eitaa logo
/زعتر/
462 دنبال‌کننده
268 عکس
40 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 مادری برای چهل هزار نفر 📝 روایت                  🔸 زن بود اما دلش می‌خواست اسلحه دست بگیرد و برود جبهه. جنگ به شکل دیگری او را وسط میدان بُرد. شده بود مسئول اداره اسرا و مفقودین جنگ تحمیلی؛ سرگرمِ پرونده آدم‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دانست کجایند. کارش فقط ثبت اسم و ردوبدل کردن نامه‌ها نبود. هر روز با مادری روبه‌رو می‌شد که نمی‌دانست پسرش زنده است یا نه، با همسری که سال‌ها چشمش به یک نامه بود و کودکی که پدرش را فقط از روی عکس می‌شناخت. هر نامه و هر خبر، بخشی از زندگی‌اش شده بود. سال‌ها مادری می‌کرد برای چهل هزار اسیری که روزهای غم‌زده اردوگاه را به انتظار نامه‌ای از مادر بودند. می‌دانست هر نامه چه می‌کند با قلب‌شان. می‌دانست هر خبر، می‌تواند نقاشی‌های سیاه و سفیدِ بچه‌ها را رنگی کند. 🔹 گاهی اسیری همراه نامه، با تکه‌ای حوله، لباس و پتوی کهنه هدیه‌ای درست می‌کرد برای بچه‌اش؛ برای تولد یا نمره خوبی که گرفته بود. بعثی‌ها هدیه‌ها را برمی‌داشتند و نامه را به‌تنهایی می‌فرستادند. مادر یا بچه، وقتی در نامه می‌خواندند هدیه‌ای فرستاده شده، چشم به راه بسته‌ای می‌ماندند که هیچ‌وقت نمی‌رسید. این‌جور وقت‌ها فقط بهجت افراز بود که باید زن و بچه را آرام می‌کرد؛ اما بعضی خبرها را نمی‌شد آرام کرد. 🔸 یک روز در اتاق کارش بود که خانمی وارد شد. از حالت چهره‌اش فهمید حال روحی مناسبی ندارد. شروع می‌کند به صحبت؛ متوجه می‌شود شوهرش مفقود شده. زن تعریف می‌کند که چند شب پیش، خواب شوهرش را دیده و صبح، برای دخترش تعریف کرده. دختر کنجکاو شده؛ پرسیده بابا چه شکلی بود؟ چطور به خوابت آمد؟ مادر جواب تک‌تک سؤال‌هایش را داده. دختر به مهد رفته و مادر، سرکار. شب، موقع خواب دختر بهانه گرفته و خواسته پیش مادر بخوابد. گفته: «می‌خواهم امشب که بابا به خواب تو آمد، من هم او را ببینم.» بعد جیب‌هایش را نشان مادر داده و گفته: «امروز در مهدکودک به ما شکلات داده‌اند. من هم آن‌ها را آورده‌ام که امشب در خواب تو، به بابا بدهم.» افراز، آن روز نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد؛ برای دخترکی که می‌خواست اگر بابا به خواب مادر آمد، دست‌خالی نباشد. 🔹 هجده سال، همین صحنه‌ها برایش تکرار شد. گاهی زنی می‌آمد و از شوهر اسیرش گلایه می‌کرد. یکی می‌گفت دیگر طاقت ندارد. دیگری می‌گفت می‌خواهد طلاق بگیرد. افراز، بین زن و شوهری که هزاران کیلومتر از هم دور بودند، واسطه می‌شد. آن‌قدر در زندگی خانواده‌های اسرا جا باز کرده بود که عروس از مادرشوهر برایش می‌گفت و مادرشوهر از عروس. افراز می‌خواست اسلحه دست بگیرد و بجنگد اما سهمش از جنگ، مادر شدن برای مردانی شد که هرروز برای آزادی‌شان دست‌به‌دعا می‌برد. حاج‌آقا ابوترابی، وقتی این همه دلسوزی و پیگیری‌هایش را دید، به او لقب «ام‌الاسرا» را داد؛ مادر اسیران. 🎙️ راوی: بهجت افراز ✍ زهرا عطارزاده 🔰 روایت‌ رسانه ریحانه KHAMENEI.IR درباره‌ی زنان آزاده دفاع مقدس؛ شماره ۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
