیر جنگ باشیم؟ چند روز از توافق گذشته ولی همچنان، لبنان را میزنند. تنگهٔ هرمز هم متناسب با درگیریها، باز و بسته میشود. عدهای هم این روزها درحال تفسیر و تأویل پیامهای آقا هستند. من هم سرم را گرفتهام پایین و به تنها وظیفهام عمل میکنم. حالا دو بهانه دارم برای بیرون رفتن از خانه. محرم است و خیابانهایمان، حسینیه شده. نیمی از مردم پرچم ایران دست میگیرند و نیمی پرچمِ سرخ یا منتقم.
هر شب میثم مطیعی وسط روضهها، چیزهایی میگوید از رهبر شهیدمان. تازه این شبها راهِ گریهمان باز شده ولی اشک آراممان نمیکند. مثل زخمِ سَر بازی که میسوزد و هرچقدر بیشتر دستکاریاش کنیم، خون بیشتری بیرون میزند. افتادهایم در غمی که هرچقدر سوگواری کنیم، آرام نمیگیریم؛ غمی که معادلش نیست.
کلاسهای مدرسهٔ بچهها از هفتهٔ آینده شروع میشود. همین چند ساعت تنها بودن هم غنیمت است. هرچند، هر لحظه ممکن است جنگ نظامی شروع شود و باز مدرسهها تعطیل شوند. به بچهها گفتم خودم نوکرتان هستم. میبرم و میآورمتان. هیچ نگران نباشید. تنها بودن خرج دارد که من به جان میخرمَش. حالا هم دارم فکر میکنم خوب است خدا شب را آفرید تا بچهها بخوابند. کاش اصلا روزی بیست ساعت میخوابیدند. یا لااقل شانزده ساعت. همهٔ اینها را به خاطر خودشان میگویم. چون وقتی بیدارند و مدرسه نمیروند، حوصلهشان روزی هزار بار سر میرود.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوسیزدهم
@zaatar
ــــــــــــ
میخواستم امشب نروم هیئت. فردا عازم سفرم و باید تا آخرشب چندتا از کارهایم را ردیف میکردم. دودل بودم و وقتی به همسرم گفتم، تردیدم بیشتر شد. اهل استخاره کردن برای هرکاری نیستم. خودم هم هیچوقت قرآن دست نمیگیرم برای استخاره. زمانم کم بود و باید زود تصمیم میگرفتم. وضو گرفتم و قرآن را باز کردم. آیه آمد: «قالَ یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالِینَ»
معنای آیه را بلند برای همسرم خواندم. «اى ابلیس. چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقى که با قدرت خود او را آفریدم، سجده کنى؟!»
دیگر جای فکر کردن نبود. بلند شدم و زودتر از اهل خانه آماده شدم. بچهها قول دادند توی ماشین حرف نزنند تا توی مسیر به نوشتنم برسم. حالا هم نشستهام در میدان ونک. پای منبر آقای عابدینی. همان میعادگاه هر شبمان.
*الحمدلله بابت این روضهها
#روضه
#استخاره
@zaatar
«چشم به درِ حسینیه»
کاش امشب، همان شبی بود که حضرت آقا برای اولینبار بعد از جنگ دوازده روزه درِ حسینیه را باز کرد و وارد شد. همان لحظهای که نشسته بودم توی امامزاده قاضی صابر. میثم مطیعی داشت روضه میخواند. وسط روضه و سینهزنی یکهو حال چهرهاش عوض شد. گفت همین حالا خبر دادند که حضرت آقا وارد حسینیه امام خمینی شدند. تا خبر را شنیدیم همه یکصدا شروع کردیم به الله اکبر. بعضی از خوشحالی افتادند به گریه. غم و شادی درهم شد و دلمان دوباره قرص شد.
کاش امشب، همان شب بود و آقا به کریمی میگفت «ای ایران» بخوان. ما هم از خوشحالیِ حضور آقا، ای ایران را توی راهِ برگشت، پخش میکردیم. کاش امشب همان شبی بود که همهمان غبطه خوردیم به حال کریمی. فردا و پسفرداش آن لحظهٔ ورودِ آقا را برای بار هزارم دیدیم و فخر فروختیم به همهٔ دنیا که بیایید ببینید؛ رهبرِ ما هیچ ترسی از دشمنانش ندارد.
