/زعتر/
🖤 روزی که از گمنامی درآمد 📝 مجموعهروایت #لهم_البشری ▪️ حالوهوای مسجد دانشگاه دیدنی بود. خانمها
.
دوشنبه دعوت بودم در مراسمی که برای دختر آقا بود. خردهروایتهای کوتاهی نوشتهام از این مراسم. قبل از اینکه راهی شوم مامان پرسید یعنی هدی خانم نمیآید مراسم خواهرش؟ زبانم بند آمد. گفتم بعید است. تا وقتی برسم به مسجد، فکرم به خواهری بود که داغ خواهر دید، داغ همسر دید و داغ پدری که رهبرش هم بود.
@zaatar
هدایت شده از ریحانه
🖤 وقتی پای شاهنامه وسط آمد
📝 مجموعهروایت #لهم_البشری
▪️ من همیشه شیفته آدمهایی میشوم که بتوانم یک نقطه اشتراک با آنها پیدا کنم. توی این مراسم هم دنبال همان نقطه بودم تا صحبتها کشید به ادبیات.
▪️ سیدهبشری ادبیات خوانده بود؛ رمان و شعر دوست داشت، ادبیات تدریس میکرد و شاگردهایش را به خواندن شاهنامه توصیه میکرد. همان کتابی که این روزها پای ثابت میز من است. همین که اسم شاهنامه آمد، حس کردم بالاخره جایی از زندگی او به زندگی من وصل شده؛ همان نقطه کوچکی که از اول مراسم دنبالش میگشتم.
▪️ من، شیفته ادبیاتم و حالا شیفته زنی شدهام که ادبیات را خوب میفهمید، اما وقتی پای نگهداری از پدر و مادرش به میان میآمد، کتاب را هم کنار میگذاشت.
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱۰
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 لقمهای برای سرپاماندن
📝 مجموعهروایت #لهم_البشری
▪️در این دوسهساعت مراسم، تازه داشتم دختر شخص اول مملکت را میشناختم؛ آن هم در زمانی که دیگر نبود. صحبتها کشید به خوردوخوراک. همسر شهیده گفتند ما دورریز موادغذایی نداشتیم. ذهنم رفت سمت چندنکتهای که یکی از بستگان سیدهبشری از اربعین تعریف کرده بود. میگفتند موقع پیادهروی امام را در کنار خودشان حیوحاضر میدیدند. میگفتند :«اگه بدنت نیاز به مواد غذایی داره، یه چیزی بخور. بعد دیگه باتمرکز مسیر رو ادامه بده.»
▪️ شاید برای خیلیها این فقط یک توصیه ساده درباره غذا خوردن باشد؛ برای من اما تکهای دیگر از تصویر سیدهبشری شد. آدمی که حتی برای خوردن هم اندازه نگه میداشت؛ نه چیزی را هدر میداد و نه در خوردن زیادهروی میکرد.
▪️ در تمام مسیر اربعین، حرفش را آویزهی گوش کردم. هروقت گشنگی سراغم میآمد، غذایی میگرفتم و بهقدر نیاز برای سرپا ماندن و ادامه دادن به مسیر میخوردم. برای اینکه چیزی هدر ندهم یک غذا میگرفتیم و دوتایی میخوردیم؛ به یاد سیدهبشری حسینی خامنهای که با رفتنش داشت معرفت یادم میداد.
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 صد مرتبه
📝 مجموعهروایت #لهم_البشری
▪️ هر آدمی با ذکری مأنوس است؛ ذکری که بیاختیار زیر لب میآورد، وقت خوشی و ناخوشی. انگار بخشی از حالوهوای درونش شده باشد.
▪️ آیتالله گلپایگانی میگفت سیدهبشری با صلوات مأنوس بود. به یکی از آشنایانش گفته بود: «روزی صد مرتبه این ذکر را به نیت من بگویید.»
