هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
از شما ممنونیم آقای رئیسجمهور. بعد از ماجرای آن پیاده قدمزدنتان در زیر بمباران روز قدس در گرماگرم جنگ وسط تهران، این شجاعترین پزشکیانی بود که دیدیم. ممنون که تصویر آقا را در قلب نیویورک بالا بردید. بگذار جهانیان بفهمند که نام و چهره خامنهای محو شدنی نیست و حالاحالاها باید ببینندش. بگذار ببینند که اگر در سازمان ملل ما را تهدید کنند، در سازمان ملل تهدید خواهند شد. درست در وسط کشور خودشان. از روز اول ریاست جمهوری همیشه میگفتید من پروتکل بلد نیستم، کاغذها را دور بریزید میخواهم خودم صحبت کنم. ممنون که امروز کاغذها را دور ریختید و توی چشم دوربینها نگاه کردید و قاطعانه خطبه خواندید. این شما نبودید؛ این همه ما نود میلیون ایرانی بغضآلود و خشمگین بودیم پشت بلندگوهای سازمان ملل. اختلافها و نقدهایمان را میگذاریم برای روزی دیگر. امروز شما فاصله سازمان ملل تا هتل را مثل همیشه، لاتی راه بروید و سینه جلو دهید. میخواهیم چند دقیقهای فقط تشویقتان کنیم.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
اگر مدرسه میناب را نمیزدند
در نویسندگی تکنیک سادهای داریم برای پیدا کردن سوژه؛ روشی که کمک میکند زودتر به ایدهٔ داستانی برسیم. آن تکنیک، استفاده از «اگر» است. کافیست یک اتفاق، آدم یا موقعیت معمولی را برداریم و از خودمان بپرسیم: «اگر اینطور نمیشد، چه میشد؟»
از دیشب، ذهنم رفته پی اینکه: «اگر مدرسه میناب را نمیزدند»، حالا مادر میکائیل، بند عینک جدیدی برایش میخرید و قمقمهٔ نویی میانداخت روی شانهاش و امروز راهی مدرسهاش میکرد.
اگر مدرسه میناب را نمیزدند، حالا مادر هنا، برایش روپوش جدیدی میدوخت و از سر سال میافتاد در تدارک جشن تکلیفش. شاید از شب قبل، مقنعهاش را اتو میکرد و چندبار میپرسید: «چیزی از قلم نیفتاده؟»
حانیه و سبحان قبل از رفتن به مدرسه، از گردن مادر آویزان میشدند و میگفتند:«توروخدا تو بیا دنبالمون.»
و مادر میگفت:« میام. حتما میام.»
مادر رضا جامدادی و کیفش را ست فضانورد برمیداشت. رضا از شب قبل کیفش را کنار در میگذاشت و صبح، قبل از اینکه کسی صدایش کند، چند بار سراغش میرفت تا مطمئن شود دفتر و مدادها سر جایشان است.
مادر محمد به پدرش میگفت:« خودم بچه رو میبرم مدرسه.» ذوق اول مهری را داشت. چندین سال تروخشکش کرده بود تا این روزها را ببیند.
اگر مدرسه میناب را نمیزدند حالا مهدیه و امین اجازه میگرفتند امسال را باهم و تنها بروند مدرسه. لابد مادرشان هزار بار سفارش میکرد: «دست هم رو ول نکنید.»
لابد مادرِ فاطمه موهاش را از شب میبافت تا امروز از مقنعه بیرون نزند. صبح هم جلوی آینه، گیرههاش را مرتب میکرد و میگفت: «حالا شدی دختر مدرسهایِ خودم.»
کاش امروز، نگرانیِ همهٔ مادرها فقط این بود که بچهشان زنگ اول خواب نماند، لقمهاش را کامل بخورد و دفتر مشقش را جا نگذارد. امروز از صبح با خودم اگرها را بازی کردم؛ هر بار که تغذیه گذاشتم برای بچهها، قمقمهٔ آبشان را پُر کردم و دستی به سرشان کشیدم، یکی از بچههای میناب آمد توی ذهنم و زدم زیر گریه.
اگر مدرسهٔ میناب را نمیزدند، امشب همهٔ مادرها، خسته از یک روز معمولی، سرشان را روی بالش میگذاشتند و خیالشان راحت بود که بچهشان خوابیده؛ همان بچهای که صبح، دوباره بیدارش میکردند و راهیِ مدرسه میشد. کاش اول مهر برای همهٔ مادرها با «مواظب خودت باش» شروع میشد و با باز شدن در و شنیدن « مامان گرسنهم» تمام میشد.
