📝📝📝
#تاریخی
#هالیوود
#سینما
♨️ داستان باورنکردنی دوقلوهای الیزابت تیلور ، ستاره هالیوود
🎞 الیزابت رزموند تیلور متولد فوریه ۱۹۳۲ در حومه لندن ، فوت در مارس ۲٠۱۱ ، هنرپیشه معروف، در سال۱۳۵۵ سفری به ایران داشت و از اماکن تاریخی کشورمان دیدن کرد
🎞 الیزابت تیلور که بازیگری را از ۹ سالگی آغاز کرده بود، در دوران هنریاش برنده دوجایزه اسکار شد. این بازیگر یهودیتبار آمریکایی با بازی در فیلمهایی چون “کلئوپاترا”، “چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد” و “گربه روی شیروانی داغ” به یکی از مشهورترین و محبوبترین چهرههای سینمای جهان تبدیل شد. الیزابت تیلور با ۲۵ میلیون دلار درآمد سالانه مقام چهارم را در جدول نشریه اقتصادی فوربس یافته است. در سال ۱۹۹۹ هفتمین زن سینما لقب گرفت .
همچنین او هشت بار ازدواج کرد، که تاکنون هم رکورد محسوب میشود . حاصل آن چهار فرزند بود، که آخرینِ آنها دوقلوهایی به نام الیزابت و ماریا بودند که مطابق اسناد و تصاویر باقیمانده در شیراز و به دست قابلههای (ماما) سنتی زاده شدند. علاقه او به شیراز و زندگی سنتیِ مردمِ فارس، حاصل سفرِ یک هفتهایِ او در سال 1976 میلادی به ایران بود که در آن از تهران، اصفهان و شیراز دیدن کرد. او در شیراز تختجمشید، سعدیه و حافظیه را دید و در آنها عکاسی کرد، اما در شاهچراغ بود که دوستی با خانمی که او را «عذرا» مینامیدند، زندگیِ او را تغییر داد.
📽 در آن زمان الیزابت تیلور به دلیل اضافهوزن و رسیدن به آستانه میانسالی، پیشنهادهای خوبی برای بازی نداشت و بهدلیل افسردگیِ ناشی از کمکاری، معتاد به خوردن قرصهای آرامبخش شده بود. عذرا که او را در حرمِ شاهچراغ دیده بود به او پیشنهاد داد که برای لاغر شدن، ترکیبی از عرق نسترن، بادرنجبویه و بهارنارنج را همراه با کمی عسل میل کند و برای حل مشکل افسردگی هم نسترن، گلگاوزبان یا بهارنارنج را دو ساعت قبل از خواب بنوشد.
🍃 همین دستورات ساده گیاهی باعثِ تحولی عمیق در زندگی الیزابت تیلور شد. او که سفرِ اولِ خود را با سر و صدای بسیار و برای افتتاح خطّ مستقیمِ تهران ـ واشنگتنِ ایران ایر انجام داده بود، بعدها هفت بارِ دیگر، اما بهصورت مخفیانه برای گرفتن دستور طب سنتی از عذرا، به شیراز آمد.
🗓 بعد از مدتی، افسردگیِ او چنان علاج شد و امید به زندگیاش به حدی بالا رفت که از ریچارد برتون (شوهر سوم تیلور) خواست که بیایند فرزندِ جدیدی به دنیا بیاورند.
در عین حال در اثر استفاده بیش از حد از زنجبیل و ... ، جنینِ او دوقلو شد. او با وجود آن که فرزندانِ اول و دومش را در بیمارستانِ مجهزِ پرینستول به دنیا آورده بود، اینبار ترجیح داد که دوقلوهایش را در شیراز و بهصورتِ سنتی توسط عذرا بدنیا بیاورد.
✏️ تیلور، مراسمِ حمام زایمانِ خود را بهصورت مفصل در حمام وکیل شیراز گرفت و هنگام خروج از ایران به خبرنگاران گفت: فرزندانم در آینده از من تشکر خواهند کرد که آنها را در خاک ایران بدنیا آوردهام.
🔴 این داستان را مقایسه کنید با سفرِ این روزهایِ سلبریتیهای زن به کشورهای خارجی و به قصد تولد بچههایشان ...که مثلاً فرزند من متولد لندن، پاریس و ... است و این را به رخ دیگران میکشند .
