eitaa logo
/زعتر/
465 دنبال‌کننده
269 عکس
40 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«پنج‌تن، پناه این روزها» دیروز به پختن غذا گذشت و روضه‌‌ای که نذر هرسالمان است. خاله و مادرم، طبق معمول، خستگی‌های من و همسرم را که دیدند، گفتند سال دیگر آشپز بگیرید. این دیالوگ، هرسال بعد از عید غدیر و شهادت امام حسن(ع)، بین ما ردوبدل می‌شود و جواب ما همیشه یک چیز است: «همه کیفش به اینه که خودمون بپزیم. خودمون عرق بریزیم پای آبکش کردن برنج. از درد پاها ناپروکسن بخوریم و فردای روضه همچنان لنگ بزنیم از درد ولی حال دلمون خوش باشه که تونستیم یه کاری کنیم برای اماممون.» موقع پختن برنج، وقتی با دستهٔ کف‌گیر، وسط برنج را خالی کردم و اسم خدا را آوردم، وقتی به نام پنج‌تن، دور الله را پنج بار دیگر خالی کردم، وقتی زعفران و هل و گلاب مرغ را اضافه کردم و شعلهٔ زیر مرغ را خاموش کردم، برای حاجت روایی همهٔ مردم، برای حفظ رهبر عزیز و برای پیروزی کشورمان دعا کردم. دیروز تشییع شصت‌‌ودو تکه از پیکر بچه‌های میناب بود که بعد از تفحص، پیدا شدند. چند فیلم از تشییع‌شان منتشر شد. نتوانستم ببینم‌شان. احساس می‌کنم قلبم دیگر ظرفیتِ این غم را ندارد. حتی وقتی سر سفرهٔ شام، تلویزیون روشن بود و داشت چند صحنه از میناب را نشان می‌داد، گفتم خاموشش کنید. دیگر نمی‌توانم. دیگر تحملم تمام شده و این درد می‌کُشَدَم. این روزها فقط برای مادر ماکان دعا می‌کنم و حتی یک لحظه نمی‌توانم خودم را جایش بگذارم. تب‌وتابِ جنگ، بالاست. صبح در خبرها خواندم دکل مخابراتی گذرگاه مرز شلمچه را هم زده‌اند. جایی که زائران اربعین در رفت‌وآمد بوده‌اند. ماهم پاسخ‌های خوبی داده‌ایم و مرز کویت با عراق را زده‌ایم. خدا این اربعین را به خیر بگذراند. کاش مردمِ ما مثل هر سال حماسه خلق کنند با آمدنشان و طبق حرف حاج آقا پناهیان، آن‌هایی هم که تصمیم دارند بمانند و خیابان‌ها را حفظ کنند، دستِ یک نفر دیگر را هم بگیرند و بیاورند. @zaatar
/زعتر/
«بچه‌ها دل‌بستهٔ خیابان شده‌اند.» دو روز است که روزنگار ننوشتم و مشغول نوشتنی‌های دیگر شدم. دوست دا
یک روز، زهرا عطارزاده، این پست را نوشت و قبلش با من هماهنگ کرد که می‌خواهم تو را هم ادمین کانالم کنم که فلان و... کلی بدوبیراه نثارش کردم و خندید و گذشت. از همان روز، فکر می‌کردم چطور می‌توانم از این اعتمادش، سوءاستفاده کنم که خدا را خوش بیاید! و همان‌جا، به ذهنم رسید حالا که او از مرگ حرف می‌زند، من از تولد بگویم. از همان روز تصمیم گرفتم برای تولدش، اینجا پستی بگذارم و برایش هدیه جمع کنم! اما نه هدیه معمولی. هدیه معنوی! برای دیدن ادامه آنچه می‌خواهم بگویم، لازم است وارد شعبه بله‌ی کانال زعتر شوید. https://ble.ir/zaatar پ.ن: تولدش ۰۵/۰۵/۰۵ است؛ ولی خواستم زودتر غافلگیر شود! .
