ــــــــــــــ
حالا که دارم مینویسم، گیجگاهم نبض میزند و سرم درد میکند. از عصر تا همین حالا. دردش کموزیاد میشود. میزند به چشمها و پشت گردنم. اما آنقدر حالم خوب است که درد را به جان میخرم. امروز دو رفیق دبیرستانیام آمدند خانهمان. سرجمع سه آدمبزرگ بودیم با هشت بچه؛ از ده سال تا یکسالونیم. هربار جمع میشویم قسم میخوریم که از این به بعد لااقل دوهفته یکبار قرار بگذاریم. هربار اما با مریضی و مسافرت و مهمانیهای مختلف، چندماهی طول میکشد تا دوباره هم را ببینیم. فاصله ما از هم دور است؛ فاصلهٔ دلهایمان اما آنقدر نزدیک است که وقتی همدیگر را میبینیم، بچهها انگار همین دیروز هم را دیده بودند و ما، حرفمان را از همانجایی ادامه میدهیم که دفعهٔ قبل رها کرده بودیم.
وقتی میروند، آدم میماند با یک سردرد که عجیب، شیرین است. کاش زندگی، با مریضی و مسافرت و مهمانی و هزار بهانهٔ دیگر، اینهمه فاصله بین دیدن آدمهای خوب نمیانداخت.
حالا من ماندهام با سردردی که از عصر دارم و حال خوبی که دلم نمیآید با قرص از بینش ببرم. آدم، بعضی دردها را دوست دارد. انگار همین دردها یادگاریِ یک روز خوب میشوند.
#رفیق
@zaatar
.
دبیرستان که بودم، دوستی داشتم که جبرانخلیلجبران میخواند. کتاب پیامبر و دیوانهاش را بهم هدیه داد و از همانجا کمکم همهٔ کتابهایش را خریدم و خواندم. بعد از آن، من هم شدم طرفدار پروپاقرصش. جبرانخلیلجبران جملات نابی دارد که هنوز بعد از گذشت سالها توی ذهنم مانده. در کتاب پیامبرش جملهای دارد با این مضمون:«دوست تو، پاسخ نیازهای توست. او مزرعهای است که با عشق میکاری و با سپاس درو میکنی.»
آن سالها، این جمله برایم شبیه یک تعریف قشنگ از دوستی بود؛ چیزی که میشد زیرش خط کشید و در دفتر یادداشت نوشت. اما امروز، وقتی چند ساعت کنار دوستانم بودم، یکباره یاد همان جمله افتادم. فهمیدم بعضی جملهها را باید سالها با خودت حمل کنی تا یک روز، وسط یک مهمانیِ معمولی، وقتی کنار دوستت نشستی، معنایش به جانت بنشیند.
امروز کنار آزاده و فاطمه و مرضیه، وقتی تکهای از کیک خانگی را توی دهانم گذاشتم و مغز گردوها زیر دندانم آمد، داشتم فکر میکردم که چقدر این روزها بیشتر از هر وقتی نیاز دارم به این رفاقتها. حالا که گوشهای از ذهنم پای زندگی و بچههاست، حالا که کارم نوشتن است و تنهایی میطلبد، جانم در میرود برای رفقایی که چندساعتی کنارشان بنشینم و بگویم و بشنومشان. جبرانخلیلجبران راست میگفت. دوستان من، مزرعههایی هستند که با عشق کاشتهام و با سپاس درو میکنم.
#رفیق
@zaatar
ادارهای به وسعت خانه
من، یک زنِ خانهدارم و شغلم مجازیست. در مدرسه نویسندگی مبنا کار میکنم و محل کارم یک اتاق یا میز مشخص ندارد؛ یک گروه در ایتاست به اسم گروه استادیاری. برای رسیدن به آنجا نیاز به ماشین و مترو ندارم. زمانی صرف نمیکنم برای رفتوآمد. من در تمام طول سال، سر کارم. صبح و ظهر و شب، فرقی ندارد. مدیریت کارها پای خودم است. یک روز ممکن است صبح تا شب پای کار باشم تا فرداش برسم به خانه و زندگی. با همهٔ اینها هیچکس من را شاغل حساب نمیکند. از نظر دوست، فامیل و آشنا، من فقط یک خانهدار هستم. هیچوقت کسی ساعت مهمانیاش را با من هماهنگ نمیکند؛ لابد چون همیشه در دسترسم. روزهایی که یک عالم کار سرم هوار شده و کسی انتظار دارد برایش وقت بگذارم، راهی جز همراهی ندارم؛ چون شغل من مجازیست و من هیچوقت شاغل به حساب نمیآیم. کسی تاحالا بهم پیشنهاد نداده اگر یک روز کارهایت زیاد بود، روی ما حساب کن. اگر جلسه داشتی بچههایت با ما.