▪️ حالا همسرش همان درخواست را با هزاران آشنای دیگر در میان گذاشته و گفته است: «شما هم اگه دوست داشتید، روزی صد مرتبه به نیتش صلوات بفرستید.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 من یک نفر نیستم
📝 مجموعهروایت #لهم_البشری
▪️ تعداد بچهها در مسجد کم بود. گوشهای را به مهد سپرده بودند و چند مربیِ کاربلد برایشان قصه میگفتند و سرگرمشان میکردند تا زنها، این ستونهای زندگی، دَمی بنشینند و از دخترِ آقایی که دوستش داشتند بشنوند و الگو بگیرند.
▪️ حرف از زهرا کوچولو شد. آیتالله گلپایگانی میگفتند بشری خانم، با اینکه از چهل سالگی گذشته بودند، بهخاطر آقا فرزند چهارمشان را به دنیا آوردند. هیچوقت خودشان را «یک نفر» حساب نمیکردند که بگویند بودن یا نبودنشان فرقی ندارد. با همه صمیمیتی که میان او و آقا بود، آقا را رهبر خودشان میدانستند و حرفشان برای او التزام میآورد.
▪️ آن طرفتر، چند زهرا کوچولو میان قصههای مربیها بازی میکردند. بچههایی که اگر مادرهایشان یک روز گفته بودند «من یک نفرم»، شاید امروز اینجا نبودند.
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از مراسم بزرگداشت شهیده سیده بشری حسینی دختر بزرگوار رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ۱۴۰۵/۰۶/۰۲؛ شماره ۱۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
ـــــــــــــــ
جورج اورول، جملهای دارد درباره نوشتن و تنهایی: «نوشتن، نبردی هولناک است؛ مثلِ دستوپنجه نرمکردن با یک بیماریِ طولانی. کسی که مینویسد، باید تنهایی را انتخاب کند تا بتواند آن منِ واقعیاش را از میان لایههای زندگی روزمره بیرون بکشد.»
جورج اورول، دست روی نقطهای میگذارد که بیشتر نویسندهها با گوشت و پوست خود حس میکنند. نوشتن، نوعی کلنجار رفتنِ دائمی است با خود. انگار باید از تمام شلوغیهای روزمره، از نقشهایی که در جامعه، خانواده یا کار داریم، فاصله بگیریم و در تنهایی، به عمیقترین و شاید حتی دردناکترین بخشهای وجودمان چنگ بیندازیم تا کلمهای متولد شود. اینکه آدم در این تنهاییِ خودخواسته، بهجای فرار از خود، روبهروی خودش بایستد و بنویسد، شجاعت میخواهد.
درست در همین نقطهٔ خلوت است که کارِ اصلی شروع میشود. همانجاست که با تمام ترسها، آرزوها و حتی بخشهای تاریکِ وجودمان روبهرو میشویم. انگار نویسنده باید این مسیرِ سخت را تنهایی قدم بزند تا بتواند دستِ پُر، به دنیای شلوغِ آدمها برگردد.
#نوشتن
@zaatar
ــــــــــــــــ
میگویند چهارساله بودی. نمیدانم دختر بودی یا پسر. ساقدوش عروس بودی یا داماد.
نمیدانم لباس سفید عروس تنت بود یا کت شلواری که چندماهی نشان کرده بودی و حالا که تن زده بودی، یقهاش را مدام میکشیدی پایین.
چهارسالهها برای عروسی نقشههای خودشان را دارند. شاید یک بشقاب شیرینی برداشتی و گوشهای نشستی برای خودت. دو گاز زدی و دوباره بلند شدی و رفتی پیِ بچهای که تازه دیدی و پنج دقیقه بعد رفیق صمیمیاش شدی. به لباس عروس دست کشیدی، کفش مهمانیات را درآوردی تا راحتتر بدوی.
چهارسالهها در عروسی یکجا بند نمیشوند.
احتمالاً از سر شام بلند شدی و رفتی سراغ بچههای دیگر. شاید مادرت تو را سپرده بود به دخترخالهای، پسر عمویی. قرار بود مادرت چند ساعت بعد، تو را خسته و خوابآلود بغل کند و برگرداند خانه. یا شاید سرت را گذاشته بودی روی پای مادر و هنوز صدای ساز و حرفزدن آدمها میآمد و تو چشمهایت را به زور باز نگه میداشتی تا از چیزی عقب نمانی.
