eitaa logo
/زعتر/
462 دنبال‌کننده
268 عکس
40 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
«راضی‌ام به خواب و خیال‌ها» من ندیده، دلبستهٔ شما شده‌ام. از همان سحری که با بچه‌ها نشسته بودیم و از پشت صفحه تلویزیون دعای جوشن کبیر را با نوای میثم مطیعی گوش می‌دادیم و خبر رهبری شما را دادند تا همین حالا. تا همین امشب که رفتیم خیابان و مثل همهٔ روزهای قبل به امر شما، پرچم گرفتیم به‌ دوش. من، صدای‌تان را از بَرَم. چندوقت پیش، صوت‌های دو سه دقیقه‌ای از شما در فضای مجازی منتشر شد درباره نماز و اجابت دعا و توفیقِ شُکر. از سلسه جلساتی که قبلا داشته‌اید. نمی‌دانم چندین‌بار گوش دادم‌ِشان. هربار چهره‌تان را وصل کردم به صداها. دیروز تصویر جدیدی از شما منتشر شد که حس کردم مربوط به زمانِ رهبری شماست. چندین‌بار زوم کردم روی عکس؛ روی دست‌ها، صورت، چشم‌ها، روی قبا و عبایی که به تن دارید. این‌بار داشتم تصویرتان را سنجاق می‌کردم به صداهایی که از شما شنیده‌ام. تصور کردم وقتی پیام‌های بلند‌بالایتان را می‌خوانید یا وقتی لبخند می‌زنید، چه شکلی می‌شوید. با خودم گفتم شاید لبخندتان شبیه حضرت آقا باشد. من در صورت نورانی شما، دنبال نشانه‌ای از پدر می‌گشتم. من، هربار با دیدن عکس‌های پدرتان، قالب تهی می‌کنم. این روزها عکس‌های‌شان را تند‌تند رد می‌کنم. حس می‌کنم دیگر از توانم خارج است. سوگِ بدی به جانم افتاده که دیگر ظرفیت تحملش را ندارم. مگر نمی‌گفتند خدا سختی‌ها را به اندازهٔ ظرفیت آدم‌ها می‌دهد؟ کجا ثابت کرده بودم ظرفیت چنین سوگی را دارم؟ این روزها فقط دل‌خوشم به صدا، تصویر و پیام‌های جدا از هَمِ‌تان. بارها در رؤیا آمده‌ام دیدارتان. باز هم پرده کنار رفته و این‌بار شما را از پس پرده دیده‌ام. دیشب یکی از رفقا فیلمی از شما فرستاد برایم. کار هوش مصنوعی بود. توی فیلم شما وارد بیت شدید و بعد از چند قدم کوتاه، به دوربین‌ نگاه کردید و لبخند زدید. نمی‌دانم چندین‌بار فیلم را دیدم. آن‌قدر پای همان فیلم گریه کردم که شب آمدید به خوابم. این‌بار با پدرتان. جمع کوچکی بودیم. می‌خواستیم نماز بخوانیم پشت سرتان. توی خواب هم افتادم به گریه. فکر می‌کردم رؤیاهام محقق شده. نمی‌دانستم باز غرق شده‌ام در رؤیایی دیگر. من، راضی‌ام به همین خواب و خیال‌ها. به عکس‌ها و پیام‌ها. به رهبری که مثل امامِ حاضرم، نمی‌بینَمَش اما دل‌خوشم به داشتنش. @zaatar
