هدایت شده از اَسـکآف | 𝐀𝐒𝐊𝐀𝐅
هدایت شده از •مجهـولالنام | 𝐌𝐀𝐉𝐇𝐎𝐎𝐋•
خلاصه که جانانِ من؛ اندوهِ #لبنان کشت مارا(:
بیشترِ اون رفیقای #لبنان ـے ای که
تو پیاده رویِ اربعین باهم هم کلام شدیم و لبخند تحویلِ اون صورتای قشنگشون دادیم
الان تو بیمارستان ها سرگردون میچرخن ..
به باورِ دلِ ناباورم
نمیگنجد
هنوز هم که مرا با تو
این فراق افتاد ..
حسینِمن ..!
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
آن گاه تَمثیل وار کشیدی عَبای وَحدَت، بَر سَرِ پاکانِ روزگار
والا پَیامدار مُحَمَّد ..