نمیدانم وقتی صدای انفجار آمد کجا بودی. کنار مادرت؟ میان بچهها؟ دم در؟ گوشهای از مجلس؟ نمیدانم مادرت توانست تو را بغل کند یا نه. پدرت خودش را رساند به تو؟
لابد اول کسی دنبال عروس گشته و یکی دنبال داماد. و بعد، میان آن همه آدم، رسیدهاند به تو.
تو آنقدر کوچک بودی که شاید اسم خیلی از آدمهای آن مجلس را بلد نبودی. هنوز برایت فرق نمیکرد عروس، چه نسبتی دارد با تو. مهم این بود که لباسش قشنگ بود و همه دورش جمع شده بودند. همین. حالا اما اسم تو را باید کنار اسم شهدا بنویسند. حالا، دیگر نیاز نیست مادرت تو را خوابآلود بغل بگیرد و ببرد خانه. امشب باید همه، زیر شانههای مادر تو را بگیرند و ببرند خانه.
چهار سال، برای اینکه بفهمی عروسی چیست، خیلی کم است. برای اینکه بفهمی جنگ چیست، خیلی کمتر.
#جنگ
@zaatar
ــــــــــــــ
حالا که دارم مینویسم، گیجگاهم نبض میزند و سرم درد میکند. از عصر تا همین حالا. دردش کموزیاد میشود. میزند به چشمها و پشت گردنم. اما آنقدر حالم خوب است که درد را به جان میخرم. امروز دو رفیق دبیرستانیام آمدند خانهمان. سرجمع سه آدمبزرگ بودیم با هشت بچه؛ از ده سال تا یکسالونیم. هربار جمع میشویم قسم میخوریم که از این به بعد لااقل دوهفته یکبار قرار بگذاریم. هربار اما با مریضی و مسافرت و مهمانیهای مختلف، چندماهی طول میکشد تا دوباره هم را ببینیم. فاصله ما از هم دور است؛ فاصلهٔ دلهایمان اما آنقدر نزدیک است که وقتی همدیگر را میبینیم، بچهها انگار همین دیروز هم را دیده بودند و ما، حرفمان را از همانجایی ادامه میدهیم که دفعهٔ قبل رها کرده بودیم.
وقتی میروند، آدم میماند با یک سردرد که عجیب، شیرین است. کاش زندگی، با مریضی و مسافرت و مهمانی و هزار بهانهٔ دیگر، اینهمه فاصله بین دیدن آدمهای خوب نمیانداخت.
حالا من ماندهام با سردردی که از عصر دارم و حال خوبی که دلم نمیآید با قرص از بینش ببرم. آدم، بعضی دردها را دوست دارد. انگار همین دردها یادگاریِ یک روز خوب میشوند.
#رفیق
@zaatar
.
دبیرستان که بودم، دوستی داشتم که جبرانخلیلجبران میخواند. کتاب پیامبر و دیوانهاش را بهم هدیه داد و از همانجا کمکم همهٔ کتابهایش را خریدم و خواندم. بعد از آن، من هم شدم طرفدار پروپاقرصش. جبرانخلیلجبران جملات نابی دارد که هنوز بعد از گذشت سالها توی ذهنم مانده. در کتاب پیامبرش جملهای دارد با این مضمون:«دوست تو، پاسخ نیازهای توست. او مزرعهای است که با عشق میکاری و با سپاس درو میکنی.»
آن سالها، این جمله برایم شبیه یک تعریف قشنگ از دوستی بود؛ چیزی که میشد زیرش خط کشید و در دفتر یادداشت نوشت. اما امروز، وقتی چند ساعت کنار دوستانم بودم، یکباره یاد همان جمله افتادم. فهمیدم بعضی جملهها را باید سالها با خودت حمل کنی تا یک روز، وسط یک مهمانیِ معمولی، وقتی کنار دوستت نشستی، معنایش به جانت بنشیند.
