«خیابانهایمان، حسینیه شده.»
تعداد روزهای جنگ مدام از دستم درمیرود. هی باید برگردم و ببینم چند روز گذشت؟ کجا فکر میکردیم انقدر طولانی درگیر جنگ باشیم؟ چند روز از توافق گذشته ولی همچنان، لبنان را میزنند. تنگهٔ هرمز هم متناسب با درگیریها، باز و بسته میشود. عدهای هم این روزها درحال تفسیر و تأویل پیامهای آقا هستند. من هم سرم را گرفتهام پایین و به تنها وظیفهام عمل میکنم. حالا دو بهانه دارم برای بیرون رفتن از خانه. محرم است و خیابانهایمان، حسینیه شده. نیمی از مردم پرچم ایران دست میگیرند و نیمی پرچمِ سرخ یا منتقم.
هر شب میثم مطیعی وسط روضهها، چیزهایی میگوید از رهبر شهیدمان. تازه این شبها راهِ گریهمان باز شده ولی اشک آراممان نمیکند. مثل زخمِ سَر بازی که میسوزد و هرچقدر بیشتر دستکاریاش کنیم، خون بیشتری بیرون میزند. افتادهایم در غمی که هرچقدر سوگواری کنیم، آرام نمیگیریم؛ غمی که معادلش نیست.
کلاسهای مدرسهٔ بچهها از هفتهٔ آینده شروع میشود. همین چند ساعت تنها بودن هم غنیمت است. هرچند، هر لحظه ممکن است جنگ نظامی شروع شود و باز مدرسهها تعطیل شوند. به بچهها گفتم خودم نوکرتان هستم. میبرم و میآورمتان. هیچ نگران نباشید. تنها بودن خرج دارد که من به جان میخرمَش. حالا هم دارم فکر میکنم خوب است خدا شب را آفرید تا بچهها بخوابند. کاش اصلا روزی بیست ساعت میخوابیدند. یا لااقل شانزده ساعت. همهٔ اینها را به خاطر خودشان میگویم. چون وقتی بیدارند و مدرسه نمیروند، حوصلهشان روزی هزار بار سر میرود.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوسیزدهم
@zaatar
ــــــــــــ
میخواستم امشب نروم هیئت. فردا عازم سفرم و باید تا آخرشب چندتا از کارهایم را ردیف میکردم. دودل بودم و وقتی به همسرم گفتم، تردیدم بیشتر شد. اهل استخاره کردن برای هرکاری نیستم. خودم هم هیچوقت قرآن دست نمیگیرم برای استخاره. زمانم کم بود و باید زود تصمیم میگرفتم. وضو گرفتم و قرآن را باز کردم. آیه آمد: «قالَ یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالِینَ»
معنای آیه را بلند برای همسرم خواندم. «اى ابلیس. چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقى که با قدرت خود او را آفریدم، سجده کنى؟!»
دیگر جای فکر کردن نبود. بلند شدم و زودتر از اهل خانه آماده شدم. بچهها قول دادند توی ماشین حرف نزنند تا توی مسیر به نوشتنم برسم. حالا هم نشستهام در میدان ونک. پای منبر آقای عابدینی. همان میعادگاه هر شبمان.
*الحمدلله بابت این روضهها
#روضه
#استخاره
@zaatar
«چشم به درِ حسینیه»
کاش امشب، همان شبی بود که حضرت آقا برای اولینبار بعد از جنگ دوازده روزه درِ حسینیه را باز کرد و وارد شد. همان لحظهای که نشسته بودم توی امامزاده قاضی صابر. میثم مطیعی داشت روضه میخواند. وسط روضه و سینهزنی یکهو حال چهرهاش عوض شد. گفت همین حالا خبر دادند که حضرت آقا وارد حسینیه امام خمینی شدند. تا خبر را شنیدیم همه یکصدا شروع کردیم به الله اکبر. بعضی از خوشحالی افتادند به گریه. غم و شادی درهم شد و دلمان دوباره قرص شد.
