عکسها از دیشب است. سامرا، کاظمین و امامزاده سیدمحمد که بیهیچ برنامهای برای اولینبار قسمتمان شد. سامرا خلوت بود. ناخواسته افتادم توی جمعیت برای زیارت از نزدیک. قبل از رسیدن به ضریح، زنی کنارم ایستاده بود و هقهق میزد. از بیقراریاش، من هم افتادم به گریه. شانههایش را نوازش کردم تا آرام بگیرد. زیر لب میگفت:« خستهام» با روسری جلوی دهانش را گرفته بود تا صدایش را کنترل کند. آنقدر گریه فشار آورد که رو کرد به من و گفت:« حالم بده» بعد به نفسنفس افتاد و انگار زیر پایش خالی شد. کمکش کردم تا دراز بکشد. انگار بار سختیها روی شانههایش سنگینی میکرد. وقتی نزدیک ضریح شدم، علی رغم همیشه، چنگ زدم به شبکهها و برای همهٔ آنهایی که این روزها خستهاند و دلشان آرامش میخواهد، دعا کردم.
#اربعین
@zaatar
.
سر صبح رسیدیم کربلا؛ با پاهایی تاولزده که میسوخت. آب میریختم به صورتم که چشمهایم روی هم نرود. اگر ایرادی نداشت، همانجا وسط خیابان دراز میکشیدم و درجا میخوابیدم. وقتی پیاده راه افتادیم سمت بینالحرمین، درست لحظهای که بین شاخوبرگهای یک درخت در انتهای خیابانی، گنبد حرم امام حسین را دیدیم، بیآنکه چیزی بگوییم به هم، زدیم زیر گریه. انگار مزد همه سختیها و خستگیها، همان نیمچه نگاه بود و تمام. رفتیم بینالحرمین. به همسرم گفتم روضه بخوان. دلم یک دل سیر گریه کردن میخواست. اول از همه باید برای رهبر شهیدم اشک میریختم. انگار باید به امام حسین میگفتم دیدی چه خاکی به سرمان شد؟ همسرم روضه میخواند و من اشک میریختم. وقتی بلند شدیم، توی خیابان تعزیهای برپا بود. زنان، روی شترها نشسته بودند و به سروصورت میزدند. اسبی جلوی شترها، بیسرنشین میرفت و لکههای خون روی صورتش نشسته بود. عربی روضه میخواندند و من انگار کلمهبهکلمهاش را میفهمیدم. همانجا بود که حس کردم دارم یک دل سیر گریه میکنم.
#اربعین
@zaatar