شاید بدترین قسمت ماجرا این باشد که خودم هم گاهی یادم میرود شاغلم. آنقدر به «در دسترس بودن» عادت کردهام که وقتی کسی میگوید: «تو که همیشه خانهای»، چند ثانیه طول میکشد تا یادم بیاید من خانهام، اما همیشه آزاد نیستم. من هم گاهی جلسه دارم. گاهی کارهای عقبافتاده دارم. من هم همیشه برای فردایم برنامه دارم؛ فقط برنامهام روی تقویم اداره ثبت نشده.
گاهی وسط آشپزی، با یک دست خورش را هم میزنم و با دست دیگر جواب پیامهای کاری را میدهم. گاهی بچهها صدایم میکنند و من همزمان صوتی برای هنرجو میفرستم و عذرخواهی میکنم بابت صدای پیشزمینه و جنگهای جهانی میانِ بچهها. گاهی شب، وقتی همه خوابیدهاند، تازه میروم سراغ کارهایی که از صبح منتظر ماندهاند. این وسط اگر یک روز بگویم به کارهایم نمیرسم، انگار اتفاق عجیبی افتاده. چون مگر من چه کار دارم؟ خانهام دیگر.
شاید اگر هر روز صبح کیفم را برمیداشتم و از در میرفتم بیرون، اگر پشت میز کارم مینشستم و ساعت ورود و خروجم ثبت میشد، کارم جدیتر به نظر میرسید. شاید اگر برای رسیدن به محل کار نیم ساعت در ترافیک میماندم، آدمها بیشتر شاغلبودنم را باور میکردند. کارِ من آنقدر به زندگیام نزدیک است که هیچکس مرزش را نمیبیند؛ حتی خودم. من یک زنِ خانهدارم و همزمان، شاغلم. اینها با هم تناقضی ندارند. میدانم تا وقتی محل کارم خانهام باشد، تا وقتی با یک موبایل بتوانم از آشپزخانه برسم سرِ کار و از سر کار برسم پای سفره، کسی شلوغیهایم را جدی نمیگیرد. برای همه، من همان آدمی هستم که همیشه خانه است؛ اما خودم میدانم چند بار در روز، از خانه میروم سرِ کار و از سرِ کار برمیگردم خانه؛ فقط هیچکس در را برایم باز نمیکند و پشت سرم نمیبندد.
#شغل_مجازی
#مبنا
@zaatar
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
از شما ممنونیم آقای رئیسجمهور. بعد از ماجرای آن پیاده قدمزدنتان در زیر بمباران روز قدس در گرماگرم جنگ وسط تهران، این شجاعترین پزشکیانی بود که دیدیم. ممنون که تصویر آقا را در قلب نیویورک بالا بردید. بگذار جهانیان بفهمند که نام و چهره خامنهای محو شدنی نیست و حالاحالاها باید ببینندش. بگذار ببینند که اگر در سازمان ملل ما را تهدید کنند، در سازمان ملل تهدید خواهند شد. درست در وسط کشور خودشان. از روز اول ریاست جمهوری همیشه میگفتید من پروتکل بلد نیستم، کاغذها را دور بریزید میخواهم خودم صحبت کنم. ممنون که امروز کاغذها را دور ریختید و توی چشم دوربینها نگاه کردید و قاطعانه خطبه خواندید. این شما نبودید؛ این همه ما نود میلیون ایرانی بغضآلود و خشمگین بودیم پشت بلندگوهای سازمان ملل. اختلافها و نقدهایمان را میگذاریم برای روزی دیگر. امروز شما فاصله سازمان ملل تا هتل را مثل همیشه، لاتی راه بروید و سینه جلو دهید. میخواهیم چند دقیقهای فقط تشویقتان کنیم.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
اگر مدرسه میناب را نمیزدند
در نویسندگی تکنیک سادهای داریم برای پیدا کردن سوژه؛ روشی که کمک میکند زودتر به ایدهٔ داستانی برسیم. آن تکنیک، استفاده از «اگر» است. کافیست یک اتفاق، آدم یا موقعیت معمولی را برداریم و از خودمان بپرسیم: «اگر اینطور نمیشد، چه میشد؟»
از دیشب، ذهنم رفته پی اینکه: «اگر مدرسه میناب را نمیزدند»، حالا مادر میکائیل، بند عینک جدیدی برایش میخرید و قمقمهٔ نویی میانداخت روی شانهاش و امروز راهی مدرسهاش میکرد.
