توقع نداشتم ! انگار یهکاری میکنه با چیزی رو به رو بشم که نمیخوام ، یه احساس نیست ، یه بخشی از وجودمه که باهم یه زندگی مسالمت آمیز داریم و به تازگی قانع شده همراهتر باشه ؛ اما باعث میشه این بخش سربهزیر سربلند کنه و هی تو دست و پام بپیچه که حالا تو باهام راه بیا !
-واگویهها
برعکس هرروز این موقع تو بند یه چاردیواری بزرگ نیستم و خیلی زودتر به قول مشاور آزاد شدم. میخوام بهت پیام بدم اما صبر میکنم تا شب ببینمت ، کار مسخرهایه این پنهون کردن ولی نمیدونن چرا انجامش میدم. اواسط بعدازظهر کلافه و بیحوصله پیرهن پراز خاطره و شالی که جِین میگه هم رنگ شخصیتمه رو میپوشم. هندزفری رو میذارم تو جیبم و از خونه میزنم بیرون. قدم هامو با نگاه دنبال میکنم و نفس عمیق میکشم تا افکارم غرقم نکنن. چند لحظه میایستم و به نقطه ای چشم میدوزم. چقدر دلم میخواست تو اون لحظه ادای این بچه کنکوری ها رو دربیارم و کلاسورم رو محکم تر بغل بگیرم و مات بمونم. اما تو شخصیتم همچین چیزی نیست ، دستم رو به بند کولهام قفل کردم و با چهره ای که انگار یخ زده دور شدم.
چشم برمیدارم از اون نقطه و میخوام به راهم ادامه بدم که زهرا رد میشه و دست تکون میده ، جوابش رو میدم ، چقدر آبی روشن بهش میاد. به سمت مقصد نامشخصم راه میافتم ، آسمون گرفتهست و ابرهای روشن اما بارونی آسمون رو بغل گرفتن ، رنگ و حال آسمون بیرون اومدن بنفش رو میطلبید و بازم هوای بهار رو میفرستم تو ریه هام. آروم زمزمه میکنم : بهانه ای بده به ابر کوچک نگاه من ، در اوج گریه ها فقط تو میشوی پناه من ، به داد من برس ، هوا هوایِ...
پسربچه های دبستانی با شرارتی که از چشماشون میباره میدون و مشخصه تازه تعطیل شدن و یا سر به سر هم میذارن پ یا جلو سوپر مارکت ها درحال انتخاب اند.
از کنارشون و مدرسهی سابق میگذرم و جلوی ویترینی تعلل میکنم ، بارون میگیره ، اونقدری نیست که بشه گریه کرد و کسی نفهمه ؛ میخندم ، سریع محو میشه. سرم رو بالا میگیرم و زمزمه میکنم : بارون منو یاد خودم میندازه ، منو بارون یاد خودم میندازه ، بارون میندازه منو یاد خودم ، میندازه منو یادخودم بارون ، بارون؟ من؟ ، نه اون بارون نیست... سکوت میکنم و دیگه هیچی نمیگم ، قدم میزنم قدم میزنم قدم میزنم ، مرور خاطرات ، مرور خاطرات ، مرور خاطرات ، عطر بارون ، صدای زندگی ، رهایی چند دقیقه ای از اورثینک ، هنوزم سبز.
__________________________________
سرم رو به در تکیه دادم ، به این فکر میکنم کاش میتونستم خودم رو بغل کنم ، بی دلیل ؛ تو نمیای؟ ؛ چند دقیقه بعد دست باز میکنم ، تو آغوشم رو پر میکنی ، چقدر دلتنگت بودم...
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-آدما با کنارهم بودن معنی پیدا میکنن !
-حساممحمودی...
صد در زدیم در پی یک شعله، ای دریغ!
یک دست، یک چراغ، ز یک خانه برنکرد
-حسینمنزوی
دائم الحرصم برای طراحی ها ؛ پوستر شهید رو یه جوری طراحی کرده انگار نامزد انتخاباته !
هدایت شده از مُنیب ؛
کاش میتونستم دست بندازم تو قفسه سینم
قلبمو بکشم بیرون ، اون وقت نیاز نبود انقد
اعصابمو سر رفیقا و کسایی که دوستشون
دارم خورد کنم .
[نوشتنیها!]
سرمایی شیرین تنم رو به لرزه میندازه ، نور کم جونی به وهم انگیزی فضا اضافه میکنه و من بی حرکت تر از همیشه به صدای رقص شاخه های درخت سیب گوش میدم. همهی افکاری که مغزم رو پر کردن رو عقب میزنم تا بهتر بتونم فکر کنم. چقدر گاهی دلم میگیره از بعضی اتفاق ها ، بعضی اتفاق ها که به چشم هیچ کسی نمیآد ، این دلگیری ها رو مثل پتو های مامانبزرگ روی هم میچینم و گاهی میرم سراغ قدیمیترها و برمیدارم و غبارش رو میتکونم و با قیچی می افتم به جونش ، آخرش چهل تا تیکه میمونه که کنارهم میذارمشون و میگم: بندازم بره یا یه غم چهل تیکهش کنم؟
و بدون اینکه جوابی بشنوم درحالیکه دارم تیکه ها رو جمع میکنم زیر لب میگم : ول کن بابا ! هیشکی اونقدر ارزشش رو نداره ، به آسمون نگاه کن ! . . .
هنوز رو خیلی هاش غبار نشسته ، اما من نشستم رو پله ها رو آسمون نگاه میکنم . حالمون مشترکه امروز. خشم داره و دلش خیلی گرفته ، یهویی نیست ، خیلی وقته داره آروم میگه: حالم بده ، یکی دستم رو بگیره.
آروم انگشتای سردم رو تو هم میپیچم ، زمان های تنهاییم کم شده و نتیجهش شده این من که تو تمام جنگ های ذهنیم بین زمین و هوا معلق موندم و این افکار بهم ریخته دائم بهم تنه میزنن و رفت و آمد دارن. بلند میشم تا بازهم به جمع دوستانهی کتابها و جزوهها و مداد و خودکارها اضافه بشم.