#تصویر
الیزابت تیلور ستاره هالیوودی در ایران با لباسهای سنتی ایرانی
#تصویر
#هالیوود
#ایران
#ایرانگردی
🔶 الیزابت تیلور ، بازیگر فیلمهای هالیوودی در شاهچراغ و تخت جمشید ، شیراز سال ۱۳۵۵ ه ش
🔖 ماجرای سفرهای تیلور به ایران و زایمان دوقلوهاش در شیراز جالبه . در دنباله توجهتون رو به این ماجرا جلب میکنم
👇👇👇
"سطل زباله های هوشمند "در شهر کربلا نصب شده که وقتی پر می شود به
"خودروهای جمع آوری" زباله اطلاع می دهد تا "تخلیه" زودتر صورت بگیرد.
https://eitaa.com/zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کی فکرشو میکرد سطل آشغال ها تا این حد پیشرفت کنن
از قبل کیسه های زباله رو بهش میدی و خودش باز میکنه
https://eitaa.com/zandahlm1357
سطل های زباله مجهز به Wi-Fi در چین
با ریختن زباله هر سطل امکان 5 مگابایت داده رایگان را به کاربران میدهد و میتواند همزمان برای 50 کاربر فضای آنلاین فراهم کند.
مام دنبال فیلترشکن همچنان
https://eitaa.com/zandahlm1357
هدایت شده از #مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بزن بریم صفحه خنده ههههه😂😂😂
.......:
@zandahlm1357
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
⭕️ نماز پشت به قبله با لباس نجس
به حبیب گفتم وضع خط خوب نیست گردان را ببر جلو
آهسته گفت : بچه ها به خاطر خوردن کنسرو فاسد همه مسموم شدند . . . !
امکان برگرداندن آن ها به عقب نبود و بچه ها با همان حال خراب شش روز در حال دفاع بودند…..
حبیب گفت : اگه می تونی یکی از بچه های مجروح را ببر
گفتم صبر کن با بقیه بفرستشون عقب
حبیب اصرار کرد سابقه نداشت تا آن روز حبیب با من بحث کند
گفتم باشه
دیدم با احترام زیاد نوجوانی را صدا زد ترکشی به سبنه اش اصابت کرده بود جای زخم را با دست فشار می داد .
سوار شد تا حرکت کردم صدای اذان از رادیو ماشین بلند شد . تصمیم گرفتم کمی با
این نوجوان حرف بزنم گفتم برادر اسمت چیه جواب نداد نگاهش کردم دیدم رنگ به
رو نداشت زیر لب چیزهای می گوید فکر کردم لابد اولین بار جبهه آمده و زخمی
شده کپ کرده برا همین دیگه سوال نکردم مدتی بعد مودب و شمرده خودش را کامل
معرفی کرد .
گفتم چرا دفعه اول چیزی نگفتی
گفت نماز می خواندمنگاهش کردم از زخمش خون می زد بیرون…
گفتم ما که رو به قبله نیستیم تازه پسرجون بدنت پاک نیست لباست هم که نجسه .
گفت حالا همین نماز را می خونیم تا بعد ببینیم چی میشه و ساکت شد . گفتم نماز
عصر را هم خوندی گفت بله گفتم خب صبر می کردی زخمت را ببندند بعد لباست را
عوض می کردی ان وقت نماز می خوندی گفت: معلوم نیست چقدر دیگه تو این دنیا
باشم فعلا همین نماز را خوندم رد و قبولش با خدا.
گفتم : بابا جون تو چیزیت نیست یک جراحت مختصره زود بر می گردی پیش دوستات..
با خودم فکر کردم یک الف بچه احکام نماز را هم شاید درست بلد نیست والا با
بدن خونی و نجس تو ماشین که معلوم نیست قبله کدوم طرفه نماز نمی خونه.در
اورژانس پیادش کردم و گفتم باز همدیگر را ببینیم بچه محل!
گفت: تا خدا چی بخواد.
با برانکارد آمدند ببرنش گفتم خودش می تونه بیاد زیاد زخمش جدی نیست فقط سریع بهش برسید…
بیست دقیقه ای آن جا بودم بعد خواستم بروم رفتم پست اورژانس پرسیدم حال مجروح
نوجوان چطوره؟ گفتند شهید شد با آرامش خاصی چشم هایش را روی هم گذاشت و
رفت….. تمام وجودم لرزید.