بعدترها از همسر شهید صاحبدل شنیدم که حضرت آقا در تمام طول جنگ دوازده روزه، در بیت بودند. دلم برای آقا سوخت. برای مظلومیتش. مثل همین روزها که هر روز و هرشب دلم برای مظلومیتش میسوزد. کاش دوباره درِ حسینیه باز شود. همان دری که همیشه باز شدنش، دلِ یک ملت را زیرورو میکرد. کاش در باز شود و ما، با چشمهایی خیس از شوق، چشم بدوزیم به آن لحظهای که رهبرِ جدیدمان پا در حسینیه میگذارد. آنوقت دوباره از بین بغضها و گریهها صدای تکبیر بلند شود؛ تکبیری بلندتر از همیشه که بپیچد در حسینیه و دلهای ما را دوباره به هم گره بزند.
@zaatar
«وقتی فوتبال، درس زندگی میشود.»
دیشب باز هم زدوخورد داشتیم. آن هم در شرایطی که توافق شصت روزه کردهایم. آمریکا در تلاش برای مسیری در سواحل عمان برای رفتوآمد بود که نیروهای دریایی ما، شناورها را برگرداندند. دیشب آمریکا هم در واکنش به این ماجرا، به سیریک حمله کرد. از خدا که پنهان نیست. تا خبر را خواندم، وا رفتم. به همسرم گفتم یعنی بچهها نمیروند مدرسه؟ بعد خودم جا خوردم از واکنشم. انگار به زور میخواهم شهد شهادت بدهم به این طفل معصومها.
امشب نرفتیم خیابان. بچهها بیهوش شدند از خواب. حسین دیشب بهانه گرفت که صبح زود بیدارش کنم برای فوتبال ایران و مصر. گفت حیاتیست و باید ببینم. گفتم من دیر میخوابم و آنموقع نمیتوانم بیدارت کنم. ساعت را برداشت و گذاشت سر زنگ. صبح با گُلی که زدیم، همهمان را از خواب بیدار کرد. وقتی تلاشهای تیم را دید و بعدش، آفساید و تساویِ دو تیم، گفت هنوز معلوم نیست. باز هم ممکن است صعود کنیم. بعد نشستیم باهم درباره تلاش آدمها حرف زدیم. اینکه تیم ملی در بازی امروز، همه تلاششان را کردند. حسین مثال میزد از پاسهای خوبشان و من، همه را جمع کردم تا بگویم گاهی هم ممکن است تلاشها، آن نتیجه دلخواهِ ما را نداشته باشد. مثل بازی امروز. بعد ربطش دادم به آزمونِ مرآتی که در مدرسه میدادند و گاهی نتیجهٔ دلخواهش را نمیگرفت. آخرِ صحبتها گفت ولی من هنوز امید دارم به صعود. گفتم من تو را این شکلی دوست دارم. همیشه امیدوار.
خدا بخواهد، گوش شیطان کر، فردا کلاسهای تابستانی بچهها شروع میشود. گفتم کیفهایشان را آماده کنند برای فردا. حسین دنبال اتودش بود و محمد دودل بود کدام کیفش را ببرد. وقتی خوابیدند، کیفها را نگاهی انداختم و گذاشتم دم در. علیرغم همهٔ وعده وعیدها، قرار شد همسرم بچهها را ببرد و من، برگردانم. خداراشکر خیلی زود راضی شد و نیاز به این نبود تا همهٔ زحمتهایم را به رویش بیاورم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوبیستم
@zaatar
ـــــــــــــ
میپرسید اصلا معلوم است کجایی؟ چرا نمینویسی؟ راستش خودم هم نمیدانم کجام. فقط حالا که دارم میروم سمت مصلی، فکر میکنم کاش این دیدار هم، مثل دیدارهای قبلی بود. کاش قرار بود بروم و راوی بیت آقا باشم. مثل همیشه که از سر شوق بیدار میشدم. حالا از سر بغض بیدار شدم و باز هم دارم میروم تا راوی دیدار باشم. دیدارِ آخر.
#وداع
@zaatar