#میناب
#اول_مهر
@zaatar
ــــــــــــــــ
امروز قبل از ظهر قرار بود بروم خانهٔ همکلاسی حسین. با باقی مادرها قرار گذاشتیم برویم چشمروشنی برای فرزند جدید خانوادهشان. حالم خوب نبود و دلودماغ نداشتم. چندبار لباس تن کردم و درآوردم. اصلا نمیفهمیدم چرا انقدر به هم ریختهام. جلوی آینه میایستادم، به لباسم نگاه میکردم و دوباره برمیگشتم سراغ کمد. نه لباسم ایراد داشت، نه قرار بود اتفاق خاصی بیفتد. فقط انگار هیچچیز سر جایش نبود. دست چرخاندم توی کیف، دنبال کرمِ نرمکننده. دستم کشید به تیغ و خون، شتک زد بیرون. دستمال روی دستمال گذاشتم اما دایره قرمز، بزرگتر میشد. گفتم قسمت نیست. اصلا اینطور شد که بمانم خانه. چادرم را درآوردم. نشستم روی مبل. بغض داشت بالا میآمد که بلند شدم. دیدم تنهایی حالم را بدتر میکند. انگار میدانستم و نمیدانستم چرا کمحوصلهام.
همیشه جوشخوردن با آدمها حالم را بهتر میکند؛ وصلشدن به آدمهایی که شبیهند به من. چهارتا چسب زدم روی هم تا راه خون، بسته شد. از خانه زدم بیرون. حدسم درست بود. حرف زدن با مادرها روبهراهم کرد. همان حرفهای معمولی از بچهها، کارهای خانه و اتفاقهای روزمره. کمکم حالم جا آمد و یادم رفت چند ساعت قبل، چقدر بیحوصله بودم. وقت خداحافظی یکی از مادرها اسم «زعتر» را آورد. همین کانالی که چندوقتی هست چیزی ننوشتهام. گفت اینجا را میخواند. باقی حرفهاش را نشنیدم. ناخواسته گفتم:« وای. چرا؟! کاش نخونید.» نمیدانستم معذبم یا شرمسار. حرفم که تمام شد، انگار خودم هم از شنیدنش تعجب کردم. چرا باید میگفتم کاش نخوانید؟ مگر خودم ننوشته بودم که کسی بخواند؟ تمام مسیرِ برگشت به این فکر کردم که چه چیزی معذبم کرده؟
فکر کردم شاید برای این است که همین آدمهای نزدیک و دوستداشتنی، من را بیشتر میشناسند تا من، آنها را. شاید چون من از خودم مینویسم و آنها کمتر از خودشان برایم گفتهاند. من تکههایی از خودم را گذاشتهام اینجا و آنها بیآنکه چیزی بگویند، من را خواندهاند. من از روزهایی نوشتهام که حالم خوب نبوده، از فکرهایی که توی سرم چرخیده، از چیزهایی که شاید در یک دیدار معمولی هیچوقت دربارهشان حرف نزنم. حالا وقتی میفهمم یکی از آنها من را از پشت این نوشتهها میشناسد، نمیدانم باید خوشحال باشم یا خجالت بکشم.
هر نویسندهای دوست دارد خوانده شود. من هم دوست دارم آدمها از راه دور، حالم را با نوشتههایم بفهمند، بیآنکه مجبور باشم سرم را بالا بیاورم و توی چشمهایشان نگاه کنم.
امروز، کسی که با هم چای خورده بودیم، از بچههایمان حرف زده بودیم و خندیده بودیم، کسی که بعد از چندسال مراوده فهمیده بودیم پسرهایمان یک مهدکودک میرفتند، گفت نوشتههایم را میخواند. زعتر، دیگر فقط آن طرفِ گوشی نبود. آمده بود وسط همان جمعی که چند دقیقه قبل، تویش خندیده بودیم و از بچهها حرف زده بودیم. انگار یکدفعه فاصلهٔ بین من و زعتر، برداشته شده بود و یکی شده بودیم. توی مسیر برگشت، فکر کردم شاید مسئله این است که من هنوز نمیدانم با آدمی که من را اینقدر بیواسطه دیده، چطور باید روبهرو شوم. نمیدانم دفعهٔ بعد که یکی از آشناها اسم زعتر را بیاورد، باز هم دستوپایم را گم میکنم یا نه. فعلاً فقط میدانم امروز، از خانه بیرون رفتم که حالم بهتر شود. حالم بهتر شد اما با یک سؤال تازه برگشتم. سؤالی که شاید جوابش را باید جایی بنویسم؛ همانجایی که ممکن است دوباره کسی بخوانَدَش و من باز هم دستوپایم را گم کنم.
@zaatar