eitaa logo
/زعتر/
465 دنبال‌کننده
269 عکس
40 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«قاب روی میز» [روزنگار را دیشب نوشتم. زور خواب زیاد بود و نشد پست کنم] از صبح مشغول کارهای روضه‌‌ام. هویج و کرفس و فلفل‌دلمه‌ای را ریخته‌ام توی سینک. لیمو ترش و فلفل را هم. همسر می‌گفت غذاها قشنگ‌تر می‌شوند با لیمو و فلفل. دلش می‌خواهد هرسال چیزی اضافه کند به نذرِ هرسال‌مان. بچه‌ها نذرِ امام حسنند. هر سال وقتی همه درحال برنامه‌ریزی برای اربعینند، ما دست‌وپا می‌زنیم برای روضه‌ٔمان. نگرانیم مهمان‌ها کم شوند. همه کربلا باشند و خانه، خلوت بماند. ظهر، دخترخاله خودش را رساند کمکم. امان نمی‌داد به من. تا مشغول گردگیری بودم، کل خانه را جارو کشید. بعد دید بچه‌ها چطور ریخت‌وپاش می‌کنند، گفت تا فردا باید چندبار جارو بکشی. راه می‌رفت می‌گفت خدا صبرت بدهد. گفتم صبر داده و الا چطور می‌توانم ببینم و ندید بگیرم کارهای‌شان را. دخترخاله برنج‌ها را هم پاک کرد و بعد رفت. رفت تا فردا. روزِ شهادت امام. تا شب، همهٔ کارها را ردیف کردم. سبزیجاتِ مرغ را هم خرد کردم تا فردا کارهام سبک‌تر باشد. فقط زعفران را نسابیدم. مرغ، زعفران داشته باشد، دیگر چیزی نمی‌خواهد. مامان و خاله هم، صبح زود می‌آیند برای کمک. خانه آنقدر تمیز شده که دلم می‌خواهد بچه‌ها تا فردا عصر بخوابند و برای روضه بیدار شوند. یک ساعتِ آخر، مداحی گذاشتم تا خواب از سرم بپرد. آبکش‌ها را شستم و ردیف کردم برای فردا. قابلمه‌ها را گذاشتیم توی پارکینگ. کتیبه امام حسن(ع) را زدیم به دیوار. فکر کردم کاش روضه فقط مردانه نبود. آنقدر خانه بزرگ بود که می‌شد خانم‌ها را هم دعوت کنیم. بعد، چشمم افتاد به عکس پدرِ همسرم. گذاشتمش روی میز تا فردا فاتحه‌ای برایش بخوانند. یادم آمد امسال باید عکس آقا را هم بگذارم روی میز. و همین کافی بود برای گریهٔ امشبم. @zaatar
«پنج‌تن، پناه این روزها» دیروز به پختن غذا گذشت و روضه‌‌ای که نذر هرسالمان است. خاله و مادرم، طبق معمول، خستگی‌های من و همسرم را که دیدند، گفتند سال دیگر آشپز بگیرید. این دیالوگ، هرسال بعد از عید غدیر و شهادت امام حسن(ع)، بین ما ردوبدل می‌شود و جواب ما همیشه یک چیز است: «همه کیفش به اینه که خودمون بپزیم. خودمون عرق بریزیم پای آبکش کردن برنج. از درد پاها ناپروکسن بخوریم و فردای روضه همچنان لنگ بزنیم از درد ولی حال دلمون خوش باشه که تونستیم یه کاری کنیم برای اماممون.» موقع پختن برنج، وقتی با دستهٔ کف‌گیر، وسط برنج را خالی کردم و اسم خدا را آوردم، وقتی به نام پنج‌تن، دور الله را پنج بار دیگر خالی کردم، وقتی زعفران و هل و گلاب مرغ را اضافه کردم و شعلهٔ زیر مرغ را خاموش کردم، برای حاجت روایی همهٔ مردم، برای حفظ رهبر عزیز و برای پیروزی کشورمان دعا کردم. دیروز تشییع شصت‌‌ودو تکه از پیکر بچه‌های میناب بود که بعد از تفحص، پیدا شدند. چند فیلم از تشییع‌شان منتشر شد. نتوانستم ببینم‌شان. احساس می‌کنم قلبم دیگر ظرفیتِ این غم را ندارد. حتی وقتی سر سفرهٔ شام، تلویزیون روشن بود و داشت چند صحنه از میناب را نشان می‌داد، گفتم خاموشش کنید. دیگر نمی‌توانم. دیگر تحملم تمام شده و این درد می‌کُشَدَم. این روزها فقط برای مادر