ـــــــــــــ
میپرسید اصلا معلوم است کجایی؟ چرا نمینویسی؟ راستش خودم هم نمیدانم کجام. فقط حالا که دارم میروم سمت مصلی، فکر میکنم کاش این دیدار هم، مثل دیدارهای قبلی بود. کاش قرار بود بروم و راوی بیت آقا باشم. مثل همیشه که از سر شوق بیدار میشدم. حالا از سر بغض بیدار شدم و باز هم دارم میروم تا راوی دیدار باشم. دیدارِ آخر.
#وداع
@zaatar
ـــــــــــــــ
اینجا زائرشهرِ چهلسراست.
نزدیک متروی بهشتی و بیرون از مصلی. همهٔ شهرها موکب دارند و غذا میدهند. مدیریت مراسم خیلی خوب است. برنامهریزیِ خوبی شده برای متمرکز نشدنِ جمعیت و جلوگیری از ازدحام. کوله و پاوربانک و خوراکی هم میتوانید بیاورید. فقط باید بگذارید توی دستگاه. بیرون مصلی هم قدمبهقدم، شربت و آب میدهند. علیرغم جو روانی که ایجاد کردند، همهٔ برنامهها خیلی خوب پیش میرود. خیلیها با نوزاد و بچه آمدند. پیر و جوان و همه سنوسالی میشود توی جمعیت دید. یکبار هم در ازدحام جمعیت نیفتادم. مردم، میروند و میآیند. شما هم بیایید. همین یک دیدار است دیگر. فرصت تمام میشود.
#وداع
@zaatar
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
5️⃣2️⃣ آخرین سفارش
تهران برای اولینبار قرار است جمعیتی به خودش ببیند که تا حالا ندیده. من، به فکر روایتکردن این روزهام. بچهها را سپردهام به مادر و همسرم. گفتهام من همین سه روز را دارم برای نوشتن. دیگر تمام. دیگر آقایی نیست که بخواهم برایش بنویسم. آخرین سفارشهاست. دیگر قرار نیست بگویم فردا دعوتم بیت و قرار است راوی باشم.
کولهٔ اربعینم را از کمد بیرون کشیدهام. پاوربانک، چفیه، قرص مسکن، دفترچه یادداشت، خودکار و چند وسیلهٔ ضروری داخلش گذاشتهام. دستمالِ اشک را هم پیش بقیه وسایل جا دادهام. انگار دارم برای پیادهروی طولانی آماده میشوم؛ فقط این بار مقصد، کربلا نیست. مقصد، در دلِ تهران است.
کار من، نوشتن است؛ راهرفتن میان آدمها، گوشدادن و شنیدن از آنهایی که این روزها حرفهای زیادی دارند برای گفتن. دنبال اتفاق عجیب غریبی نیستم. باید سوژهها را از بین صورتهایی پیدا کنم که از راههای دور آمدهاند. میان چشمهایی که اشکشان را از هم پنهان میکنند.
میخواهم بروم راهآهن. مسافرهایی را که از راه دور میآیند، ببینم. گشت بزنم در موکبها. جایی که استکانهای چای و شربت، یکی پس از دیگری پر میشوند. کنار کسانی بایستم که خودشان عزادارند اما اشک را میگذارند برای بعد. انگار هرکدام سهم خودشان را به شکلی ادا میکنند. تعهدِ من هم نوشتن است. کیفم را که جمع میکنم، دستمال اشک را درمیآورم. فرصت سوگواری ندارم. باید از «اتفاق اصلی» فاصله بگیرم. باید بایستم کنار؛ نه آنقدر دور که نبضم با مردم یکی نشود، نه آنقدر نزدیک که اشک، جای کلمات را بگیرد.
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ــــــــــــــــــــ
میخواستم تا آخر مراسم امروز بمانم. نتوانستم. عضلات پاهام درد میکرد. کل لباسهایم از مهپاشها خیس شده بود و لرز داشتم. دیشب یک ساعت خوابیدم و از سروصداهای زائران بیدار شدم. بعد از نماز مصلی، رفتم دنبال بچهها و برگشتم خانه. دوساعت خوابیدم. بیدار که شدم، یادم آمد بابایم را دارند از تهران میبرند. میتوانستم بروم و دو ساعت دیگر ببینَمَش. مثل عزادارها فقط چادری انداختم روی سر و راه افتادم سمت مصلی.
#وداع
@zaatar
ــــــــــــــ
آخرینباری که آمدم دیدنت، کارتم برای جایگاه ویژه بود. خودم هم نمیدانستم. خادمها گفتند میتوانی بروی جلو. امروز هم در ساعتهای آخر، دیدار ویژهای برایم جور کردی. در کمال ناباوری استاد تماس گرفت و همراهش شدم تا رسیدم به همین نزدیکیها. نزدیکترین مکانی که میشد بیایم و ببینمت. کمترین فاصله برای خداحافظیِ آخر.
#وداع
@zaatar