ـــــــــــــــ امروز یک نفر که لااقل بعد از پانزده سال می‌دیدَمَش، بهم گفت: «چند سالت شده؟» لحظه‌ای مکث کردم و باصدای آهسته گفتم ۳۷. انگار با سؤالش، سیلیِ محکمی زد توی گوشم. تا همین حالا که می‌خواهم زودتر از هرشب بخوابم، انگار سیلی پشت سیلی می‌خورم. با بی‌میلی رفتم خرید برای خانه. فقط خانواده را همراهی کردم. شام چیزی درست نکردم. به بهانهٔ بچه‌ها شیرینی خریدم. گفتم شاید حال خودم هم عوض شود؛ اما چیزی تغییر نکرد. دستم نمی‌رفت به هیچ‌کاری. حالا سینک پُر است از ظرف‌های امروز. حتی حوصله نداشتم بچینمشان توی ظرفشویی. برخلاف همیشه، کارهای هفتهٔ پیش‌رو را هم ننوشتم. خودم را کشاندم تا همین لحظه. تا هوا تاریک شود و بتوانم چندساعتی از دنیا و فکر و خیال‌هاش، فارغ شوم. خواب، گاهی مسکن است. کاش وقتی بیدار می‌شوم، سن‌‌ام را فراموش کرده باشم؛ یا لااقل وقتی بیدار می‌شوم، دوباره همان کسی باشم که پانزده سال پیش بودم. @zaatar
«دوتایی» حسین دیشب بعد از دو ساعت کتاب خواندن، به‌زور خوابید. از ظهر که رفتم دنبالش، خواب‌آلود بود. محمد هم فردا مدرسه دارد و زودتر از همیشه باید می‌خوابید. بنا را گذاشتیم که امشب تجمع نرویم. ابوذر روحی سرود جدیدی خوانده با عنوان «دمش گرم.» قبل از خواب، حسین اجازه گرفت و سرود را پخش کرد توی خانه. محمد دوید و پرچمی را که توی خانه داریم، برداشت. حسین رفت بالای مبل و بلند شعر را هم‌خوانی کرد. محمد مشغول پرچم‌گردانی شد‌‌. خیالش راحت بود که نمی‌زند توی چشم‌وچالِ مردم. نیم ساعتی به همین منوال گذشت. خانه‌مان شده بود محل تجمع؛ با یک پرچم و دو بچه که از خوشحالی سَرازپا نمی‌شناختند. بیچاره‌ همسایه‌ها که حتما عاصی شدند از دست‌شان ولی صداشان درنمی‌آید. وقتِ خواب، حسین ازم قول گرفت فردا که تنها خانه است، دوتایی برویم بیرون. چندبار تکرار کرد «دوتایی.» انگار مهم‌ترین قسمتِ قرارمان، همین «دوتایی» بودنش بود؛ نه کجا رفتن، نه چقدر ماندن. هربار که می‌گفت با خودم فکر می‌کردم تا کِی می‌توانیم دوتایی باهم برویم بیرون؟ مثلا تا چندسالگیِ من و او؟ نمی‌دانم واقعا گیر کرده‌ام در بُهت ۳۷ سالگی یا دارم شورَش را درمی‌آورم. امروز در اینستا عکسِ دوستی را دیدم که زیر تصویرش نوشته بود در حوالی ۴۹ سالگی. زود حساب کردم و دیدم من هنوز دوازده سال جوان‌ترم. بعد زوم کردم روی صورتش. روی چین‌های کنار چشم. روی خط لبخند. ریشهٔ موهاش از روسری بیرون زده بود و یکی‌درمیان سفید بود. انگار از تفاوت‌هایمان خوشحال شدم. درجا حساب کردم دوازده سالِ دیگر، حسین چندساله است؟ یعنی دارم برایش آستین می‌زنم بالا؟ یا دنبال کار و درس است؟ اصلا معلوم است من زنده باشم و ببینم آن روزها را؟ شاید مادر بودن همین باشد؛ اینکه همیشه گوشه‌ای از ذهنت، برای سال‌هایی جا نگه داری که هنوز نیامده‌اند و معلوم نیست خودت در آن‌ها باشی یا نه. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 مادری برای چهل هزار نفر 📝 روایت                  🔸 زن بود اما دلش می‌خواست اسلحه دست بگیرد و برود جبهه. جنگ به شکل دیگری او را وسط میدان بُرد. شده بود مسئول اداره اسرا و مفقودین جنگ تحمیلی؛ سرگرمِ پرونده آدم‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دانست کجایند. کارش فقط ثبت اسم و ردوبدل کردن نامه‌ها نبود. هر روز با مادری روبه‌رو می‌شد که نمی‌دانست پسرش زنده است یا نه، با همسری که سال‌ها چشمش به یک نامه بود و کودکی که پدرش را فقط از روی عکس می‌شناخت. هر نامه و هر خبر، بخشی از زندگی‌اش شده بود. سال‌ها مادری می‌کرد برای چهل هزار اسیری که روزهای غم‌زده اردوگاه را به انتظار نامه‌ای از مادر بودند. می‌دانست هر نامه چه می‌کند با قلب‌شان. می‌دانست هر خبر، می‌تواند نقاشی‌های سیاه و سفیدِ بچه‌ها را رنگی کند. 🔹 گاهی اسیری همراه نامه، با تکه‌ای حوله، لباس و پتوی کهنه هدیه‌ای درست می‌کرد برای بچه‌اش؛ برای تولد یا نمره خوبی که گرفته بود. بعثی‌ها هدیه‌ها را برمی‌داشتند و نامه را به‌تنهایی می‌فرستادند. مادر یا بچه، وقتی در نامه می‌خواندند هدیه‌ای فرستاده شده، چشم به راه بسته‌ای می‌ماندند که هیچ‌وقت نمی‌رسید. این‌جور وقت‌ها فقط بهجت افراز بود که باید زن و بچه را آرام می‌کرد؛ اما بعضی خبرها را نمی‌شد آرام کرد. 🔸 یک روز در اتاق کارش بود که خانمی وارد شد. از حالت چهره‌اش فهمید حال روحی مناسبی ندارد. شروع می‌کند به صحبت؛ متوجه می‌شود شوهرش مفقود شده. زن تعریف می‌کند که چند شب پیش، خواب شوهرش را دیده و صبح، برای دخترش تعریف کرده. دختر کنجکاو شده؛ پرسیده بابا چه شکلی بود؟ چطور به خوابت آمد؟ مادر جواب تک‌تک سؤال‌هایش را داده. دختر به مهد رفته و مادر، سرکار. شب، موقع خواب دختر بهانه گرفته و خواسته پیش مادر بخوابد. گفته: «می‌خواهم امشب که بابا به خواب تو آمد، من هم او را ببینم.» بعد جیب‌هایش را نشان مادر داده و گفته: «امروز در مهدکودک به ما شکلات داده‌اند. من هم آن‌ها را آورده‌ام که امشب در خواب تو، به بابا بدهم.» افراز، آن روز نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد؛ برای دخترکی که می‌خواست اگر بابا به خواب مادر آمد، دست‌خالی نباشد. 🔹 هجده سال، همین صحنه‌ها برایش تکرار شد. گاهی زنی می‌آمد و از شوهر اسیرش گلایه می‌کرد. یکی می‌گفت دیگر طاقت ندارد. دیگری می‌گفت می‌خواهد طلاق بگیرد. افراز، بین زن و شوهری که هزاران کیلومتر از هم دور بودند، واسطه می‌شد. آن‌قدر در زندگی خانواده‌های اسرا جا باز کرده بود که عروس از مادرشوهر برایش می‌گفت و مادرشوهر از عروس. افراز می‌خواست اسلحه دست بگیرد و بجنگد اما سهمش از جنگ، مادر شدن برای مردانی شد که هرروز برای آزادی‌شان دست‌به‌دعا می‌برد. حاج‌آقا ابوترابی، وقتی این همه دلسوزی و پیگیری‌هایش را دید، به او لقب «ام‌الاسرا» را داد؛ مادر اسیران. 🎙️ راوی: بهجت افراز ✍ زهرا عطارزاده 🔰 روایت‌ رسانه ریحانه KHAMENEI.IR درباره‌ی زنان آزاده دفاع مقدس؛ شماره ۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