/زعتر/
یک روز، زهرا عطارزاده، این پست را نوشت و قبلش با من هماهنگ کرد که می‌خواهم تو را هم ادمین کانالم کنم
. سلامتی رفیقی که شش سال پیش، الفبای نوشتن را با راهنمایی‌های دلسوزانه‌اش یاد گرفتم؛ کسی که از همان روزهای اول، اولین خواننده‌ٔ تمام متن‌هایم بود. تک‌تک جمله‌ها را با حوصله می‌خواند، روی واژه‌ها مکث می‌کرد، ایراد می‌گرفت و بی‌رحمانه نقد می‌کرد. هر بار از تیزی نقدهایش آخَم بلند می‌شد، اما حالا که برمی‌گردم و مسیر را نگاه می‌کنم، می‌بینم اگر او نبود، خیلی از این قدم‌ها را هیچ‌وقت برنمی‌داشتم و رشد نمی‌کردم. سلامتی رفیقی که همیشه بی‌قضاوت به حرف‌هایم گوش می‌دهد؛ کسی که می‌توانم آشفته‌ترین فکرها، ترس‌ها، اشتباه‌ها و حتی تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم را برایش تعریف کنم، بی‌آنکه نگران باشم بعد از آن، نگاهش بهم عوض شود. سلامتی رفیقی که همیشه یک قدم بیشتر از خودم به من ایمان دارد؛ وقتی خودم از خودم ناامیدم، یادم می‌اندازد چه راهی آمده‌ام، دست روی توانایی‌هایی می‌گذارد که خودم نمی‌بینم و آن‌قدر تشویقم می‌کند تا دوباره جرئت شروع کردن پیدا کنم. سلامتی رفیقی که حضورش همیشه با آرامش همراه است؛ لازم نیست معجزه‌ای بکند یا راه‌حلی داشته باشد، همین که هست، همین که می‌شود روی بودنش حساب کرد، کافی است تا دنیا چند درجه بهتر شود. سلامتی رفیقی که از هیچ هدیه‌ای بیشتر از این خوشحال نمی‌شود که برای پدرِ از دنیا رفته‌اش فاتحه‌ای بخوانید و دعای خیری نثار روحش کنید؛ کسی که هنوز هم مهر پدر را در تک‌تک حرف‌ها و رفتارش می‌شود دید. سلامتی رفیقی که اگر امروز چیزی از نوشتن بلدم، اگر هنوز با اشتیاق می‌نویسم و اگر جرئت دارم متن‌هایم را به دیگران نشان بدهم، سهم بزرگی از این مسیر را مدیون او هستم. https://eitaa.com/harfikhteh/827 @zaatar
ــــــــــــــ وقتی برای مصلی و تشییع آقا، کوله‌ٔ اربعینم را برداشتم و گذاشتم روی شانه، تمامِ فکر و ذکرم این بود که امسال هم بتوانم پا بگذارم در مشایه. نمی‌دانستم اصلاً قرار است رفتنی در کار باشد یا نه. انگار آدم گاهی به امیدی که هیچ نشانه‌ای از برآورده شدنش ندارد، چنگ می‌زند. شب شهادت امام حسن(ع)، وقتی مرغ‌ها را می‌شستیم و بسته‌بندی می‌کردیم برای روضه، وسط همان شلوغی، بی‌هیچ مقدمه‌ای از دلم گذشت که نذر کنم ماه دیگر هم روضه‌ای داشته باشیم. همان موقع بود که رفتنمان قطعی شد. آن هم در شرایطی که احتمالش یک درصد بود و ما دلمان خوش بود به همان یک درصد. کوله‌ام را که بستم به بچه‌ها گفتم برایم پیکسل بیاورند. عکس آقای شهید و پرچم ایران عزیزم را زدم به کوله. دلم می‌خواست در تمام مسیر، هم یاد آقایم همراهم باشد و هم نشان وطنم. سفر ما خیلی کوتاه است. همین چند روز هم غنیمت است. امید دارم تا به دعای آقای فرهانیان در پست قبل، روز تولدم نجف باشم و برایتان زیارت امین‌الله بخوانم. @zaatar
. بچه‌ها را سپردیم به مادرِ همسرم و راهی شدیم از مرز چذابه. مردم گروه گروه می‌روند و هوا داغ است. هرسال نمی‌دانم منی که تحمل گرما را ندارم، اینجا چه کار می‌کنم. @zaatar
. الان بزرگ‌ترین معضلم اینه که به خاطر گرما توی روسری‌م طلق نذاشتم و همه‌ش حس می‌کنم روسریم خرابه. :/ @zaatar
«به نیابت از تمام زن‌های سرزمینم» ایستاده بودم توی گیت‌بندی خانم‌ها برای نشان دادن پاسپورت. زن‌های عرب، صدایشان بلندتر بود و طبق معمول با خودم گفتم زن نیستم اگر سال دیگر زبان عربی‌ام را تقویت نکنم. دوست داشتم سر دربیاورم از حرف‌هایشان. چیزی حدود پانصد نفر بین من و همسرم فاصله افتاده بود؛ صف خانم‌ها و آقایان جدا بود و مردها، سیل جمعیتی بودند تمام‌نشدنی. هرچقدر در تجمعات خیابانی، تعداد زن‌ها بیشتر بود، اینجا برعکس است. جمعیت مردها چندین‌ برابر خانم‌هاست. اینجا تا دلتان بخواهد مردهایی هستند که بی‌زن و بچه آمده‌اند. از قبل، نیت کرده بودم سفرم را به نیابت از امام شهید و آقا مجتبی بروم. اما بعد از دیدن جمعیت مردها، «زن‌ها» را هم به نیتم اضافه کردم. به نیابت از مادر همسرم که حق مادری را برای من هم تمام کرده و اگر حمایت هرساله‌اش نبود، شاید من اینجا نبودم. به نیابت از همهٔ زن‌هایی که باردارند و نمی‌توانند بیایند توی این جمعیت. به نیابت از آن‌هایی که نوزادی توی بغل دارند. به نیابت از زنانی که همسرشان به هردلیلی مخالف این سفر است و هرسال در فراق کربلا می‌سوزند. به نیابت از آن‌هایی که می‌ترسند از این سفر و تاب و تحملشان کم است. زنانی که مریضی یا نداشتن پول مانعشان شده و مهم‌تر از همه، زنانی که به خاطر شرایط جنگی در کشور ، پابه‌پای همسرشان مانده‌اند در کشور و داغ این سفر، مانده به دلشان. تک‌تک قدم‌هایم را به نیابت از این زن‌ها برمی‌دارم. زن‌هایی که صبورند و هرسال که فیلم‌های اربعین را می‌بینند، نمِ اشک‌ را با گوشهٔ آستین پاک می‌کنند و امید می‌کارند در دلشان برای سال‌های بعدتر. @zaatar