اگر مدرسه میناب را نمیزدند، حالا مادر هنا، برایش روپوش جدیدی میدوخت و از سر سال میافتاد در تدارک جشن تکلیفش. شاید از شب قبل، مقنعهاش را اتو میکرد و چندبار میپرسید: «چیزی از قلم نیفتاده؟»
حانیه و سبحان قبل از رفتن به مدرسه، از گردن مادر آویزان میشدند و میگفتند:«توروخدا تو بیا دنبالمون.»
و مادر میگفت:« میام. حتما میام.»
مادر رضا جامدادی و کیفش را ست فضانورد برمیداشت. رضا از شب قبل کیفش را کنار در میگذاشت و صبح، قبل از اینکه کسی صدایش کند، چند بار سراغش میرفت تا مطمئن شود دفتر و مدادها سر جایشان است.
مادر محمد به پدرش میگفت:« خودم بچه رو میبرم مدرسه.» ذوق اول مهری را داشت. چندین سال تروخشکش کرده بود تا این روزها را ببیند.
اگر مدرسه میناب را نمیزدند حالا مهدیه و امین اجازه میگرفتند امسال را باهم و تنها بروند مدرسه. لابد مادرشان هزار بار سفارش میکرد: «دست هم رو ول نکنید.»
لابد مادرِ فاطمه موهاش را از شب میبافت تا امروز از مقنعه بیرون نزند. صبح هم جلوی آینه، گیرههاش را مرتب میکرد و میگفت: «حالا شدی دختر مدرسهایِ خودم.»
کاش امروز، نگرانیِ همهٔ مادرها فقط این بود که بچهشان زنگ اول خواب نماند، لقمهاش را کامل بخورد و دفتر مشقش را جا نگذارد. امروز از صبح با خودم اگرها را بازی کردم؛ هر بار که تغذیه گذاشتم برای بچهها، قمقمهٔ آبشان را پُر کردم و دستی به سرشان کشیدم، یکی از بچههای میناب آمد توی ذهنم و زدم زیر گریه.
اگر مدرسهٔ میناب را نمیزدند، امشب همهٔ مادرها، خسته از یک روز معمولی، سرشان را روی بالش میگذاشتند و خیالشان راحت بود که بچهشان خوابیده؛ همان بچهای که صبح، دوباره بیدارش میکردند و راهیِ مدرسه میشد. کاش اول مهر برای همهٔ مادرها با «مواظب خودت باش» شروع میشد و با باز شدن در و شنیدن « مامان گرسنهم» تمام میشد.
