امروز همان روزیست که میخواهی تمام ثانیه ها را نفس بکشی و اشک بریزی
و به هنگام روضه فقط میخواهی تمام شود...
__________
نمیشه باورم که وقت رفتنه...
تموم این سفر، بارش، رو شونه منه💔
|دفترچه زیتون🥀
کسب مهارت
در زمینه های مختلف
هر چه زودتر بهتر
ولی هر زمان که شروع کنی دیر نیست
یاد گرفتن یک هنر
شروع کردن یک ورزش
خواندن کتاب خوب
دیدن فیلم خوب
باید شروع کرد...
|دفترچه زیتون🌿
شروع کن
و جوری روزاتو بساز که بزرگ تر که شدی
ازت بپرسن چیشد که اینطور شد
و تو بگی من از ۱۶ سالگی این کارو شروع کردم...
|دفترچه زیتون🌿
میدونی
مشکل اصلی اینه که ما قدر تک تکشونو نمیدونیم
قدر کوچیکترین چیزا رو
چشممون روی چیزای بزرگه
تو میتونی برنامه خوابت رو تنظیم کنی
صبح زود بیدار شی
و روز هایی که صبح کلاس نداری
پاشی و یه صبحونه خوب بخوری
ورزش کنی، عرق کنی و بعدش دوش بگیری
موهاتو خشک کنی
بعدش بشینی یه گوشه
پاهاتو دراز و کتابو باز کنی
و تا ظهر کتاب بخونی
به همین ترتیب تو تا ظهر ثانیه هات رو در کمال آرامش سپری کردی و اصلا سمت گوشی نرفتی
از ثانیه هات لذت بردی و مهم تر از اون
در ثانیه هات زندگی کردی...
|دفترچه زیتون🌿
پروژه ضبط صوت های درس تاریخ و جامعه شناسی هنوز شروع نشده
یعنی نوشتم ولی هنوز ضبط نکردم
شرایط ضبط نیست یکم
ولی تا آخر تیر ضبط میکنم انشاءالله
|دفترچه زیتون🌿
چرا زیتون؟
زیتون دوست داری؟
نه اتفاقا زیتون دوست ندارم
کلا اسم زیتون خوشگل و نازه
ولی جرقه زیتون از اینجا شروع شد:
فلسطین؛ سرزمین زیتون
بخاطر همین باعث میشه در کنار زیبایی ظاهریش
یادم بمونه تو عالم چه خبره
|دفترچه زیتون🌿
باید قبل از کلاس به خودم یادآوری کنم...
اولا اینکه تو نباید وابسته باشی
مشق استقلال کن ولییی
حواست باشه که اونجا تنها نیستی
نیاز داری ارتباط بگیری
یعنی باید ارتباط بگیری
ولییی
در تمام لحظات باید خودت باشی
معذب بودنو کاملا بزار کنار
خنده های الکی رو کاملا بزار کنار
خودت باش
ناراحت و خسته ای
عصبانی ای
پر انرژی و خوشحالی
تو خودت نریز
نه بخاطر اینکه آدما دور و برت هستن
بخاطر خودت بیرون بریز احساساتت رو
ولییی
تو این کار هم افراط نکن
خود خود خودت باش
باشه؟
|دفترچه زیتون🌿
من اینجا
زانو هایم را در آغوش می گیرم
و او در گوشه ای دیگر
و دیگری در اتاق تاریکش
همه چشمانمان را می بندیم
و اشک هایمان تشک را خیس می کند.
|دفترچه زیتون💔
رویش حالش خوبه...
یکی از برگ های پایینش داره زرد میشه
فکر کنم بخاطر اینه که بهش نور نمیخوره
ولی اون دو تایی که تازه دراومدن، انگار سبزشون داره پر رنگ میشه و باز میشن
قشنگه...
اونیکی گلم که هنوز اسم نداره
هنوز به دستم نرسیدهه
اونم انشاءالله که حالش خوبه
|دفترچه زیتون🌿
عکسا رو یکی یکی نیگا می کنم
حسشون آشناست
صحنه هایی که می بینم دقیقا مثل هموناییه که فکر کنم دو سه باری تجربشون کردم.
میتونم تصور کنم اون لحظه ای رو که دم حسینیه رسیدن و خسته و کوفته ساکشونو از روی پله ها بالا میکشن
اگر شب توی قطار بودن حتما نخوابیدن و تا وقتی برسن صحبت کردن و خندیدن و نذاشتن اون یه نفر که تو کوپه میخواد بخوابه، چشم رو هم بزاره..
هرچی هست الان که رسیدن خییلی خوابشون میاد.
همونطور خسته و کوفته وقتی می بینن قرار نیست فعلا از اونجا بیرون برن سرشونو روی ساکشون میزارن و یه گوشه میخوابن.
بعد از ۳ یا ۴ ساعت صدای اذان توی حسینیه می پیچه و دونه دونه بیدار میشن وضو میگیرن و توی صف جماعت وایمیستن.
بعد با وجود اینکه دلشون برای تشک های اتاقشون تنگ شده و پلک هاشون برای به هم چسبیدن تقلا میکنن، می شینن کنار هم و زیپ ساک هاشون رو باز میکنن و چیزایی که آوردنو برای هم لیست میکنن.
همه وسایل هاشون که بهم ریخت و گرم صحبت شدن یهو صدای خادم ها میپیچه که داد میزنن وسایل هاتون رو گوشه دیوار بزارید و آماده بشید که مراسم افتتاحیه میخواد شروع بشه.
باد همه می خوابه و دوباره خستگی دست روی شونه هاشون میزاره.
اینجاست که میگن:
+اونا فقط چند تا عکسن
ولی تو چند دقیقه ست که بهشون زل زدی...
|دفترچه زیتون🌿