دلم میخواد درحدی راجب شرایط بدونم که بتونم متن بنویسم راجبش ولی اطلاعاتم کمه پس چیزی نمیگم.
چیزی که زیاده تحلیل و اطلاعات غلطه
حواستون به خودتون باشه^^
اگر روزی رسید و دوباره دیدمتان و نشستیم و گفتیم و روزگار این اجازه را به ما داد، به شما خواهم گفت که چقدر دلتنگتان بودم و حتی بعد از دیدنتان نیز تا ابد خواهم بود.
|دفترچه زیتون🕊
از اول روز حالم خوب نبود.
هرلحظه که به آن ساعت کذایی نزدیک تر میشدم حالم خراب تر میشد.
اتفاقات کلافه کننده، سریع و از پس هم رخ میداد.
تا اینکه در آن ساعت سریع تر از تمام روز، ضربه آخر زده شد.
و من در یک بهتِ بغض آلود گوشه ای به ستونی تکیه دادهام
تا عقلم را به نتیجه برسانم.
چون او تنها سرمایه من است.
من نه میلی دارم و نه عشقی
از من فقط عقلی خسته مانده...
|دفترچه زیتون
اگر بخوام به این فکر کنم که فلانی دیگه حالم رو نمیپرسه
یا جوابم براش مهم نیست،
که دیگه نمیشه زندگی کرد.
تا الانم نتیجه مهم بودن این چیزا برام
همین وضع حال و زندگیمه
برونگرایی درتضاد با استقلال نیست
منتها خیلی آدما اشتباه میکنن
مثل من
استقلال هم فقط به این نیست که ناهار شام و رفت و آمدت با خودت باشه،
استقلال یه ویژگی شخصیتیه
وقتی داشته باشیش
حتی اگر زیر سایه پدر و مادر زندگی کنی
توانایی انجام کار های بزرگ و کوچیک رو داری...
یه دورانی بود که احساس میکردم اگر کمتر لبخند بزنم و بخندم شخصیتم بهتر میشه،
درصورتی که من فقط داشتم ظاهر و نتیجه کار رو میدیدم.
الان تصوراتم از شخصیت داره از ظاهر به عمق میره...
در آخر هم اینکه
"گاهی دل از غم مالامال میشود -از این قبیل قضایا در زندگی انسان هست؛ چه زندگی فردی، چه زندگی اجتماعی- امّا عزم و اراده باید راسخ بماند، گام باید محکم برداشته بشود؛ غمهایی هست که کوهها را میشکند، [ولی] انسانِ مؤمن را نمیتواند بشکند؛ راه را باید ادامه داد."
|دفترچه زیتون