«پرچم را پایین آوردیم، داغ را نه» امروز از صبح افتادم به جان خانه. کمدها و رختخواب‌ها را ریختم بیرون. احساس می‌کردم دارند خفه می‌شوند از حجم لباس‌های بی‌استفاده. چند کیسه جدا کردم برای بخشیدن. نصفِ کمدم، لباس مشکی بود. همه را جمع کردم جز یکی دوتا برای دم دست. شش ماهی بود دست به هیچ‌کدام از کمدها نزده بودم. عزادارها اینجوری‌اند دیگر مگر نه؟ به همسر گفتم پرچمِ دمِ در و کتیبهٔ توی خانه را دربیاورد. گفتم یک هفته است ربیع شده. امشب عید است. می‌فهمیدم اِبا دارد از برداشتن‌شان. کمک کرد بچه‌ها پارچه مشکی‌ها را دربیاورند. منتظر بود چهلم تمام شود. چهلم تمام شد و انگار هیچی عوض نشده. هنوز داغِ سنگینی روی دوش‌مان است. بچه‌ها قفلی زده‌اند روی مداحی قلّهٔ غیرت. صدا هم باید از حد معمول بلندتر باشد. انگار زلزله آمده توی ماشین. کم‌کم من و همسرم داریم کهیر می‌زنیم از تکرارش. هرچندتا «قلّهٔ غیرتی» که گوش می‌دهیم یکبار «باید برخاست» را می‌گذاریم تا بشویَد و بِبَرد. امشب بعد از مدت‌ها افتادیم توی دستهٔ ماشینی. بچه‌های دانشگاه خواجه نصیر بودند. حسین دلی از عزا درآورد. دنبال بود شماره‌ای ازشان بگیرد. نتوانست. آخر هفته‌ها می‌رویم میدان‌های دورتر از خانه. امشب میدان ونک بودیم. دکتر غلامی آمده بود با حنیف طاهری و میثم مطیعی‌. جمعیت زیادی بود نسبت به شب‌های قبل. دورتر، جای پارک گیرمان آمد. شبِ آغاز امامت امام زمان(عج) بود. شیرینی و شربت می‌دادند. حنیف طاهری مولودی می‌خواند و بعد از شش ماه وقتش رسیده بود برای امام زمانمان دست بزنیم. توی همان خیابان‌هایی که اشک‌ها ریخته بودیم. وقتی برگشتم خانه، چشمم افتاد به درِ اتاق بچه‌ها. ریسه‌ای رنگی درست کرده بودند برای امامت امام زمان. چند گل و بوته هم نقاشی کرده بودند در حاشیه‌اش. باید فردا کیکی بپزم. محمد کیک خامه‌ای دوست ندارد. هردو طرفدار سرسخت کیک خیس شکلاتی‌اند. باید خوشحالی‌شان را کامل کنم. پی‌نوشت: یکهو هوس کردم برگردم به روزهای قبل و روزنگاری بنویسم از جنگی که ناتمام مانده. @zaatar
. چهارده اسفند بود که گروه پروژه روایت آقای ایران تشکیل شد و کارمان را شروع کردیم. درست پنج روز بعد از شهادت آقا. من با دو روز تأخیر وارد گروه شدم. سارا گفته بود می‌رسی یا نه؟ مردد بودم. نمی‌دانستم توی آن روزهای ناآرام که سروصدای جنگ بلند بود و کارهای بازطراحیِ دوره زیاد، می‌توانم یک کار دیگر بپذیرم یا نه. معلوم نبود دیگر بتوانم برای آقای ایران کاری کنم. قدری حرف زدیم و پذیرفتم. شب‌ها وقتی از تجمعات برمی‌گشتیم و بچه‌ها کنارمان توی هال می‌خوابیدند، می‌نشستم پای کار تا سحر. خانه، در سکوت عمیقی فرو می‌رفت اما صدای جنگ بلند بود. صدایی که نه فقط در گوش، که در استخوان‌های‌مان می‌پیچید. در گروه‌مان قرار شد هرکدام عنوانی را برداریم و در سایت آقا، دنبال آن مطلب بگردیم و صحبت‌های آقا را درباره آن موضوعِ خاص، طوری کنار هم بچینیم که انگار با یک روایت منسجم از شروع تا پایان طرفیم. کارِ سختی بود و عجله‌ای که پشتش بود، آن را دشوارتر می‌کرد. همهٔ شب‌هایی که در روزنگارهای جنگ نوشتم دارم سایت آقا را شخم می‌زنم، داشتم دستی می‌رساندم به دوستانی که شبانه‌روز پای این کار بودند و سهمِ من فقط چندساعتی در شب بود. خیلی ‌وقت‌ها نوشتنم همراه می‌شد با صدای جنگنده و موشک. چشمم به صفحه لپ‌تاپ بود و گوشم به بیرون. گاهی پای لپ‌تاپ خوابم می‌بُرد. گاهی مواجه می‌شدم با کلماتی از آقا که تا آن‌موقع نشنیده بودم و خودم را سرزنش می‌کردم. گاهی آن‌قدر به‌هم می‌ریختم که فایل را می‌گذاشتم کنار و کارِ اصلی‌‌ام می‌شد گریه. لپ‌تاپ باز می‌ماند و من دیگر توانِ خواندن یک جمله را هم نداشتم. ۲۵ اسفند کار را تحویل دادم و نفس عمیقی کشیدم. خوشحال بودم که باز هم توانستم برای آقای ایران بنویسم. دو سه روز پیش سارا پیامی گذاشت و گفت:«منتشر شدیم.» نمی‌دانستم باید خوشحالی کنم یا ناراحتی. زهرا راست می‌گفت؛ داریم متناقض‌ترین احساسات را هم‌زمان تجربه می‌کنیم. هم شادیم از به‌ثمر نشستن کار، هم غمگینیم و باور نداریم اسم و عکس آقایی روی نشریه است که حالا دیگر نیست. زهرا راست می‌گفت؛ کاش آقای ایران راضی باشند. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
🖤 روزی که از گمنامی درآمد 📝 مجموعه‌روایت ▪️ حال‌وهوای مسجد دانشگاه دیدنی بود. خانم‌ها یک‌تنه می‌خواستند مراسم را دست بگیرند؛ از «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» تا «لبیک سید مجتبی». پرچم‌های «یا منتقم» بالای سرها و میان دست‌ها تاب می‌خورد. ▪️ خانم نسرین سلطان‌خواه از سیده‌بشری می‌گفت؛ از اینکه با وجود امکان دیده‌شدن و بهره‌مندی از امکانات، آگاهانه از شهرت فاصله می‌گرفت و ترجیح می‌داد گمنام بماند. می‌گفت برجستگی آدم‌ها همیشه در کارهای بزرگ نیست؛ گاهی همین انتخاب‌های به‌ظاهر ساده است که آدم را بزرگ می‌کند. ▪️ تا آخر مراسم یک جمله‌اش در گوشم مانده بود: «برای دیده شدن کار و زندگی نکن؛ برای خدمت و مفید بودن زندگی کن.» با همین دو جمله از مسجد بیرون آمدم؛ در روزی که سیده‌بشری، برای اولین‌بار، از گمنامی درآمده بود. ✍ زهرا عطارزاده 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۷ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
/زعتر/
🖤 روزی که از گمنامی درآمد 📝 مجموعه‌روایت #لهم‌_البشری ▪️ حال‌وهوای مسجد دانشگاه دیدنی بود. خانم‌ها
. دوشنبه دعوت بودم در مراسمی که برای دختر آقا بود. خرده‌روایت‌های کوتاهی نوشته‌ام از این مراسم. قبل از اینکه راهی شوم مامان پرسید یعنی هدی خانم نمی‌آید مراسم خواهرش؟ زبانم بند آمد. گفتم بعید است. تا وقتی برسم به مسجد، فکرم به خواهری بود که داغ خواهر دید، داغ همسر دید و داغ پدری که رهبرش هم بود. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
🖤 وقتی پای شاهنامه وسط آمد 📝 مجموعه‌روایت ▪️ من همیشه شیفته آدم‌هایی می‌شوم که بتوانم یک نقطه اشتراک با آن‌ها پیدا کنم. توی این مراسم هم دنبال همان نقطه بودم تا صحبت‌ها کشید به ادبیات. ▪️ سیده‌بشری ادبیات خوانده بود؛ رمان و شعر دوست داشت، ادبیات تدریس می‌کرد و شاگردهایش را به خواندن شاهنامه توصیه می‌کرد. همان کتابی که این روزها پای ثابت میز من است. همین که اسم شاهنامه آمد، حس کردم بالاخره جایی از زندگی او به زندگی من وصل شده؛ همان نقطه کوچکی که از اول مراسم دنبالش می‌گشتم. ▪️ من، شیفته ادبیاتم و حالا شیفته زنی شده‌ام که ادبیات را خوب می‌فهمید، اما وقتی پای نگهداری از پدر و مادرش به میان می‌آمد، کتاب را هم کنار می‌گذاشت. 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱۰ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 لقمه‌ای برای سرپاماندن 📝 مجموعه‌روایت ▪️در این دوسه‌ساعت مراسم، تازه داشتم دختر شخص اول مملکت را می‌شناختم؛ آن هم در زمانی که دیگر نبود‌. صحبت‌ها کشید به خوردوخوراک. همسر شهیده گفتند ما دورریز موادغذایی نداشتیم. ذهنم رفت سمت چندنکته‌‌ای که یکی از بستگان سیده‌بشری از اربعین تعریف کرده بود‌. می‌گفتند موقع پیاده‌روی امام را در کنار خودشان حی‌وحاضر می‌دیدند. می‌گفتند :«اگه بدنت نیاز