ماکان دعا می‌کنم و حتی یک لحظه نمی‌توانم خودم را جایش بگذارم. تب‌وتابِ جنگ، بالاست. صبح در خبرها خواندم دکل مخابراتی گذرگاه مرز شلمچه را هم زده‌اند. جایی که زائران اربعین در رفت‌وآمد بوده‌اند. ماهم پاسخ‌های خوبی داده‌ایم و مرز کویت با عراق را زده‌ایم. خدا این اربعین را به خیر بگذراند. کاش مردمِ ما مثل هر سال حماسه خلق کنند با آمدنشان و طبق حرف حاج آقا پناهیان، آن‌هایی هم که تصمیم دارند بمانند و خیابان‌ها را حفظ کنند، دستِ یک نفر دیگر را هم بگیرند و بیاورند. @zaatar
/زعتر/
«بچه‌ها دل‌بستهٔ خیابان شده‌اند.» دو روز است که روزنگار ننوشتم و مشغول نوشتنی‌های دیگر شدم. دوست دا
یک روز، زهرا عطارزاده، این پست را نوشت و قبلش با من هماهنگ کرد که می‌خواهم تو را هم ادمین کانالم کنم که فلان و... کلی بدوبیراه نثارش کردم و خندید و گذشت. از همان روز، فکر می‌کردم چطور می‌توانم از این اعتمادش، سوءاستفاده کنم که خدا را خوش بیاید! و همان‌جا، به ذهنم رسید حالا که او از مرگ حرف می‌زند، من از تولد بگویم. از همان روز تصمیم گرفتم برای تولدش، اینجا پستی بگذارم و برایش هدیه جمع کنم! اما نه هدیه معمولی. هدیه معنوی! برای دیدن ادامه آنچه می‌خواهم بگویم، لازم است وارد شعبه بله‌ی کانال زعتر شوید. https://ble.ir/zaatar پ.ن: تولدش ۰۵/۰۵/۰۵ است؛ ولی خواستم زودتر غافلگیر شود! .
/زعتر/
یک روز، زهرا عطارزاده، این پست را نوشت و قبلش با من هماهنگ کرد که می‌خواهم تو را هم ادمین کانالم کنم
. سلامتی رفیقی که شش سال پیش، الفبای نوشتن را با راهنمایی‌های دلسوزانه‌اش یاد گرفتم؛ کسی که از همان روزهای اول، اولین خواننده‌ٔ تمام متن‌هایم بود. تک‌تک جمله‌ها را با حوصله می‌خواند، روی واژه‌ها مکث می‌کرد، ایراد می‌گرفت و بی‌رحمانه نقد می‌کرد. هر بار از تیزی نقدهایش آخَم بلند می‌شد، اما حالا که برمی‌گردم و مسیر را نگاه می‌کنم، می‌بینم اگر او نبود، خیلی از این قدم‌ها را هیچ‌وقت برنمی‌داشتم و رشد نمی‌کردم. سلامتی رفیقی که همیشه بی‌قضاوت به حرف‌هایم گوش می‌دهد؛ کسی که می‌توانم آشفته‌ترین فکرها، ترس‌ها، اشتباه‌ها و حتی تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم را برایش تعریف کنم، بی‌آنکه نگران باشم بعد از آن، نگاهش بهم عوض شود. سلامتی رفیقی که همیشه یک قدم بیشتر از خودم به من ایمان دارد؛ وقتی خودم از خودم ناامیدم، یادم می‌اندازد چه راهی آمده‌ام، دست روی توانایی‌هایی می‌گذارد که خودم نمی‌بینم و آن‌قدر تشویقم می‌کند تا دوباره جرئت شروع کردن پیدا کنم. سلامتی رفیقی که حضورش همیشه با آرامش همراه است؛ لازم نیست معجزه‌ای بکند یا راه‌حلی داشته باشد، همین که هست، همین که می‌شود روی بودنش حساب کرد، کافی است تا دنیا چند درجه بهتر شود. سلامتی رفیقی که از هیچ هدیه‌ای بیشتر از این خوشحال نمی‌شود که برای پدرِ از دنیا رفته‌اش فاتحه‌ای بخوانید و دعای خیری نثار روحش کنید؛ کسی که هنوز هم مهر پدر را در تک‌تک حرف‌ها و رفتارش می‌شود دید. سلامتی رفیقی که اگر امروز چیزی از نوشتن بلدم، اگر هنوز با اشتیاق می‌نویسم و اگر جرئت دارم متن‌هایم را به دیگران نشان بدهم، سهم بزرگی از این مسیر را مدیون او هستم. https://eitaa.com/harfikhteh/827 @zaatar