eitaa logo
/زعتر/
464 دنبال‌کننده
216 عکس
39 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
ــــــــــــــ آخرین‌باری که آمدم دیدنت، کارتم برای جایگاه ویژه بود. خودم هم نمی‌دانستم. خادم‌ها گفتند می‌توانی بروی جلو. امروز هم در ساعت‌های آخر، دیدار ویژه‌ای برایم جور کردی. در کمال ناباوری استاد تماس گرفت و همراهش شدم تا رسیدم به همین نزدیکی‌ها. نزدیک‌ترین مکانی که می‌شد بیایم و ببینمت. کمترین فاصله برای خداحافظیِ آخر. @zaatar
«یک دلِ سیر» از هوش مصنوعی می‌پرسم یک دل سیر گریه کردن دقیقا یعنی چقدر و چطور گریه کردن؟ هوش مصنوعی می‌گوید این حالت برای افراد مختلف، متفاوت است اما معمولا چند نشانه دارد. مثلا اشک بدون اراده جاری می‌شود یا اینکه بعد از گریه، معمولا حسِ سبکی و آرامشِ نسبی، سراغ آدم می‌آید. بعد برایم توضیح می‌دهد که اگر می‌خواهی بفهمی دلت از گریه سیر شده یا نه، معمولاً وقتی اشک‌ها خودبه‌خود قطع می‌شوند، شدت احساسات فروکش می‌کند و دیگر نیاز فوری به ادامه گریه احساس نمی‌کنی، می‌توان گفت به آن حالت نزدیک شده‌ای. نکاتش را که می‌خوانم، برایش می‌نویسم: «من چند ماه است دارم گریه می‌کنم. آنقدر که گاهی فکر می‌کنم نفسم دارد می‌رود و جانی برایم نمانده ولی به این حالت نزدیک نمی‌شوم. یعنی اشک‌هایم قطع نمی‌شود. احساساتم فروکش نمی‌کند. فکر می‌کنم هر لحظه نیاز دارم به گریهٔ دوباره. من چهار ماه است دنبالِ یک دلِ سیر گریه کردنم. دنبال حسِ سبکی و آرامش نسبی. چیزی که این روزها ازش دورم. برایش می‌نویسم من این روزها غمی دارم که هرچه اشک می‌ریزم، آرام نمی‌شوم. @zaatar
«گریه‌های وقت و بی‌وقت» نمی‌دانم روز چندم جنگ است. چند روزی می‌شود که زدوخوردها شدت گرفته. دل توی دلم نبود که آقا از عراق برگردد. دیروز از وقتی چشم باز کردم نشستم پای فیلم‌ها و عکس‌هایی که از نجف و کربلا منتشر می‌شد. می‌خواستم هیچ صحنه‌ای را از دست ندهم. دستم به هیچ کاری نمی‌رفت. سر ظهر یادم آمد صبحانه نداده‌ام به بچه‌ها. از دل‌ضعفه‌هایشان فهمیدم. نمی‌دانم ناهار برایشان پختم یا نه. همین دیروز بود ولی یادم نیست. بچه‌ها عادت کرده‌اند به گریه‌های وقت و بی‌وقتم. فقط زل می‌زنند بهم. گاهی سؤالی می‌پرسند از تشییع. دوست دارم این روزها از یادشان نرود. می‌خواهم بزرگ که شدند، خاطره‌ای در ذهنشان بماند. یادشان باشد چندسالی در زمانهٔ مردی زندگی کردند که بهترینِ ما بود اما بعضی‌ها با شهادتش هلهله سر دادند. بعدازظهر دیدم اینطور نمی‌شود. ساکی بستم و آمدم خانهٔ بابا. از بابا پرسیدم امام که فوت کرد، اوضاع مثل حالا بود؟ بابا گفت آن‌موقع نگرانی، زیاد داشتیم. با اینکه آماده بودیم برای رفتنِ امام ولی اوضاع سنگین بود. مدام از بابا می‌پرسیدم بدتر از حالا؟ بابا می‌گفت آقا بعد از ۴۷ سال که شرایط جمهوری اسلامی تثبیت شده رفت ولی امام که رفت اینطور نبود. شرایط نه جنگ نه صلحی داشتیم. اوضاع اقتصادی از الان خیلی بدتر بود. الان جمهوری اسلامی ریشه‌دار است. آقا پانصد مجتهد توی این سال‌ها تربیت کرده. معلوم است چی ساخته. آن‌موقع نگرانی‌های ما خیلی بیشتر بود. وقتی آقا آمد جای امام، می‌گفتیم آقا یعنی چه کاره می‌شود؟ بعد آقا می‌گفت من اگر بگویند رفتگر جمهوری اسلامی هم بشو، می‌روم. هرچه امام بگوید. بابا می‌گفت جمهوری اسلامی با این شهادت خیلی قوی‌تر شد. غروب، خواهرها هم آمدند. انگار همه ناخواسته، دور هم جمع شدیم برای سوگی که داشتیم. امید داشتم کمی آرام بگیرم. آرام نشدم. این‌بار باهم نشستیم پای تلویزیون تا هیچ صحنه‌ای را از تشییعِ مشهد از دست ندهیم. باهم نشستیم و این‌بار باهم شانه‌هامان تکان می‌خورد از غمی که نمی‌خواستیم باورش کنیم. حالم دست خودم نبود. دلم شور می‌زد. انگار که تازه همین امروز آقا را از دست داده باشیم. انگار که هرلحظه داریم آقا را از دست می‌دهیم. نمی‌دانم چطور این روزها را تاب می‌آوریم. ما آقایی را از دست دادیم که از همهٔ عالم بیشتر دوستش داشتیم. آقایی که همه‌مان فکر می‌کنیم هیچکس، اندازهٔ ما دوستش نداشت. @zaatar
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣8️⃣ «اشک‌هایم کلمه شد» ورودی صحن اصلی مصلی، چند نفر ایستاده بودند پشت میز. کاغذهایی را می‌دادند دست مردم و می‌خواستند عهدی ببندند با امام شهیدشان. همه دورتادورِ میز، کمر خم کرده بودند و مشغول نوشتن شدند. من هم بی‌هوا کاغذی گرفتم و رفتم توی فکر برای پیداکردن یک قرارِ عملی. دو سه سال بعد از ورودم به دنیای نوشتن، تردید سراغم آمد. شک کرده بودم به مسیر. فکر می‌کردم نکند بیراهه بروم. به جایی رسیدم که با استاد نویسندگی‌ام نشستم به صحبت. از سرگردانی‌ام گفتم و راهکار خواستم. گفتند ادبیات، تمدن‌ساز است و ارجاعم دادند به کتاب دغدغه‌های فرهنگی حضرت آقا. کتاب را پیوسته خواندم و نگاهِ آقا به ادبیات را بهتر فهمیدم. همان روزها، رهبری دیداری داشتند با پرستارها و از جنگ روایت‌ها گفتند: «شما روایت کنید حقایق جامعهٔ خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت نکنید، دشمن روایت می‌کند.» آن جمله‌ها در ذهنم ماند تا سال‌ها بعد که جنگ رمضان شروع شد. طول کشید تا خودم را پیدا کنم. چند روزی فقط می‌نشستم یک‌جا. عکس‌های آقا را نگاه می‌کردم و می‌زدم روی پا. طولی نکشید که شروع کردم به نوشتن. اشک‌هایم شدند کلمه. کارم شد روایت‌کردن روزهایی که ایستادیم در خط مقدم جنگ و خیابان‌ها شدند سنگرِ هر شبمان. حالا که دنبال نوشتن عهدی بودم با امام شهید، می‌دیدم آن چند جمله فقط یک توصیه نبود؛ درسی بود که معلمی برای شاگردش گفت. قرارِ من، از همان روز شروع شده بود؛ فقط حالا باید روی کاغذ می‌آمد. برگهٔ توی دستم را برگرداندم. خودکار بغل‌دستی‌ام را گرفتم و نوشتم: «تا زنده‌ام شاگردت می‌مانم؛ همان شاگردی که درسش را با نوشتن پس می‌دهد.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