«پرچم را پایین آوردیم، داغ را نه» امروز از صبح افتادم به جان خانه. کمدها و رختخواب‌ها را ریختم بیرون. احساس می‌کردم دارند خفه می‌شوند از حجم لباس‌های بی‌استفاده. چند کیسه جدا کردم برای بخشیدن. نصفِ کمدم، لباس مشکی بود. همه را جمع کردم جز یکی دوتا برای دم دست. شش ماهی بود دست به هیچ‌کدام از کمدها نزده بودم. عزادارها اینجوری‌اند دیگر مگر نه؟ به همسر گفتم پرچمِ دمِ در و کتیبهٔ توی خانه را دربیاورد. گفتم یک هفته است ربیع شده. امشب عید است. می‌فهمیدم اِبا دارد از برداشتن‌شان. کمک کرد بچه‌ها پارچه مشکی‌ها را دربیاورند. منتظر بود چهلم تمام شود. چهلم تمام شد و انگار هیچی عوض نشده. هنوز داغِ سنگینی روی دوش‌مان است. بچه‌ها قفلی زده‌اند روی مداحی قلّهٔ غیرت. صدا هم باید از حد معمول بلندتر باشد. انگار زلزله آمده توی ماشین. کم‌کم من و همسرم داریم کهیر می‌زنیم از تکرارش. هرچندتا «قلّهٔ غیرتی» که گوش می‌دهیم یکبار «باید برخاست» را می‌گذاریم تا بشویَد و بِبَرد. امشب بعد از مدت‌ها افتادیم توی دستهٔ ماشینی. بچه‌های دانشگاه خواجه نصیر بودند. حسین دلی از عزا درآورد. دنبال بود شماره‌ای ازشان بگیرد. نتوانست. آخر هفته‌ها می‌رویم میدان‌های دورتر از خانه. امشب میدان ونک بودیم. دکتر غلامی آمده بود با حنیف طاهری و میثم مطیعی‌. جمعیت زیادی بود نسبت به شب‌های قبل. دورتر، جای پارک گیرمان آمد. شبِ آغاز امامت امام زمان(عج) بود. شیرینی و شربت می‌دادند. حنیف طاهری مولودی می‌خواند و بعد از شش ماه وقتش رسیده بود برای امام زمانمان دست بزنیم. توی همان خیابان‌هایی که اشک‌ها ریخته بودیم. وقتی برگشتم خانه، چشمم افتاد به درِ اتاق بچه‌ها. ریسه‌ای رنگی درست کرده بودند برای امامت امام زمان. چند گل و بوته هم نقاشی کرده بودند در حاشیه‌اش. باید فردا کیکی بپزم. محمد کیک خامه‌ای دوست ندارد. هردو طرفدار سرسخت کیک خیس شکلاتی‌اند. باید خوشحالی‌شان را کامل کنم. پی‌نوشت: یکهو هوس کردم برگردم به روزهای قبل و روزنگاری بنویسم از جنگی که ناتمام مانده. @zaatar
. چهارده اسفند بود که گروه پروژه روایت آقای ایران تشکیل شد و کارمان را شروع کردیم. درست پنج روز بعد از شهادت آقا. من با دو روز تأخیر وارد گروه شدم. سارا گفته بود می‌رسی یا نه؟ مردد بودم. نمی‌دانستم توی آن روزهای ناآرام که سروصدای جنگ بلند بود و کارهای بازطراحیِ دوره زیاد، می‌توانم یک کار دیگر بپذیرم یا نه. معلوم نبود دیگر بتوانم برای آقای ایران کاری کنم. قدری حرف زدیم و پذیرفتم. شب‌ها وقتی از تجمعات برمی‌گشتیم و بچه‌ها کنارمان توی هال می‌خوابیدند، می‌نشستم پای کار تا سحر. خانه، در سکوت عمیقی فرو می‌رفت اما صدای جنگ بلند بود. صدایی که نه فقط در گوش، که در استخوان‌های‌مان می‌پیچید. در گروه‌مان قرار شد هرکدام عنوانی را برداریم و در سایت آقا، دنبال آن مطلب بگردیم و صحبت‌های آقا را درباره آن موضوعِ خاص، طوری کنار هم