eitaa logo
|دفترچه‌زیتون
84 دنبال‌کننده
281 عکس
32 ویدیو
3 فایل
نوشته های باقی مانده از |دفترچه زیتون
مشاهده در ایتا
دانلود
او خودش نفهمیده بود. وقتی او ازش پرسید که چرا ناراحت است جا خورد حالا که روزش را در آینه می‌دید فهمید که چقدر خنده هایش، اشک دارد و مهربانی هایش، غم و پشت چهره با صلابتش، دلی شکسته. خودش را در بغل گرفت و برای خودش گریه کرد. قربانت بروم خودِ عزیزم چه بلایی به سرت آمده؟ |دفترچه زیتون🌿
آدم دلش می‌خواهد چند سالی با خودش تنها شود، هیچکس را نبیند و هیچکس هم او را. خودش باشد و خودش. خودش را بفهمد و بشناسد. وقتی خودش را فهمید و شناخت و پذیرفت، آنوقت وارد دنیای آدم‌های دیگر شود. شاید هم... |دفترچه زیتون🌿
آدم دلش میخواهد زمان را نگه دارد. دستش را روی میز بکوبد و زمان همانجا متوقف شود. ابر‌ها و چرخ ها و عقربه ها همه و همه از کار بیوفتد. کاش حداقل یک‌بار می‌شد اینکار را کرد. شاید هم... |دفترچه زیتون🌿
از اینکه تو بعضی دعواها با خانواده خودم میفهمم که تحت تاثیر دوران نوجوانیم، خوشم نمیاد... البته هنوزم این مشکل اصلی نیست نوجوونم، عقل و احساسمو که از دست ندادم...
از سرعت گذر روزهای وسط هفته راضی ام ولی از آخرهفته ها نه:/
ریزبینی در ضعف ها یا پیدا کردن یک چیز کوچک برای ناراحت شدن از دست دیگری چیز خوبی نیست... گذشت چیز خوبی است. برای رفتارها یا حرف‌های کوچک، که کمی ناراحتمان می‌کند ولی اگر خیلی به آنها بها بدهیم غم عمیق می‌شود... اما درکل جمعِ صحبت‌ها و رفتارها چیزی است که در حالت عادی در ذهن‌های سالم باقی می‌ماند. ذهن های سالم همان هایی هستند که چیز های کوچک را به دل نمی‌گیرند که گذشت می‌کنند که می‌سوزند و می‌سازند و می‌سازند و می‌سازند. اما ساختن هم حدی دارد... وقتی که ذهن های سالم به خاطر می‌سپارند و بالاخره ناراحت می‌شوند، آن زمانی است که نوعِ حرف های شما همه یک طور باشد. وقتی آن اشتباه های کوچک که هربار تکه ای از قلب و روح و روان آن ذهن سالم را به غارت می‌برند، برای بار هزارم تکرار شوند. آن وقت است که تصویر و حسی از تو در ذهن و قلب دیگری ایجاد می‌شود، که روی تک تک حرف ها و عمل هایی که به تو بازمی‌گرداند اثر دارد. وقتی خلاصهِ صحبت های شما امر و نهی و تذکر به دیگری است. حتی اگر آن را با ملایمت تکرار کنید و حتی اگر دیگری هیچوقت چیزی به شما نگوید، هربار که چَشم می‌گوید در قلبش آتشِ خشم شعله‌ور می‌شود. با وجود اینکه شما را دوست دارد. وقتی خلاصهِ صحبت های شما دعواست و خنده‌ای درمیان نیست، دیگری نمی‌تواند میان دعوا به تو لبخند بزند و تو را سخت در آغوش بگیرد و تو را آرام کند. هربار که باید به تو جوابی پس بدهد، قلبش مثل مرغ در قفس بال می‌زند و میل به فرار دارد. فرار از تو تویی که دوستت دارد، ولی با وجود قربان صدقه رفتن هایت، تو معمولا از آن جواب میخواهی، با او دعوا می‌کنی، و با نوع حرف زدنت فرصتِ لبخند و شادی را از او سلب می‌کنی. مجموع حرف ها و عمل ها هر کنش و واکنشی که بین تو و او رقم می‌خورد، باعث می‌شود پیش زمینه ای از تو در ذهن و قلب تو و او شکل بگیرد که بدون اراده خودتان در کنش و واکنش های بعدی تان اثر می‌گذارد. باید فکر کنیم... که روزی که با دیگری گذراندیم، چطور گذشت؟ چه گفتیم و چه کردیم؟ و درمجموع ارتباط هایمان خشم ساخت، شادی ساخت، آرامش ساخت اضطراب ساخت، غم ساخت، یا.... درست نمی‌گویم؟ |دفترچه زیتون🌿
نمیدانم حالات همه انقدر سریع عوض می‌شود یا نه ولی من این چند روز هرلحظه حالی متفاوت دارم یک دقیقه ذوق می‌کنم و یک دقیقه بی حس می‌شوم و این سخت است که با این وجود، کلاس هایم را شرکت کنم و با دیگران ارتباط برقرار کنم. اصلا نمی‌دانم مشکلی هست یا نه؟ چه برسد به اینکه بدانم مشکل چیست و آن را حل کنم. |دفترچه زیتون🌿
|دفترچه‌زیتون
نمیدانم حالات همه انقدر سریع عوض می‌شود یا نه ولی من این چند روز هرلحظه حالی متفاوت دارم یک دقیقه ذو
و بدترین چیز اینه که زمانی نداشته باشی تا بهش بپردازی و این حالت دقیقا توی بدترین زمان به وجود اومده باشه....
توی آخرین پله یهو پام محکم خورد به چمدونش. وایسادم و یه نگاهی به کوله و چمدون بنفش جلوی در انداختم. کاملا بی تفاوت و البته با یه غم خنثی، مثل آتیش خاموش شده که هنوز داره دود میکنه. وقتی میرفتم طبقه پایین با خودم گفتم نکنه وقتی تو دستشویی ام بره و خداحافظی نکنیم، و بعد به فکرم خندیدم. تحت تاثیر سریالی که تو لپ تاپش کل بعد‌ازظهر رو گذروندم، داشتم انگلیسی حرف می‌زدم. I'm not sad. I'm okay... وقتی صورت خیسم رو شستم و بیرون اومدم، و بعدش که از پله ها آروم آروم بالا اومدم، چمدون و کوله اش رو ندیدم. چراغ حیاط رو خاموش کردم و باز هم با غم خنثی، بدون اینکه غافلگیر بشم از رفتنش، در اتاق رو باز و بسته کردم. یه فیلم از خودم گرفتم و چیزایی که تو دستشویی بخاطرش گریه کردم رو دوباره توضیح دادم. با این تفاوت که کلمات رو بهم ریخته کنار هم چیدم و اینبار گریه نکردم. وقتی داشتم این متن رو می‌نوشتم فهمیدم که انگار اون برای خداحافظی اومده پایین این وحشتناکه چون نمی‌دونم دقیقا کدوم یکی از فریاد هام رو شنیده... انگلیسی حرف می‌زدم یا فارسی و چیشد که در دستشویی رو نکوبید... |دفترچه زیتون🌿
هه هه هه ههو