#میناب
#اول_مهر
@zaatar
ــــــــــــــــ
امروز قبل از ظهر قرار بود بروم خانهٔ همکلاسی حسین. با باقی مادرها قرار گذاشتیم برویم چشمروشنی برای فرزند جدید خانوادهشان. حالم خوب نبود و دلودماغ نداشتم. چندبار لباس تن کردم و درآوردم. اصلا نمیفهمیدم چرا انقدر به هم ریختهام. جلوی آینه میایستادم، به لباسم نگاه میکردم و دوباره برمیگشتم سراغ کمد. نه لباسم ایراد داشت، نه قرار بود اتفاق خاصی بیفتد. فقط انگار هیچچیز سر جایش نبود. دست چرخاندم توی کیف، دنبال کرمِ نرمکننده. دستم کشید به تیغ و خون، شتک زد بیرون. دستمال روی دستمال گذاشتم اما دایره قرمز، بزرگتر میشد. گفتم قسمت نیست. اصلا اینطور شد که بمانم خانه. چادرم را درآوردم. نشستم روی مبل. بغض داشت بالا میآمد که بلند شدم. دیدم تنهایی حالم را بدتر میکند. انگار میدانستم و نمیدانستم چرا کمحوصلهام.
همیشه جوشخوردن با آدمها حالم را بهتر میکند؛ وصلشدن به آدمهایی که شبیهند به من. چهارتا چسب زدم روی هم تا راه خون، بسته شد. از خانه زدم بیرون. حدسم درست بود. حرف زدن با مادرها روبهراهم کرد. همان حرفهای معمولی از بچهها، کارهای خانه و اتفاقهای روزمره. کمکم حالم جا آمد و یادم رفت چند ساعت قبل، چقدر بیحوصله بودم. وقت خداحافظی یکی از مادرها اسم «زعتر» را آورد. همین کانالی که چندوقتی هست چیزی ننوشتهام. گفت اینجا را میخواند. باقی حرفهاش را نشنیدم. ناخواسته گفتم:« وای. چرا؟! کاش نخونید.» نمیدانستم معذبم یا شرمسار. حرفم که تمام شد، انگار خودم هم از شنیدنش تعجب کردم. چرا باید میگفتم کاش نخوانید؟ مگر خودم ننوشته بودم که کسی بخواند؟ تمام مسیرِ برگشت به این فکر کردم که چه چیزی معذبم کرده؟
فکر کردم شاید برای این است که همین آدمهای نزدیک و دوستداشتنی، من را بیشتر میشناسند تا من، آنها را. شاید چون من از خودم مینویسم و آنها کمتر از خودشان برایم گفتهاند. من تکههایی از خودم را گذاشتهام اینجا و آنها بیآنکه چیزی بگویند، من را خواندهاند. من از روزهایی نوشتهام که حالم خوب نبوده، از فکرهایی که توی سرم چرخیده، از چیزهایی که شاید در یک دیدار معمولی هیچوقت دربارهشان حرف نزنم. حالا وقتی میفهمم یکی از آنها من را از پشت این نوشتهها میشناسد، نمیدانم باید خوشحال باشم یا خجالت بکشم.
هر نویسندهای دوست دارد خوانده شود. من هم دوست دارم آدمها از راه دور، حالم را با نوشتههایم بفهمند، بیآنکه مجبور باشم سرم را بالا بیاورم و توی چشمهایشان نگاه کنم.
امروز، کسی که با هم چای خورده بودیم، از بچههایمان حرف زده بودیم و خندیده بودیم، کسی که بعد از چندسال مراوده فهمیده بودیم پسرهایمان یک مهدکودک میرفتند، گفت نوشتههایم را میخواند. زعتر، دیگر فقط آن طرفِ گوشی نبود. آمده بود وسط همان جمعی که چند دقیقه قبل، تویش خندیده بودیم و از بچهها حرف زده بودیم. انگار یکدفعه فاصلهٔ بین من و زعتر، برداشته شده بود و یکی شده بودیم. توی مسیر برگشت، فکر کردم شاید مسئله این است که من هنوز نمیدانم با آدمی که من را اینقدر بیواسطه دیده، چطور باید روبهرو شوم. نمیدانم دفعهٔ بعد که یکی از آشناها اسم زعتر را بیاورد، باز هم دستوپایم را گم میکنم یا نه. فعلاً فقط میدانم امروز، از خانه بیرون رفتم که حالم بهتر شود. حالم بهتر شد اما با یک سؤال تازه برگشتم. سؤالی که شاید جوابش را باید جایی بنویسم؛ همانجایی که ممکن است دوباره کسی بخوانَدَش و من باز هم دستوپایم را گم کنم.
@zaatar