بچینیم که انگار با یک روایت منسجم از شروع تا پایان طرفیم. کارِ سختی بود و عجله‌ای که پشتش بود، آن را دشوارتر می‌کرد. همهٔ شب‌هایی که در روزنگارهای جنگ نوشتم دارم سایت آقا را شخم می‌زنم، داشتم دستی می‌رساندم به دوستانی که شبانه‌روز پای این کار بودند و سهمِ من فقط چندساعتی در شب بود. خیلی ‌وقت‌ها نوشتنم همراه می‌شد با صدای جنگنده و موشک. چشمم به صفحه لپ‌تاپ بود و گوشم به بیرون. گاهی پای لپ‌تاپ خوابم می‌بُرد. گاهی مواجه می‌شدم با کلماتی از آقا که تا آن‌موقع نشنیده بودم و خودم را سرزنش می‌کردم. گاهی آن‌قدر به‌هم می‌ریختم که فایل را می‌گذاشتم کنار و کارِ اصلی‌‌ام می‌شد گریه. لپ‌تاپ باز می‌ماند و من دیگر توانِ خواندن یک جمله را هم نداشتم. ۲۵ اسفند کار را تحویل دادم و نفس عمیقی کشیدم. خوشحال بودم که باز هم توانستم برای آقای ایران بنویسم. دو سه روز پیش سارا پیامی گذاشت و گفت:«منتشر شدیم.» نمی‌دانستم باید خوشحالی کنم یا ناراحتی. زهرا راست می‌گفت؛ داریم متناقض‌ترین احساسات را هم‌زمان تجربه می‌کنیم. هم شادیم از به‌ثمر نشستن کار، هم غمگینیم و باور نداریم اسم و عکس آقایی روی نشریه است که حالا دیگر نیست. زهرا راست می‌گفت؛ کاش آقای ایران راضی باشند. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
🖤 روزی که از گمنامی درآمد 📝 مجموعه‌روایت ▪️ حال‌وهوای مسجد دانشگاه دیدنی بود. خانم‌ها یک‌تنه می‌خواستند مراسم را دست بگیرند؛ از «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» تا «لبیک سید مجتبی». پرچم‌های «یا منتقم» بالای سرها و میان دست‌ها تاب می‌خورد. ▪️ خانم نسرین سلطان‌خواه از سیده‌بشری می‌گفت؛ از اینکه با وجود امکان دیده‌شدن و بهره‌مندی از امکانات، آگاهانه از شهرت فاصله می‌گرفت و ترجیح می‌داد گمنام بماند. می‌گفت برجستگی آدم‌ها همیشه در کارهای بزرگ نیست؛ گاهی همین انتخاب‌های به‌ظاهر ساده است که آدم را بزرگ می‌کند. ▪️ تا آخر مراسم یک جمله‌اش در گوشم مانده بود: «برای دیده شدن کار و زندگی نکن؛ برای خدمت و مفید بودن زندگی کن.» با همین دو جمله از مسجد بیرون آمدم؛ در روزی که سیده‌بشری، برای اولین‌بار، از گمنامی درآمده بود. ✍ زهرا عطارزاده 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۷ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
/زعتر/
🖤 روزی که از گمنامی درآمد 📝 مجموعه‌روایت #لهم‌_البشری ▪️ حال‌وهوای مسجد دانشگاه دیدنی بود. خانم‌ها
. دوشنبه دعوت بودم در مراسمی که برای دختر آقا بود. خرده‌روایت‌های کوتاهی نوشته‌ام از این مراسم. قبل از اینکه راهی شوم مامان پرسید یعنی هدی خانم نمی‌آید مراسم خواهرش؟ زبانم بند آمد. گفتم بعید است. تا وقتی برسم به مسجد، فکرم به خواهری بود که داغ خواهر دید، داغ همسر دید و داغ پدری که رهبرش هم بود. @zaatar