بعدها نواری از شهید آیت الله دستغیب شنیدم که پاییز ۶۰ در تجلیل از رزمندگان
فرموده: آهای بسیجی خوب گوش کن چه می گویم من می خواهم به تو پبشنهاد یک
معامله ای بدهم که در این معامله سرت کلاه برود !
من دستغیب حاضرم یک جا ثواب هفتاد سال نمازهای واجب و نوافل و روزه ها و
تهجدها و شب زنده داری هایم را بدهم به تو، و در عوض ثواب آن دو رکعت نمازی
را که تو در میدان جنگ بدون وضو پشت به قبله با لباس خونی و بدن نجس
خوانده ای از تو بگیرم آیا تو حاضر به چنین معامله ای هستی ؟!
خاطرات #سردار_شهید_حسین_همدانی
#یاد_شهدا_صلوات
.┄┅┅❅🌸🍂🍃🌹🍃🍂🌸❅┅
#طنز_جبهه
🥁ضرب در مجلس ختم🥁
تابستان 1363؛ اردوگاه بستان
💡یکی از روزها نیرویی از گردان 3 به دسته ما آمد که از همان اول، حرکاتش برایم سوال برانگیز شده بود.🤨
🔌با هرچه دم دستش می رسید، مخصوصا قابلمه غذا، ضرب می گرفت.😳😁
💡خیلی هم راحت و روان می نواخت.😌
🔌خیلی که حوصله اش سر می رفت، روی زانویش ضرب می گرفت.😅
💡آنطور که متوجه شدم، نامش عباس دائم الحضور بود، اما برخلاف نامش، همیشه در صبح گاه غایب بود.😳😂
🔌همین را برای اینکه زودتر باهم آشنا شویم، بهانه کردم و باب شوخی را باز کردم.😜
💡گفتم:
میگن کچله اسمش رو میذاره زُلفعلی. خوبه توهم اسمتو عوض کنی و بزاری عباس دائم الغیوب.😝🤣
🔌با تبسمی شیرین جوابم رو داد:
مثل اینکه خیلی حال داری که همش میری صبحگاه و رزم..😇
💡همین کافی بود تا سر صحبت و رفاقت باز شود. 😎
🔌تا فهمیدم این جوان، همانی ست که بعدازظهرها روی پشت بام ساختمان گردان ضرب می گیرد، با چهره ام ادایی درآوردم؛ انگار دوایی تلخ خورده باشم.😟🤪
💡و گفتم:
اَه اَه، برو بیرون بینم بابا.... اصلا کی گفته تو بیایی تو این چادر؟😕
🔌باورم نمیشد او همان باشد.😮
💡چهره و جثه اش به باستانی کارها نمی خورد.😑
🔌سیبیلش تاب نداشت، شکمش هم گنده نبود.😐
💡برعکس، لاغر بود، ریش هم داشت و چهره اش روشن بود؛ به روشنی سیمای بسیجی ها.😶
💡هرچه ادا و اطوار درآوردم، فقط خنده تحویلم داد.😊
🔌دست آخر تیرنهایی اش را از کمان رها کرد که:
میگم اگه یکم ورزش کنی، اون پی های شکمت آب میشه، اونوقت میتونی توی صبحگاه خوب بدوی.😆😂
💡عباس خاطره ای از همین عادتش تعریف کرد:
یکبار که یکی از فامیلامون مرده بود، همراه بابام رفتم مجلس ختمش توی مسجد.🥲
🔌همینطور که نشسته بودم و به قرآن گوش میدادم، چشمم افتاد به پدرم که آن طرف تر نشسته بود و سعی می کرد با ایما و اشاره، به من چیزی بفهمونه.🧐😟
💡هرکاری کردم نتونستم منظورشو بفهمم.🤔
🔌با عصبانیت انگشتاش رو روی زانو زد.😡
💡تازه فهمیدم چی میگه.🤭😁
🔌ناخودآگاه داشتم روی پام ضرب میگرفتم و همه میخ من شده بودند.😅😂🤣🤣
📚تبسم های جبهه/ حمید داود آبادی
#با_هم_بخندیم 😂
❤️اللهم عجل لولیک الفرج به حق حضرت زینب سلام الله علیها ❤️
"شهــ گمنام ــیـد"