eitaa logo
/زعتر/
462 دنبال‌کننده
269 عکس
40 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
دیروز، رونمایی شماره جدید مدام بود در تکیه نیاوران؛ مکانی که بخش‌هایی از سریال شب دهم در آن فیلم‌برداری شده بود. هربار متناسب با موضوع شماره، مکانی هم‌سو انتخاب می‌شود و این‌بار که موضوع حسین(ع) بود، انتخاب مکان، بهتر از این نمی‌شد. آن‌قدر اتمسفرش به دل می‌نشست که دوست داشتم ساعت‌ها بنشینم و عکس بگیرم از درودیوارش. دوساعتی نشستیم و شنیدیم از پیوند ادبیات با امام حسین(ع). روزِ قبلِ رونمایی از دوستی که اینجا در زمان جنگ باهم آشنا شدیم، دعوت کردم تا بیاید و بعد از مدت‌ها حرف زدن در صفحات مجازی، همدیگر را ببینیم. برخلاف تصورم خیلی راحت پذیرفت و آمد. قبلش پرسید این‌طور جاها چادر اجباری‌ست؟ خندیدم. می‌خواستم بگویم کجاش را دیدی؟ پوشیه هم باید بزنی. :)) می‌دانستم مدام، خط قرمزش، تنها ایران است و همهٔ کسانی که ایران عزیز را دوست دارند، می‌توانند اینجا حول محور ادبیات، دور هم جمع شوند. او هم ادبیات خوانده بود و گاهی می‌نوشت. می‌دانستم اگر بیاید نمک‌گیر می‌شود. گفتم هرطور دوست داری بیا. فقط به‌خاطر فضای تکیه، شاید بهتر باشد شالی چیزی داشته باشی. درست روبه‌روی تکیه، تا از ماشین پیاده شدم، دیدَمَش. کاملا مطابقت داشت با عکس پروفایلش. بی‌حرف همدیگر را در آغوش کشیدیم. من می‌میرم برای این دوستی‌ها. اصلا زنده‌ام با همین رفاقت‌ها. توی مراسم، قدری از آن روزهای جنگ صحبت کردیم. می‌گفت با اینکه شخص اول کشور را از دست دادیم نوشته‌های تو امیدبخش بود. انگار حالَت خوب بود دقیقا برعکس من. بعد از مراسم خیلی فکر کردم به حرفش. حتی چندتا از روزنگارهای جنگ را مرور کردم و هرچقدر بیشتر خواندم، مطمئن‌تر شدم که خیابان‌ها من را زنده و سرپا نگه داشته بود. @zaatar
ــــــــــــــــــ محمد: مامان؟ می‌شه بگی موضوع شماره بعدی مجله، «محمد» باشه؟ @zaatar
«راضی‌ام به خواب و خیال‌ها» من ندیده، دلبستهٔ شما شده‌ام. از همان سحری که با بچه‌ها نشسته بودیم و از پشت صفحه تلویزیون دعای جوشن کبیر را با نوای میثم مطیعی گوش می‌دادیم و خبر رهبری شما را دادند تا همین حالا. تا همین امشب که رفتیم خیابان و مثل همهٔ روزهای قبل به امر شما، پرچم گرفتیم به‌ دوش. من، صدای‌تان را از بَرَم. چندوقت پیش، صوت‌های دو سه دقیقه‌ای از شما در فضای مجازی منتشر شد درباره نماز و اجابت دعا و توفیقِ شُکر. از سلسه جلساتی که قبلا داشته‌اید. نمی‌دانم چندین‌بار گوش دادم‌ِشان. هربار چهره‌تان را وصل کردم به صداها. دیروز تصویر جدیدی از شما منتشر شد که حس کردم مربوط به زمانِ رهبری شماست. چندین‌بار زوم کردم روی عکس؛ روی دست‌ها، صورت، چشم‌ها، روی قبا و عبایی که به تن دارید. این‌بار داشتم تصویرتان را سنجاق می‌کردم به صداهایی که از شما شنیده‌ام. تصور کردم وقتی پیام‌های بلند‌بالایتان را می‌خوانید یا وقتی لبخند می‌زنید، چه شکلی می‌شوید. با خودم گفتم شاید لبخندتان شبیه حضرت آقا باشد. من در صورت نورانی شما، دنبال نشانه‌ای از پدر می‌گشتم. من، هربار با دیدن عکس‌های پدرتان، قالب تهی می‌کنم. این روزها عکس‌های‌شان را تند‌تند رد می‌کنم. حس می‌کنم دیگر از توانم خارج است. سوگِ بدی به جانم افتاده که دیگر ظرفیت تحملش را ندارم. مگر نمی‌گفتند خدا سختی‌ها را به اندازهٔ ظرفیت آدم‌ها می‌دهد؟ کجا ثابت کرده بودم ظرفیت چنین سوگی را دارم؟ این روزها فقط دل‌خوشم به صدا، تصویر و پیام‌های جدا از هَمِ‌تان. بارها در رؤیا آمده‌ام دیدارتان. باز هم پرده کنار رفته و این‌بار شما را از پس پرده دیده‌ام. دیشب یکی از رفقا فیلمی از شما فرستاد برایم. کار هوش مصنوعی بود. توی فیلم شما وارد بیت شدید و بعد از چند قدم کوتاه، به دوربین‌ نگاه کردید و لبخند زدید. نمی‌دانم چندین‌بار فیلم را دیدم. آن‌قدر پای همان فیلم گریه کردم که شب آمدید به خوابم. این‌بار با پدرتان. جمع کوچکی بودیم. می‌خواستیم نماز بخوانیم پشت سرتان. توی خواب هم افتادم به گریه. فکر می‌کردم رؤیاهام محقق شده. نمی‌دانستم باز غرق شده‌ام در رؤیایی دیگر. من، راضی‌ام به همین خواب و خیال‌ها. به عکس‌ها و پیام‌ها. به رهبری که مثل امامِ حاضرم، نمی‌بینَمَش اما دل‌خوشم به داشتنش. @zaatar
ـــــــــــــــ امروز یک نفر که لااقل بعد از پانزده سال می‌دیدَمَش، بهم گفت: «چند سالت شده؟» لحظه‌ای مکث کردم و باصدای آهسته گفتم ۳۷. انگار با سؤالش، سیلیِ محکمی زد توی گوشم. تا همین حالا که می‌خواهم زودتر از هرشب بخوابم، انگار سیلی پشت سیلی می‌خورم. با بی‌میلی رفتم خرید برای خانه. فقط خانواده را همراهی کردم. شام چیزی درست نکردم. به بهانهٔ بچه‌ها شیرینی خریدم. گفتم شاید حال خودم هم عوض شود؛ اما چیزی تغییر نکرد. دستم نمی‌رفت به هیچ‌کاری. حالا سینک پُر است از ظرف‌های امروز. حتی حوصله نداشتم بچینمشان توی ظرفشویی. برخلاف همیشه، کارهای هفتهٔ پیش‌رو را هم ننوشتم. خودم را کشاندم تا همین لحظه. تا هوا تاریک شود و بتوانم چندساعتی از دنیا و فکر و خیال‌هاش، فارغ شوم. خواب، گاهی مسکن است. کاش وقتی بیدار می‌شوم، سن‌‌ام را فراموش کرده باشم؛ یا لااقل وقتی بیدار می‌شوم، دوباره همان کسی باشم که پانزده سال پیش بودم. @zaatar