به مواد غذایی داره، یه چیزی بخور. بعد دیگه باتمرکز مسیر رو ادامه بده.» ▪️ شاید برای خیلی‌ها این فقط یک توصیه ساده درباره غذا خوردن باشد؛ برای من اما تکه‌ای دیگر از تصویر سیده‌بشری شد. آدمی که حتی برای خوردن هم اندازه نگه می‌داشت؛ نه چیزی را هدر می‌داد و نه در خوردن زیاده‌روی می‌کرد. ▪️ در تمام مسیر اربعین، حرفش را آویزه‌ی گوش کردم. هروقت گشنگی سراغم می‌آمد، غذایی می‌گرفتم و به‌قدر نیاز برای سرپا ماندن و ادامه دادن به مسیر می‌خوردم. برای اینکه چیزی هدر ندهم یک غذا می‌گرفتیم و دوتایی می‌خوردیم؛ به یاد سیده‌بشری حسینی خامنه‌ای که با رفتنش داشت معرفت یادم می‌داد. 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱٣ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 صد مرتبه 📝 مجموعه‌روایت ▪️ هر آدمی با ذکری مأنوس است؛ ذکری که بی‌اختیار زیر لب می‌آورد، وقت خوشی و ناخوشی. انگار بخشی از حال‌وهوای درونش شده باشد. ▪️ آیت‌الله گلپایگانی می‌گفت سیده‌بشری با صلوات مأنوس بود. به یکی از آشنایانش گفته بود: «روزی صد مرتبه این ذکر را به نیت من بگویید.» ▪️ حالا همسرش همان درخواست را با هزاران آشنای دیگر در میان گذاشته و گفته است: «شما هم اگه دوست داشتید، روزی صد مرتبه به نیتش صلوات بفرستید.» 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 من یک نفر نیستم 📝 مجموعه‌روایت ▪️ تعداد بچه‌ها در مسجد کم بود. گوشه‌ای را به مهد سپرده بودند و چند مربیِ کاربلد برایشان قصه می‌گفتند و سرگرمشان می‌کردند تا زن‌ها، این ستون‌های زندگی، دَمی بنشینند و از دخترِ آقایی که دوستش داشتند بشنوند و الگو بگیرند. ▪️ حرف از زهرا کوچولو شد. آیت‌الله گلپایگانی می‌گفتند بشری خانم، با اینکه از چهل سالگی گذشته بودند، به‌خاطر آقا فرزند چهارمشان را به دنیا آوردند. هیچ‌وقت خودشان را «یک نفر» حساب نمی‌کردند که بگویند بودن یا نبودنشان فرقی ندارد. با همه صمیمیتی که میان او و آقا بود، آقا را رهبر خودشان می‌دانستند و حرفشان برای او التزام می‌آورد. ▪️ آن طرف‌تر، چند زهرا کوچولو میان قصه‌های مربی‌ها بازی می‌کردند. بچه‌هایی که اگر مادرهایشان یک روز گفته بودند «من یک نفرم»، شاید امروز اینجا نبودند. 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
ـــــــــــــــ جورج اورول، جمله‌ای دارد درباره نوشتن و تنهایی: «نوشتن، نبردی هولناک است؛ مثلِ دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک بیماریِ طولانی. کسی که می‌نویسد، باید تنهایی را انتخاب کند تا بتواند آن منِ واقعی‌اش را از میان لایه‌های زندگی روزمره بیرون بکشد.» جورج اورول، دست روی نقطه‌ای می‌گذارد که بیشتر نویسنده‌ها با گوشت و پوست خود حس می‌کنند. نوشتن، نوعی کلنجار رفتنِ دائمی است با خود. انگار باید از تمام شلوغی‌های روزمره، از نقش‌هایی که در جامعه، خانواده یا کار داریم، فاصله بگیریم و در تنهایی، به عمیق‌ترین و شاید حتی دردناک‌ترین بخش‌های وجودمان چنگ بیندازیم تا کلمه‌ای متولد شود. اینکه آدم در این تنهاییِ خودخواسته، به‌جای فرار از خود، روبه‌روی خودش بایستد و بنویسد، شجاعت می‌خواهد. درست در همین نقطه‌ٔ خلوت است که کارِ اصلی شروع می‌شود. همان‌جاست که با تمام ترس‌ها، آرزوها و حتی بخش‌های تاریکِ وجودمان روبه‌رو می‌شویم. انگار نویسنده باید این مسیرِ سخت را تنهایی قدم بزند تا بتواند دستِ پُر، به دنیای شلوغِ آدم‌ها برگردد. @zaatar