امروز کنار آزاده و فاطمه و مرضیه، وقتی تکهای از کیک خانگی را توی دهانم گذاشتم و مغز گردوها زیر دندانم آمد، داشتم فکر میکردم که چقدر این روزها بیشتر از هر وقتی نیاز دارم به این رفاقتها. حالا که گوشهای از ذهنم پای زندگی و بچههاست، حالا که کارم نوشتن است و تنهایی میطلبد، جانم در میرود برای رفقایی که چندساعتی کنارشان بنشینم و بگویم و بشنومشان. جبرانخلیلجبران راست میگفت. دوستان من، مزرعههایی هستند که با عشق کاشتهام و با سپاس درو میکنم.
#رفیق
@zaatar
ادارهای به وسعت خانه
من، یک زنِ خانهدارم و شغلم مجازیست. در مدرسه نویسندگی مبنا کار میکنم و محل کارم یک اتاق یا میز مشخص ندارد؛ یک گروه در ایتاست به اسم گروه استادیاری. برای رسیدن به آنجا نیاز به ماشین و مترو ندارم. زمانی صرف نمیکنم برای رفتوآمد. من در تمام طول سال، سر کارم. صبح و ظهر و شب، فرقی ندارد. مدیریت کارها پای خودم است. یک روز ممکن است صبح تا شب پای کار باشم تا فرداش برسم به خانه و زندگی. با همهٔ اینها هیچکس من را شاغل حساب نمیکند. از نظر دوست، فامیل و آشنا، من فقط یک خانهدار هستم. هیچوقت کسی ساعت مهمانیاش را با من هماهنگ نمیکند؛ لابد چون همیشه در دسترسم. روزهایی که یک عالم کار سرم هوار شده و کسی انتظار دارد برایش وقت بگذارم، راهی جز همراهی ندارم؛ چون شغل من مجازیست و من هیچوقت شاغل به حساب نمیآیم. کسی تاحالا بهم پیشنهاد نداده اگر یک روز کارهایت زیاد بود، روی ما حساب کن. اگر جلسه داشتی بچههایت با ما.
شاید بدترین قسمت ماجرا این باشد که خودم هم گاهی یادم میرود شاغلم. آنقدر به «در دسترس بودن» عادت کردهام که وقتی کسی میگوید: «تو که همیشه خانهای»، چند ثانیه طول میکشد تا یادم بیاید من خانهام، اما همیشه آزاد نیستم. من هم گاهی جلسه دارم. گاهی کارهای عقبافتاده دارم. من هم همیشه برای فردایم برنامه دارم؛ فقط برنامهام روی تقویم اداره ثبت نشده.
گاهی وسط آشپزی، با یک دست خورش را هم میزنم و با دست دیگر جواب پیامهای کاری را میدهم. گاهی بچهها صدایم میکنند و من همزمان صوتی برای هنرجو میفرستم و عذرخواهی میکنم بابت صدای پیشزمینه و جنگهای جهانی میانِ بچهها. گاهی شب، وقتی همه خوابیدهاند، تازه میروم سراغ کارهایی که از صبح منتظر ماندهاند. این وسط اگر یک روز بگویم به کارهایم نمیرسم، انگار اتفاق عجیبی افتاده. چون مگر من چه کار دارم؟ خانهام دیگر.
شاید اگر هر روز صبح کیفم را برمیداشتم و از در میرفتم بیرون، اگر پشت میز کارم مینشستم و ساعت ورود و خروجم ثبت میشد، کارم جدیتر به نظر میرسید. شاید اگر برای رسیدن به محل کار نیم ساعت در ترافیک میماندم، آدمها بیشتر شاغلبودنم را باور میکردند. کارِ من آنقدر به زندگیام نزدیک است که هیچکس مرزش را نمیبیند؛ حتی خودم. من یک زنِ خانهدارم و همزمان، شاغلم. اینها با هم تناقضی ندارند. میدانم تا وقتی محل کارم خانهام باشد، تا وقتی با یک موبایل بتوانم از آشپزخانه برسم سرِ کار و از سر کار برسم پای سفره، کسی شلوغیهایم را جدی نمیگیرد. برای همه، من همان آدمی هستم که همیشه خانه است؛ اما خودم میدانم چند بار در روز، از خانه میروم سرِ کار و از سرِ کار برمیگردم خانه؛ فقط هیچکس در را برایم باز نمیکند و پشت سرم نمیبندد.
#شغل_مجازی
#مبنا
@zaatar