کاش امشب، همان شب بود و آقا به کریمی میگفت «ای ایران» بخوان. ما هم از خوشحالیِ حضور آقا، ای ایران را توی راهِ برگشت، پخش میکردیم. کاش امشب همان شبی بود که همهمان غبطه خوردیم به حال کریمی. فردا و پسفرداش آن لحظهٔ ورودِ آقا را برای بار هزارم دیدیم و فخر فروختیم به همهٔ دنیا که بیایید ببینید؛ رهبرِ ما هیچ ترسی از دشمنانش ندارد.
بعدترها از همسر شهید صاحبدل شنیدم که حضرت آقا در تمام طول جنگ دوازده روزه، در بیت بودند. دلم برای آقا سوخت. برای مظلومیتش. مثل همین روزها که هر روز و هرشب دلم برای مظلومیتش میسوزد. کاش دوباره درِ حسینیه باز شود. همان دری که همیشه باز شدنش، دلِ یک ملت را زیرورو میکرد. کاش در باز شود و ما، با چشمهایی خیس از شوق، چشم بدوزیم به آن لحظهای که رهبرِ جدیدمان پا در حسینیه میگذارد. آنوقت دوباره از بین بغضها و گریهها صدای تکبیر بلند شود؛ تکبیری بلندتر از همیشه که بپیچد در حسینیه و دلهای ما را دوباره به هم گره بزند.
@zaatar
«وقتی فوتبال، درس زندگی میشود.»
دیشب باز هم زدوخورد داشتیم. آن هم در شرایطی که توافق شصت روزه کردهایم. آمریکا در تلاش برای مسیری در سواحل عمان برای رفتوآمد بود که نیروهای دریایی ما، شناورها را برگرداندند. دیشب آمریکا هم در واکنش به این ماجرا، به سیریک حمله کرد. از خدا که پنهان نیست. تا خبر را خواندم، وا رفتم. به همسرم گفتم یعنی بچهها نمیروند مدرسه؟ بعد خودم جا خوردم از واکنشم. انگار به زور میخواهم شهد شهادت بدهم به این طفل معصومها.
امشب نرفتیم خیابان. بچهها بیهوش شدند از خواب. حسین دیشب بهانه گرفت که صبح زود بیدارش کنم برای فوتبال ایران و مصر. گفت حیاتیست و باید ببینم. گفتم من دیر میخوابم و آنموقع نمیتوانم بیدارت کنم. ساعت را برداشت و گذاشت سر زنگ. صبح با گُلی که زدیم، همهمان را از خواب بیدار کرد. وقتی تلاشهای تیم را دید و بعدش، آفساید و تساویِ دو تیم، گفت هنوز معلوم نیست. باز هم ممکن است صعود کنیم. بعد نشستیم باهم درباره تلاش آدمها حرف زدیم. اینکه تیم ملی در بازی امروز، همه تلاششان را کردند. حسین مثال میزد از پاسهای خوبشان و من، همه را جمع کردم تا بگویم گاهی هم ممکن است تلاشها، آن نتیجه دلخواهِ ما را نداشته باشد. مثل بازی امروز. بعد ربطش دادم به آزمونِ مرآتی که در مدرسه میدادند و گاهی نتیجهٔ دلخواهش را نمیگرفت. آخرِ صحبتها گفت ولی من هنوز امید دارم به صعود. گفتم من تو را این شکلی دوست دارم. همیشه امیدوار.
خدا بخواهد، گوش شیطان کر، فردا کلاسهای تابستانی بچهها شروع میشود. گفتم کیفهایشان را آماده کنند برای فردا. حسین دنبال اتودش بود و محمد دودل بود کدام کیفش را ببرد. وقتی خوابیدند، کیفها را نگاهی انداختم و گذاشتم دم در. علیرغم همهٔ وعده وعیدها، قرار شد همسرم بچهها را ببرد و من، برگردانم. خداراشکر خیلی زود راضی شد و نیاز به این نبود تا همهٔ زحمتهایم را به رویش بیاورم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوبیستم
@zaatar
ـــــــــــــ
میپرسید اصلا معلوم است کجایی؟ چرا نمینویسی؟ راستش خودم هم نمیدانم کجام. فقط حالا که دارم میروم سمت مصلی، فکر میکنم کاش این دیدار هم، مثل دیدارهای قبلی بود. کاش قرار بود بروم و راوی بیت آقا باشم. مثل همیشه که از سر شوق بیدار میشدم. حالا از سر بغض بیدار شدم و باز هم دارم میروم تا راوی دیدار باشم. دیدارِ آخر.
#وداع
@zaatar
ـــــــــــــــ
اینجا زائرشهرِ چهلسراست.
نزدیک متروی بهشتی و بیرون از مصلی. همهٔ شهرها موکب دارند و غذا میدهند. مدیریت مراسم خیلی خوب است. برنامهریزیِ خوبی شده برای متمرکز نشدنِ جمعیت و جلوگیری از ازدحام. کوله و پاوربانک و خوراکی هم میتوانید بیاورید. فقط باید بگذارید توی دستگاه. بیرون مصلی هم قدمبهقدم، شربت و آب میدهند. علیرغم جو روانی که ایجاد کردند، همهٔ برنامهها خیلی خوب پیش میرود. خیلیها با نوزاد و بچه آمدند. پیر و جوان و همه سنوسالی میشود توی جمعیت دید. یکبار هم در ازدحام جمعیت نیفتادم. مردم، میروند و میآیند. شما هم بیایید. همین یک دیدار است دیگر. فرصت تمام میشود.
#وداع
@zaatar
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
5️⃣2️⃣ آخرین سفارش
تهران برای اولینبار قرار است جمعیتی به خودش ببیند که تا حالا ندیده. من، به فکر روایتکردن این روزهام. بچهها را سپردهام به مادر و همسرم. گفتهام من همین سه روز را دارم برای نوشتن. دیگر تمام. دیگر آقایی نیست که بخواهم برایش بنویسم. آخرین سفارشهاست. دیگر قرار نیست بگویم فردا دعوتم بیت و قرار است راوی باشم.
کولهٔ اربعینم را از کمد بیرون کشیدهام. پاوربانک، چفیه، قرص مسکن، دفترچه یادداشت، خودکار و چند وسیلهٔ ضروری داخلش گذاشتهام. دستمالِ اشک را هم پیش بقیه وسایل جا دادهام. انگار دارم برای پیادهروی طولانی آماده میشوم؛ فقط این بار مقصد، کربلا نیست. مقصد، در دلِ تهران است.
کار من، نوشتن است؛ راهرفتن میان آدمها، گوشدادن و شنیدن از آنهایی که این روزها حرفهای زیادی دارند برای گفتن. دنبال اتفاق عجیب غریبی نیستم. باید سوژهها را از بین صورتهایی پیدا کنم که از راههای دور آمدهاند. میان چشمهایی که اشکشان را از هم پنهان میکنند.
میخواهم بروم راهآهن. مسافرهایی را که از راه دور میآیند، ببینم. گشت بزنم در موکبها. جایی که استکانهای چای و شربت، یکی پس از دیگری پر میشوند. کنار کسانی بایستم که خودشان عزادارند اما اشک را میگذارند برای بعد. انگار هرکدام سهم خودشان را به شکلی ادا میکنند. تعهدِ من هم نوشتن است. کیفم را که جمع میکنم، دستمال اشک را درمیآورم. فرصت سوگواری ندارم. باید از «اتفاق اصلی» فاصله بگیرم. باید بایستم کنار؛ نه آنقدر دور که نبضم با مردم یکی نشود، نه آنقدر نزدیک که اشک، جای کلمات را بگیرد.
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